حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

همه آرزوهای من

آرزو داشتم آویز بالای سرت را ببینی، بعد آرزو داشتم دستت را به طرفشان دراز کنی، بعدترها آرزو داشتم محکم بگیریشان ...

امروز وقتی داشتم از توی تخت بلندت میکردم در یک لحظه آویز را گرفتی و با خودت آوردی. همین طور محکم توی مشتت نگه داشته بودی و وارسی اش میکردی و اصلا خیال نداشتی ولش کنی. یاد همه آرزوهایم افتادم. آرزوهایی که امروز محقق شدنشان مایه دردسر شده است...

اونو  بده من بچه ....

+ ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
comment نظرات ()