حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تفکر انتزاعی

همسر جان دیشب رفت مشهد. حالا رادین هی چهار دست و پا میره جلوی در اتاقی که دیروز باباش اونجا درس میخوند میشینه و آواز میخونه. وقتی هم میبینه باباش نیومد شروع میکنه به نق زدن. هم دلم میسوزه هم خنده ام میگیره...

آخه دیروز همسر جان رو فرستادم بره توی اتاق که رادین مزاحم درس خوندنش نشه. اول پسرک رفت نشست پشت در اتاق و آواز خوند. دلمون آب شد. بغلش کردیم و یک کمی بازی کردیم. دفعه بعد دید با آواز خوندن هم نمیایم انقدر به در مشت زد تا در باز شد (دستگیره در یک کم شله با تکون باز میشه) و رفت نشست روی کتاب باباش!

حالا امروز بچه ام رفت تمام اتاقها رو گشت وقتی از پیدا کردن باباش ناامید شد نشست پشت همون اتاق دیروزی و شروع کرد به آواز خوندن. هنوز امیدواره باباش از یک جایی ظاهر بشه

 

پ. ن. الان باباش گفت برای ساعت 12 امشب بلیط گرفته برگرده پیش جوجو! حالا هی به معجزه دعای این دلهای کوچولو شک کنید!

+ ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()