حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

آرزو

تازه گواهینامه گرفته بودم. بابام اصرار داشت که تا وقتی موقع دنده عوض کردن به دنده نگاه می کنم راننده نیستم. اعتقاد داشت بعد از مدتی بدون فکر کردن رانندگی میکنم و احتیاجی نیست این طور با دقت زل بزنم به جلو... میگفت برات عادی میشه همون طور که الان برای راه رفتن لازم نیست فکر کنی ولی اوایل برای هر قدم کلی دقت میکردی. تصورش هم سخت بود که روزی بتونم بدون فکر کردن رانندگی کنم.

امروز رادین 2 ساعت مهد بود. وقتی از خواب بیدار شد مربیش آوردش پیش من. صورت پسرک رنگ پریده بود و از حالت چشمهاش معلوم بود گریه کرده... بغلش که کردم سرشو گذاشت روی شونه ام و دستهای کوچولوشو دور گردنم انداخت. دلم داشت مثل کره توی ماهیتابه آب میشد. شروع کردم به حرف زدن. براش از در و دیوار تعریف میکردم. کم کم دستهاش شل شد و لبخند کجکی زد و سرشو بلند کرد. از اتاق بچه های بزرگتر صدای آهنگ میومد و ما دو تا هم با صدای آهنگ بالا پایین میپریدیم. براش کلی آواز خوندم و اون هم دست دسی می کرد و چشمهاش دوباره برق زد. دلم یک کم آروم شد. انقدر که بتونم پشت فرمون بشینم...

جلوی در پارکینگ خونه بودم. با تعجب به در نگاه میکردم و اصلا یادم نمیومد چطور تا اینجا رسیدم و از کدوم مسیر اومدم. صدای راهنمای ماشین نشون میداد که حداقل راهنما زده ام ولی اصلا چیزی یادم نمیومد. انگار تمام راه رو در یک عالم دیگه ای بودم.

آروم پسرک رو که با دقت منو نگاه میکرد بغل کردم. توی دلم گفتم گویا بالاخره راننده شدم. اون آرزو که بدون احتیاج فکر کردن رانندگی کنم برآورده شده بود.

همینه که میگن موقع دعا کردن باید خیلی دقت کرد. آرزوی برآورده آدم ممکنه مزه تلخی داشته باشه.

پ.ن. میدونم. خدا بهم لطف کرده که با این حواس پرت بلایی سر خودم و بچه نیاوردم.

+ ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٧
comment نظرات ()