حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

فضای شخصی

ساعت 7 نشده بود و من هنوز خوابالو بودم. سوار تاکسی که شدم به صدای خیلی بلند روضه با نخراشیده ترین صدای ممکن داشت پخش میشد. احتمالا کسایی که توی مجلس روضه مربوطه نشسته بودند توی اون ساعت شب و بعد از ساعتها سینه زنی و گریه یک جوری میتونستند صدای آقاهه رو تحمل کنند ولی سر صبح توی تاکسی کسایی که هنوز گیج خوابند به سختی میتونستند با صدا کنار بیان.

دو نفر بعدی که سوار شدند بلافاصله هدفونهای موبایلشونو در آوردند و توی گوششون گذاشتندو با آهنگهای انتخابی خودشون جلوی نفوذ فریادهای مخرب آقاهه به گوششون رو گرفتند. من تازه فهمیدم چرا این روزها همه با خودشون هدفون دارند: لابد سعی می کنند در این دنیای شلوغ یک کم فضای شخصی برای خودشون ایجاد کنند.

رسما از اون دخترهایی که چند روز پیش توی یک پستی بهشون ایراد گرفته بودم معذرت میخوام. باید برم توی جعبه گوشیم هدفونمو پیدا کنم.

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٥
comment نظرات ()