حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

بی انصافا!

دلم برای بچه شان سوخت...

یک نفر بیاید و مادر وپدرها را توجیه کند که بچه ای را که بین مادربزرگها و خاله ها و عموها و ... دست به دست میشود و برایش آش دندانی میپزند و کل فامیل را برای تب کردنش خبر می کنند و آمار اجابت مزاج روزانه اش را همه پیرزنهای فامیل دارند و هر تکه لباسش را فامیل از جشن سیسمونی به یاد دارند و هر لحظه از زندگیش از قبل از تولد در این شبکه اجتماعی غنی و گرم و شاید ترسناک میگذرد نمیشود سر شب مثل یک بچه اروپایی و آمریکایی که در دنیای دیگری زندگی می کند فرستاد به اتاق خواب.

 همین ...

+ ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()