حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

لحن

خونه ما طبقه اوله. وقتهایی که پنجره باز باشه (که این روزها هم دائم بازه) صدای صحبت مردم رو میشه شنید. کوچه هم درختی و نسبتا خلوته و گاهی سرگرم میشیم با کش و واکشهای دخترک و پسرکی که در مورد موضوعات خنده داری بحث می کنند. بحث ها و موضوعاتشان برای من که چندین سالی است این عوالم را گذرانده ام گاهی چنان خنده داره که میترسم اونها هم متقابلا صدای خنده من را بشنوند. گاهی هم صدای موبایل صحبت کردن آدمها رو میشنویم. صدای همسایه های روبرو هم که جواب آیفون رو میدن شنیده میشه.

راستش الان چند وقتیه که لحن صحبت آدمها عوض شده. خشن و تند و بی ادب حرف میزنن. این مردم که میگم منظورم همه این آدمهاست. اگر قدیم دختر و پسر ها (حداقل یکی شون) قربون صدقه می رفتند الان هر دو نفر با تلخی و تندی صحبت میکنند. اونهایی که با موبایل حرف میزنند هم... الان یک نفر داشت با آیفون با کسی صحبت میکرد. لحنش انقدر خشن بود که اول به نظرم اومد دعوا شده که شکر خدا داشتند احوالپرسی میکردند!

 

 

+ ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()