حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

rush

بالاخره خوابید.

الان من یک زمان محدود ٢٠ دقیقه ای دارم که به کارهام برسم: قابلمه های غذای خودم و بچه رو بشورم بعد گزارشی رو که یک ذره دیگه کار داره تموم کنم و ارسال کنم. تا گزارش داره بارگذاری میشه لباس بریزم توی ماشین و برگردم گزارش رو ارسال کنم تا بعدش برنج پاک کنم برای درست کردن آرد برنج. اسباب بازی های رادین رو از توی خونه جمع کنم و یک نگاهی به ایمیلهام بندازم نکنه نامه مهمی اومده باشه. لباسهای شسته رادین رو جمع کنم که بذارم توی کمد

وقت تمام است. بچه بیدار شده، خونه هنوز آشفته است، کارها هنوز نیمه کاره، من کلافه ...

حداقل یکی از اون خنده های خوشمزه رو حواله کن، کوچولوی من. به یک چیز خوب برای بقیه روز احتیاج دارم...

+ ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٩
comment نظرات ()