حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

دنیای زنانه

با پسرم سوار هواپیما شده بودم. یک طرفم خانمی ٣ سال بزرگتر از من نشسته بود که برای دختر ٢١ ساله اش دنبال شوهر میگشت. طرف دیگه دختر خانم مجرد ٣ سال کوچکتر از من نشسته بود که از سفر یک روزه جشن تولدش در مشهد برمیگشت و دانشجو بود و شاغل و خلاصه خیلی پرمشغله...

تمام مدت پرواز ما سه نفر که از بسیاری جهات متفاوت و در واقع متضاد بودیم با هم صحبت کردیم در مورد بچه داری و فلسفه حیات و آینده شغلی و دستور غذای بدون گوشت و تفاوت هواپیمای فوکر و بوئینگ و وضعیت دانشگاه های انگلیس و شیوع افسردگی و ساختار آستان قدس رضوی و آب و هوای آبادان و وضعیت بورس و جام جهانی و ...

 

یکی از دبیران دبیرستانمان تعریف میکرد که یک سال با عده زیادی از فامیل رفته بودند شیراز. در راه برگشت خاله و مادرش در ماشین او نشسته بودند و تمام راه با هم صحبت میکردند. وقتی که بالاخره به تهران میرسند و خاله را در منزلش پیاده میکنند به مادر دبیرمان می گوید:" خوب خواهر ، حالا بقیه شو بعدا برات میگم!"

+ ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٦
comment نظرات ()