حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

هم سفره

هنوز همه کارتن ها باز نشده اند، اما اتاق خواب مرتب شده و آشپزخانه قابل استفاده. وقتی رادین بیدار است اصلا فرصت نمیدهد کاری انجام بدهم. به محض این که نگاهش نکنم جیغ میکشد.حجم صدایی که ایجاد میکند با توجه به جثه اش خیلی زیاد است.

موقع تا کردن لباسها و ملافه ها دالی بازی میکنیم و موقع بریدن پوشش کف کابینتها هزارتا ادا برایش در می آورم ولی بالاخره حوصله اش سر میرود. یک سیب قرمز هوس انگیز را حسابی میشورم و رادین را بغل میکنم. یک قاچ از سیب رابه  دستش میدهم که هم به لثه های ملتهبش بمالد و آرام شود و هم چند قطره ای از آبش را بمکد. با ذوق فراوان میگیرد و دست به کار میشود. بقیه سیب در دستم است و شروع میکنم به گاز زدن. خواسم به دهن رادین است که مبادا تکه ای را جدا کند و  همزمان سیب میخورم.

با پسرم هم سفره شده ایم. با هم یک سیب را شریکی خوردیم. مردی شده است برای خودش !

+ ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٤
comment نظرات ()