حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

در این یک سال

پارسال همین موقع ها بود که آخرین خریدهای پسرم را انجام میدادیم. یادم هست که انگار داشتم برای یک مهمان رودربایستی دار خرید میکردم. میخواستم همه چیز برای مهمانم بهترین باشد و هیچ نقصی در پذیرایی کردنم وجود نداشته باشد.

مهمان... رودربایستی... پذیرایی...

برای پسرم خرید میکنم. میخواهم همه چیز خوب و کامل باشد... خرید کردنم مثل سال قبل است ولی احساسم خیلی متفاوت شده: رودربایستی در کار نیست. مهمانی در کار نیست. این بار برای یک تکه از جانم خرید می کنم. تکه ای که عزیزترین است و چیزهایی را که از خودم دریغ می کنم به راحتی برای او فراهم میکنم. دیگر مهمانی نیست که بخواهم از او پذیرایی کنم، شکل جدید زندگی من است، خود من است که تغییر شکل داده، در اثر یک حادثه مترقبه

بزرگ شدم، پسرم. با هم بزرگ شدیم و تو زندگی من را برای همیشه تغییر دادی. تمرکز من را از بیرون به درون خودم آوردی و این مهمترین مرحله از بزرگ شدنم بود. باز هم بزرگ خواهم شد... با تو، قدم به قدم.

 

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٥
comment نظرات ()