حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

لباس مناسب

داره لباس پوشیدن یاد میگیره. خودش دنبال سوراخ آستین میگرده و دستهاشو در میاره، کله شو بالا میگیره تا بتونه از یقه بیرون بیاره، از همه بامزه تر وقتی دارم بلوزشو در میارم سرشو بلند میکنه که بتونم راحت تر از کله اش بکشمش بیرون. فقط یک اشکال داره: انقدر گرماییه که از همین الان با شلوار و جوراب و کفش مشکل داره. وقتهایی که خیلی بیقراری میکنه تا کولر روشن میشه خوشحال و اروم میشه. گیر یک پدر و پسر گرمایی افتادم

مادرشوهرم همیشه میگه وقتی دختر پسرها روز خواستگاری با هم صحبت می کنند نباید وقتشونو با سوالهای احمقانه تلف کنند که مثلا شما چه جور غذایی دوست دارید یا مثلا چه رنگی چون اینها قابل تغییره. فقط باید از طرف بپرسند سرماییه یا گرمایی چون این یکی اصلا عوض بشو نیست و اگر آدمها با هم سازگار نباشند یک عمر زجر میکشند

+ ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()