حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

حرف گوش کن

میدونی عاشق کدوم لحظه ام؟

لحظه ای که داری میری داخل مهد و میگم: "روز خوبی داشته باشی" توهم میگی باشه!

لحظه ای که داری میری پارک و میگم "خوش بگذره" توهم میگی باشه!

لحظه ای که لحاف کشیدم روت و بهت میگم "خوابهای خوب ببینی" و تو هم میگی باشه!

+ ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۱
comment نظرات ()

مواجهه با ترس ها

تلویزیون خونه ما معمولا خاموشه، مگر این که برای برنامه خاصی یا تماشای سی دی که برای ساعت معینی انتخاب کردیم روشن بشه. اما این روزها انتخاب کردن چیزی که من و بابای پسرک رو وادار به خودزنی نکنه و همزمان پسرک رو هم نترسونه کار سختی شده.

امشب تصمیم گرفتیم دور هم عصر یخبندان 4 رو تماشا کنیم که از نگاه ما صحنه ناجور و ترسناکی نداشت. اما نظر پسرک غیر از این بود: از صحنه های شکاف برداشتن قاره ها خیلی می ترسید و وقتی سنجابه از بلوطش دور می افتاد به شدت کلافه میشد. داشتیم تصمیم میگرفتیم که ایا باید یک کم با این جور چیزها مواجه بشه و از این نازک نارنجی بودن در بیاد یا باید متوقفش کنیم، که پسرک بدو رفت توی اتاق و صدای گشتن بین اسباب بازی هاش بلند شد و بعد از چند لحظه با یک تفنگ کوچولو برگشت و خیلی جدی وایستاد جلوی تلویزیون و به سمتش نشونه گیری کرد!

+ ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢
comment نظرات ()