حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

خیلی رمانتیک

پسرک در یک جمعی کارتون سیندرلا تماشا کرده. میپرسم سیندرلا چیکار میکرد؟ میگه هیچی هی دعواش میکردن میرفت سراغ گریه!

+ ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢۸
comment نظرات ()

علم

روز عاشوراست و پسرک دسته و علم دیده. میپرسم علم چه شکلی بود؟ انگتش رو مثل اجازه میاره بالا و میگه این شکلی!

+ ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment نظرات ()

دانشگاه

از اونجایی شروع شد که یک روز پرسید شما کجا میرین؟ ما هم غافل از همه جا گفتیم داریم میریم دانشگاه. گفت پس من هم میام دانشگاه. گفتیم نمیشه، باید بری مهد کودک

این طفلک هم که دیگه بحث نکرد.

اما از فرداش کسی اجازه نداره کلمه مهد رو به زبون بیاره

پسرک داره میره دانشگاه، دانشگاه بچه ها،

و بعد که احساس کرد این کلمه "بچه ها" براش افت داره، گفت دانشگاه بچه هایی بزرگ شدند!

خلاصه الان ما روزها میریم دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند. و خدا نکنه کسی حتی وقتی پسرک در خواب هفتمه بگه مهدکودک..... حتما بیدار میشه و با عصبانیت میگه مهدکودک نه، دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند!

+ ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
comment نظرات ()

جغرافی

یکی از دوستان قدیمی از استرالیا آمده. سعی می کند برای پسرک توضیح بدهد که چرا خانه اش اینجا نیست و چرا ماشینش همراهش نیست. پسرک خیلی بی تفاوت، انگار استرالیا سر راه هر روز مهد کودکش باشد گفت: استرالیا؟ همونجا که تام و جری مسابقه ماشین سواری میدادند؟

الان دقیقا میداند استرالیا کجاست: همانجایی که خاله و تام و جری ماشین سواری می کنند! فقط نمیدانم محبتش به خاله و بوس های جفت جفت اش مربوط به مهربانی ذاتی اش است یا از خاله بوی تام و جری را میشنود!

+ ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
comment نظرات ()