حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

انگشت کوچیکه

مامااااااااااان شصت کوچولوم خورد به میز!

+ ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٢
comment نظرات ()

به سوی استقلال

روی نیمکت توی پارک نشستیم که بی مقدمه میگه تشنه امه. تا من کیفم رو دنبال بطری آب بگردم طاقت نمیاره و حرف دلش رو میزنه: "بهم یدونه! پول بده برم آب معدنی بخرم."

بهش یدونه! پول میدم تا بریم اب بخریم. با قاطعیت میگه "نه! میخوام تنها برم تو بشین روی نیمکت."

تا بوفه کمی فاصله است و پارک شلوغه، نمیتونم ریسک کنم بذارم تنها بره ولی نمیتونم در مقابل نگاهش هم مقاومت کنم. میدونم چقدر این فرصت براش مهمه، و میدونم اگر بهش اجازه ندم حتما امروز یهو گم میشه و جون منو به لبم میرسونه تا بهم ثابت کنه قواعد بازیش رو خودش تعیین میکنه.

لبخند میزنم و میشینم. تاکید میکنم زود برگرده. چند بار برمیگرده تا از نشسته بودنم مطمئن بشه.

حالا نوبت منه. آروم و نوک پا بلند میشم و از پشت بوته های دور استخر نگاهش میکنم. آماده ام که اگر چیزی پیش اومد بدوم. محاسبه می کنم که چند ثانبه تا رسیدن بهش زمان لازم دارم، اگه از روی آبراه بپرم؟ اگه از توی باغچه بدوم .....

حالا نوبت اونه، جلوی در بوفه وایستاده و منتظر نوبتشه. چند تا بزرگتر میاد و بدون توجه به فسقلی میرن جلو و سفارش میدن. قیافه اش از دور مستاصله. اما به نفر بعدی مهلت نمیده از زیر رستش رد میشه و روی نوک پا بلند میشه. پول رو میده و با بطری آب معدنی و یک لبحند فاتحانه برمیگرده. شروع به دویدن میکنه، از کنار باغچه و آبراه به طرفم میاد و من سریع برمیگردم روی نمیکت. وقتی با چشمهایی که داره برق میزنه و لبحند مغرور بطری رو میگیره جلوم، با خونسردترین و بی خیال ترین نگاه دنیا نگاهش میکنم.

قواعد بازی رو من تعیین میکنم، و قاعده بازی ما اینه که تو تجربه کنی و من مراقبت باشم.

 

پی نوشت. اون نگاه خونسرد مادرم توی پارک وقتی اصرار داشتم خودم برم چیزی بخرم؟ ها؟!

+ ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
comment نظرات ()