حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

استدلال ابدی

توی صف ATM ایستادم و رادین توی کالسکه اش نق میزنه. گرمشه و یک کمی سرفه میکنه. خانمی حدودا 50 ساله میاد جلوی من. پیش خودم فکر می کنم حتما جاشو سپرده بوده به کسی یا همراه آقای جلوییه، وگرنه بعیده که یک خانم نوبت من رو با این بچه بگیره.

آقایون پشت سر من صداشون در میاد: خانم صفه ها ... خانمه با حالتی حق به جانب میگه: کار من یک دقیقه بیشتر طول نمیکشه (کار بقیه لابد قراره نیم ساعت طول بکشه). یکی از آقایون میگه: حالا نوبت ما رو گرفتی طوری نیست. این خانم با بچه کوچیک چی؟

میگه: وا ... مگه ما بچه بزرگ نکردیم!

خدا به داد نفر بعدی که این استدلال رو جلوی من میاره برسه.

توضیح: خانومه جلوتر از من رفت سراغ دستگاه. کلی کلنجار رفت و کارش انجام نشد. ظاهرا می خواست از دستگاه یک بانک با کارت یک بانک دیگه به حسابی در بانک سوم پول بریزه. در حالی که همه ما رو نفرین میکرد رفت!

+ ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
comment نظرات ()