حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

جذابیت برای یک 7 ماهه

چند ساعتی است که این بچه داره نق میزنه. احساس میکنم پوست سرشونه هام سابیده شده از بس بغلش کردم. چند بار هم به باباش زنگ زدم تا باهاش صحبت کنه و چند دقیقه ای ساکت بشه ولی باز هم از نو شروع کرده.

سری آخر که توی بغلم بردمش آشپزخونه تا یک سری به سوپ فرداش بزنم دیدم داره به سینی پلاستیکی یجوری نگاه میکنه. من هم سینی رو دادم دستش و الان انقدر ساکته که من دارم پست جدید مینویسم!

 

پ.ن. سینی ها ٣ تا بودند، بزرگ و متوسط و کوچک. فعلا کوچولوئه شده اسباب بازی رادین.

+ ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٧
comment نظرات ()