حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تخیل صادقانه

پسرک: مامان، دیدی ماشینها به هم خوردند آنیش گرفتند؟

من (در حالی که فکر می کنم کجا در نبود من این صحنه را دیده): نه عزیزم. من ندیدم.

پسرک: من هم ندیدم!

من: تعجب

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۸
comment نظرات ()

رودست!

پای کامپیوتر نشستم و غرق کارم که یک صدای خیلی مودب و آروم کنار گوشم میگه: "من آب میخوام. میشه به من آب بدی؟" وقتی بلند میشم که براش آب بیارم از پشت سرم صدای قرچ قروچ صندلی میشنوم. در کمال شیطنت و با یک لبحند گل و گشاد میگه:" میخوام سر جای شما بشینم!" تازه متوجه میشم که این که اصلا برای آب خوردن احتیاج به کمک نداره!

این روزها رودست میخوریم!

 

+ ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment نظرات ()

دنیای پسرانه

پسرک مهمان اتاق پسر 7 ساله ای بود که اتاقش بهشت مسلم برای یک پسربچه به حساب میاد: پر از انواع ماشین و هواپیما و هلیکوپتر و چرخ در ابعاد مختلف....

پسرک بین این همه نعمت! یک ماشین مدل انتخاب کرده و آورده پیش من و میگه: فرمونش این طرفه... اول نفهمیدم چی میگه اما چند با رکه تکرار کرد دیدم راست میگه، ماشین مدل انگلیسیه و فرمونش سمت راسته...

 

+ ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
comment نظرات ()

یک مرد کوچک

اولین بار تقریبا ده روز پیش توی ماشین نزدیک خونه مامانم اینها شروع به گریه کرد که من میخوام خونه خودم باشم... همون دری وری های همیشگی رو براش گفتم که مامان میره سر کار و زود برمیگرده و تو رو میبره پارک و ...
چشمهاش پر اشک بود. سرش رو خم کرد و یواشکی اشکش رو پاک کرد. تا وقتی ازش جدا شدم بغض داشت ولی یک قطره هم گریه نکرد.... جیگرم کباب شد.

امروز هم وقتی میخواستم از ش جدا بشم باز همین طور چشمهاش خیس بود اما چیزی نمیگفت. دلم میخواست مثل قدیم گریه میکرد و نق مید اما این جور مظلومانه تحمل نمیکرد.... میدونم الان داره با خواهرم بازی میکنه و حال میکنه و میدونم که عصر هم برای بردنش از اونجا باید کلی قول و وعده بهش بدم ولی این پذیرفتن و کنار اومدنش داره آتیشم میزنه...

پسرم بزرگ شده... مرد شده، یک مرد کوچک

+ ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
comment نظرات ()

من از دستت خوشحالم!

امروز هر آتشی بوده سوزانده، پیش خودم فکر می کنم میخواهد صبر من را امتحان کند. چندین بار تا پای جیغ زدن پیش رفتم و خودم را نگه داشتم. آخر شب، خسته و هلاک دارم میشورمش و لباس خواب میپوشانم که با لحن شیطنت آمیزی میپرسد:

-مامان لیلا، از دست من خوشحال شدی؟

شاید الان وقتش است که بگویم از دستش ناراحتم... اما به خودم قول دادم تا جایی که میتوانم به پسرک دروغ نگویم. واقعیت این است که از دستش خوشحالم، حتی از شیطنتش خوشحالم، از مادرآزاریش خوشحالم.

-آره پسرم. از دستت خوشحالم.

بعد برای اولین بار به ذهنم رسید که او چطور؟ ایا از دست من خوشحال است. ترسیدم بپرسم و جوابش دنیایم را سیاه کند. اما پرسیدم:

-تو چی؟ از دست من خوشحالی؟

با چشمهایی پر از خنده و شیطنت میگوید:

-من از دستت خوشحالم مامانِ دونم (مامانه جونم!)

خدایا شکرت...

+ ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢
comment نظرات ()