حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

پسر ما دماغش میخاره!!!!

چند روز پیش متوجه شدم وقتی بغلش می‌کنم با ریتم معینی دماغش رو میماله به لباسم. اول فکر کردم شاید گرسنه است ولی بعد متوجه شدم دماغش میخاره.

خلاصه کار جدید من خاراندن دماغ شازده است. آغون آغون میکنه و بعد که نگاهش میکنم دماغش رو چنگ میزنه. من هم انگشتم رو به صورت افقی میذارم جلوی دماغش که دماغشو بماله به انگشتم و خارشش بیافته.

 روح شیخ اجل شاد با این شعرش:

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

+ ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳
comment نظرات ()