حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تام و جری

توی رستوران نشسته ایم و صدا به صدا نمیرسد. صدای پسرکی از میز پشت سر ما بلند میشود که "چه باحال، مثل تام و جری!" همه میزهای اطراف سرشان بر میگردد که تام و جری را ببینند و به جای آن والدین پسرک را می بینند که مشترکا در حال خوردن نوشیدنی مخصوص رستوران با دو نی جداگانه هستند، که البته نوشیدنی توی گلویشان می ماند از این همه نگاه خندان

+ ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳٠
comment نظرات ()

پیغام

چه هدیه بزرگی به من دادی در سومین روز مهدکودکت، وقتی از در بیرون اومدی و گفتی "امروز به من خوش گذشته!"

و چقدر خوبه که هر روز همین جمله رو به من میگی و خیالم رو راحت میکنی.

و چقدر بی دقت بودم وقتی یک روز نگفتی، و من فکر کردم فراموش کردی، در حالی که تا عصر طاقت نیاوردی و داستان کوچکت رو برام تعریف کردی. اونوقت فهمیدم این جمله چه پیغام مهمی برای من داره.

 

+ ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
comment نظرات ()