حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

شاعر فردا

خواننده با حرارت میخواند: "زندگیمون هر روز بهتر میشه، عشقمون کم نمیشه،..."

پسرک برای خودش تکرار می کند: "زندگیمون مثل سیب زمینی، عشقمون تموم میشه!"

 

عاشق لالایی های سارا نامجو است (خدا خیرش بدهد که بچه من را صاحب یک خاطره کودکی کرد، چیزی غیر از بیبی انیشتن و بارنی و سوپرسانگ و ... که به زبان خودش باشد).

لالایی میخواند:" قهرمان من، انسان فردا" و  "شب توی رویا"

پسرک میخواند:"قهرمان من، انسان فراموش!" و "شب با یه لولو!"

 

+ ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩
comment نظرات ()

راه حل منطقی

تولد یک دختر کوچولوی ناز دعوت بودیم و اکثر مهمونهای کوچولو ،از پسر من بزرگتر بودند. با این که عمو موسیقی داشت تشویقشون میکرد که بیایند وسط پسرک روی صندلی نشسته بود. بساط صندلی بازی راه افتاد و با تشویق عمو موسیقی پسرک هم دورصندلی ها دوید، و با شنیدن دستور "بشینید!" عمو موسیقی خیلی جدی رفت روی صندلی خودش نشست و این کار رو تا آخرین صندلی موجود ادامه داد. لابد پیش خودش گفته حالا این چه کاریه که سر صندلی دعوا کنیم، این همه صندلی!

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٦
comment نظرات ()

درک پاییزی

هرچقدر که برایش شعر و ترانه در مورد پاییز خونده باشم و هر چقدر براش قصه درختها و فصلها و میوه ها رو تعریف کرده باشم، باید یک روز زیر مشت مشت برگ که از نفس باد پاییزی از درختها میریزه روی سرش بایسته و سعی کنه با دستهای کوچولوش همه شون رو بگیره و داد بزنه روز پاییزه! تا معلوم بشه فهمیده این پاییز که میگن یعنی چی...

برای ما هم حتما یک روزی میرسه که همه چیزهایی که خوندیم و شنیدیم برامون معنی واقعی پیدا کنه و واقعا بفهمیم داستان این دنیا چی بوده. فقط خدا کنه خیلی دیر نشده باشه.

+ ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٤
comment نظرات ()