حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تعارض

سخت ترین قسمت بچه‌داری، شب بیداری‌هایش نیست، مریض‌داریهایش نیست، دلواپسی‌هایش نیست. سخت ترین قسمتش این است که مجبورم دائم به‌جای پسرم تصمیم بگیرم، تصمیم‌هایی که روز به روز مهم‌تر می‌شوند....

مهم‌ترین تغییر زندگی من، از دست دادن شغلم یا تغییر برنامه روزانه‌ام نیست. مهم‌ترینش این است که من دیگر حتی نمی‌توانم مثل قدیم به کسی قول فداکاری بدهم یا حتی به قول‌های قدیمم عمل کنم. باید همیشه و در قدم اول اولویت‌ها و منافع پسرم را بسنجم و این سنجش من را از بسیاری دشواری‌ها معاف می‌کند، معاف شدنی که گاهی بسیار تلخ است.

از طرفی برای من هنوز فداکاری کردن برای همسرم به اندازه سابق مهم است و هنوز حاضرم برای یک ذره خوشحال‌تر شدنش هر سختی را تحمل کنم و از طرف دیگر اجازه چنین انتخابی را ندارم چون زمان و زندگی من دیگر در اختیار خودم نیست. حق ندارم تصمیم بگیرم که پسرک را برمی‌دارم و هر جا باشد با او می‌روم. حق ندارم بگویم می‌مانم سختی‌های نبودنش را تحمل می کنم.

من باید غیر از خودم به جای پسرم هم تصمیم بگیرم. از طرف او قول همکاری بدهم. باید یاد بگیرم در نقش یک مادر تصمیم بگیرم.... خیلی سخت است. باید قضاوت کنم که پسرم کدام رو بیشتر دوست خواهد داشت.

بعد از دنیا آمدن پسرم من گاهی برای زندگی قبلی‌ام، برای بدن قبلی‌ام و برای خیلی چیزهای دیگر دلتنگ شدم. اما هیچ کدام قابل مقایسه با دلتنگی‌ام برای سبکباری قدیم نبود. زندگی‌ام مال من بود و اگر اراده می‌کردم بدون دغدغه در راهی که می‌خواستم قربانیش می‌کردم.

+ ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()