حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

The cows give us milk

آخر شب بود و من باید برای فردا یک سری اسلاید جدید تهیه میکردم. همسر جان هم باید کاری را جمع بندی میکرد و تحویل میداد. هر دو به شدت سرمان شلوغ بود و پسرک هم اصرار داشت که نخوابد و شیطنت کند.

چاره ای نبود. جعبه بگیر و ینشان یا همان سی دی های بیبی انشتن خودمان را در آوردیم و یکی از مورد علاقه هایش را برای پسرک گذاشتیم تا چند دقیقه ای سرگرم باشد و ما به کارهایمان برسیم.

سعی میکردم یادداشت هایم را تبدیل به اسلاید کنم و در عین حال با پسرک حرف بزنم که تنها نماند و بیش از حد محو تلویزیون نشود. حرف میزدم و تایپ میکردم، آواز می خواندم و جدول می کشیدم، اسم حیوانات را تکرار می کردم و چپ چین را راست چین می کردم...

فقط نمیدانم چرا فردا صبح هر اسلایدی را که میخواستم توضیح بدهم یک صدایی بلند بلند توی ذهنم میخواند:

The cows give us milk

The cows give us milk

The cows give us milk

+ ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸
comment نظرات ()