حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

گازو

این پسر ما یک جور ابراز محبت دارد به اسم گازو. خاله اش این اسم را گذاشته، کله آدم را میگیرد توی دستش و دهن بازش را میچسباند به لپ آدم! انجام دادنش هم هوسی است. معمولا من و گاهی پدرش و خیلی کمتر بقیه را گازو میکند... بعد از چند بار خواهش

گاهی هم خودش محبتش گل میکند. یک جای نامربوط مثلا جلوی در آسانسور، توی آشپزخانه، در یک لحظه ای که منتظرش نیستم کله ام را میگیرد توی دستهای کوچولویش و خودش را میچسباند به لپ من و خوشمزه خوشمزه گازو میکند... این جور وقتها خیلی کیف میکنم. دلم میخواهد بزرگتر هم که شد یادش بماند، گاهی محبت بدون خواهش، بدون دلیل، بدون این که طرفش منتظر باشد، زیباترین شکل محبت است.

راستی، وقتی میگویم کله ام را میگیرد یعنی دستش را به چیزی که به دست برسد از مو و دماغ و گوش و چشم و .. می اندازد و میکشد طرف خودش!

+ ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸
comment نظرات ()