حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

در نقش های جدید

بهترین دوست پسرک ما در مهد، دختر کوچولوی دوست داشتنی است که تماشایشان با هم سرگرم کننده است. به عنوان دو بچه که هیچ کدام دنیایشان از سقف کارتونهای پاستوریزه خارج نیست این که چطور در نقش های سنتی دختر و پسر قرار می گیرند برایم عجیب و جالب است.

دخترک نگاه های پر از تحسینی به پسرک می اندازد و پسرک حسی از حمایت و مراقبت به او نشان می دهد. دخترک وقتی یکی از بچه ها هلش می دهد صدایش می کند و پسرک با بچه هل دهنده برخورد قاطع! می کند. دخترک گاهی هم ناز می کند و دنبال بازی با دختر بچه ها می رود و پسرک بعد از چند لحظه انتظار سراغ بازی خودش می رود. وقتی مسیر حرکتشان ناهموار است دست هم را میگیرند و وقتی هواپیمای اسباب بازی دونفره خالی میشود همدیگر را صدا می کنند. توی هواپیما، پسرک می شود راننده و از دخترک سوال می کند که کجا میخواهد برود و دخترک هم وقتی سرعت و خشونت خلبانی! پسرک از حدی بیشتر میشود تهدید به پیاده شدن می کند.

 

اصن یه وضی!

 

+ ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۳
comment نظرات ()

مشکلات دنیای کودکی

در این سه ماهی که نبودم (تنبلی، گرفتاری، یا هر چی اسمشو میذارید) پسرکم بزرگ شده. خودم وقتی آخرین پست رو میخونم برام عجیبه انگار خیلی وقت پیش بوده. به سن جالبی رسیده و عملکرد ذهنش وارد مرحله جدیدی شده. دیگه میشه به عنوان یکی از افراد خانواده روش حساب کرد. کار جدی به عهده اش گذاشت و ازش جواب خواست.

 

چیزی که تازگی یاد گرفتم اهمیت زمانهای دو نفره است، با من یا با پدرش..... زمانهایی که بتونیم دغدغه هاش رو از بین کلمات پراکنده بفهمیم. چیزی که توی جمع ممکنه به همین راحتی اتفاق نیافته. دغدغه هایی که برای ما بی اهمیته، مثل همکلاسی جدیدی که مربی براش بیشتر وقت میذاره، این که چطور بین دوست بودن با دوستایی که خوراکی هاش رو دوست دارن و خوردن خوراکی های خودش تعادل برقرار کنه، این که چطور به ما توضیح بده اب بازی رو بیشتر از حموم کردن دوست داره....

 

 

 

+ ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۳
comment نظرات ()