حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

مهمانی کوچک ما

با پسرک رفته بودیم کلاس اسکیت، بعد از کلاس رفتیم جلوی بوفه تا شاید هوس کنه و چیزی بخوره (آخه بچه ما حتی شکلات و بستنی هم نمیخوره، در این حد اشتها داره:))

 

تازگی ها دوست داره خودش خرید کنه. پول رو از من گرفت و  روی نوک پا وایستاد تا قدش به پنجره بوفه برسه و مثل یک مرد کوچولو به آقای فرشنده گفت لطفا دو تا چایی برای من و مامانم :)

چایی خور که نیست (آخه بچه ای که بستنی نمیخوره چایی میخوره؟ یک چیزی میگین ها!) ولی قند و تی بگ و بقیه پول رو با دقت تحویل گرفت و یک نیمکت خالی پیدا کرد که کنار هم بشینیم و اصرار کرد یا هم عکس بگیریم. چایی نخورده را هم خالی کرد و با لیوانش آب بازی کرد.

 

و من برای اولین بار توسط پسرم به صرف چای دعوت شدم....

+ ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸
comment نظرات ()

آرزوهای کوچک

آخرین روز مهدکودکش تمام شد و قرار است به پیشوار پیش دبستانی برود. با آب و تاب برای پدرش تعریف می کند که: میخوام بزرگ و بزرگتر بشم و برم پیش دبستانی و مدرسه و بعد هم دانشگاه، اون وقت برای خودم یک گوشی بزرگ بخرم و خودم رانندگی کنم

:)

ایشالا!

+ ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٢
comment نظرات ()

خواب شیرین، خنده شیرین

آدم بزرگها هم توی خواب میخندن؟ همین طور مثل پسربچه های چهار سال و نیمه؟ انقدر شیرین که دلت نیاد بیدارشون کنی و کارت رو تعطیل کنی و بشینی کنار تختش به امید یک بار دیگه شنیدن اون قهقهه بیدریغ و شیرین؟

+ ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٠
comment نظرات ()