حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

یادم باشد

پسرم تازه به دنیا آمده بود که عزیزی به ما گفت مواظب باشیم که به خاطر بچه با هم اختلاف پیدا نکنیم. گفت که با هر مریضی و ناراحتی بچه، پدر و مادر دچار نگرانی می‌شوند و بی‌اختیار همدیگر را مقصر قلمداد می‌کنند.

حرفش به نظرم نامربوط بود. فکر کردم در روزهای بیماری بچه بیشتر از قبل به هم احتیاج داریم و دلیلی ندارد خودمان را از مهم‌ترین پشتیبان محروم کنیم.

امروز پسرم را برای ختنه به بیمارستان بردیم. بچه در اتاق عمل بود و ما تحت فشار عصبی شدید. همدیگر را متهم می‌کردیم که به اندازه کافی در این مورد بررسی نکرده‌ایم و هر کدام دیگری را سرزنش می‌کردیم.

پسرم از اتاق عمل بیرون آمد و بغلش کردم. یاد حرف آن عزیز افتادم. دیدم که در آن لحظه‌های اضطراب اشتباه عمل کرده ام و خودم را از مهم‌ترین پشتیبان محروم کرده ام.

 

یادم باشد ....

+ ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢
comment نظرات ()