حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

یک ثانیه

پشت چراغ قرمز ایستاده ام. وقت خوبی است که یک نگاهی به بچه بکنم. در آینه صندلی عقب را نگاه میکنم: خالی است. یک ثانیه طول می کشد تا یادم بیاید بچه را پیش کسی گذاشته ام و تنها هستم. این یک ثانیه  جزء سخت ترین ثانیه های زندگیم است.

هوای نیمه مهر ماه خنک و دلچسب است. پنجره ماشین باز است و باد خنک به صورتم میخورد. مبادا بچه سرما بخورد! همان طور که در حال حرکتم دست راستم را عقب میبرم و دنبال پاهای پسرک میگردم که ببینم سرد نشده باشند... پیدایشان نمیکنم. باز هم یک ثانیه طول می کشد تا یادم بیاید پسرک همراهم نیست.

در جلسه نشسته ایم که ناگهان از اتاق بغل صدای افتادن چیزی میاید. از جا میپرم: زمین خورد؟ باز هم یک ثانیه زمان لازم است تا یادم بیاید پسرک چندین کیلومتر دورتر است.

این "یک ثانیه" ها در زندگیم خیلی زیاد شده اند. امیدوارم به تدریج کمتر بشوند... فرساینده اند.

+ ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۸
comment نظرات ()