حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

بزرگراه شخصی

تصادف شده و ترافیک بزرگراه سنگینه. آقای راننده تاکسی با بیقراری هی سرک میکشه ببینه چه خبره. از دور یک خانم با قیافه مضطرب رفته بالای جدول کنار ماشینهای تصادفی و داره با هیجان با تلفن همراهش صحبت میکنه. اقای راننده با عصبانیت میگه:" این خانومها رانندگی بلد نیستند، سوار ماشین میشن نمیتونن جمعش کنن. همین میشه دیگه..."

چند دقیقه بعد قیافه دومین راننده تصادفی مشخص میشه: یک مرد جوان با سر و وضع ژیگول. آقای راننده دوباره میگه:" آقا این جوونا هم که دیگه بلای جون خیابونان. معلوم نیست چه قرصی و کوفتی میزنن که تو حال خودشون نیستند و دائم تصادف میکنن ملتو علاف میکنن"

چند قدم بعد راننده سومین ماشین را میبینیم که آقای مسنی با موهای سفید است. آقای راننده که حالا کنار ماشینهای تصادفی وایستاده سرشو از شیشه در میاره بیرون و میگه:"پیرمرد، خوب اگر تو که چشمات نمیبینه و دستت جون نداره فرمونو بپیچونی واسه چی میای توی خیابون که اینا رو هم گرفتار کنی؟"

میخواستم از آقای راننده که از قضا خودش هم بالای 65 سال بود بپرسم "میخوای بگم بزرگراهو برات اختصاصی کنن؟"

+ ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()