حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

قاف

با این که پسرک اصرار داره تمام اتفاقات را برای همه تعریف کنه هنوز نمیتونه قاف رو تلفظ کنه و به جاش میگه "د". چند روز پیش ازش میپرسم: یعنی تو هنوز بلد نیستی بگی ق؟

یک نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه و میگه: د!

 

+ ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۸
comment نظرات ()

روز زن مبارک

من این روزها روزگار غریبی رو میگذرونم... روزگاری که نمیدونم چرا دیگه قلبم از منطقم اطاعت نمیکنه. این روزهای سخت فقط داره با حمایت و محبت این دو مرد عزیز میگذره... با حمایت بی قید وشرط همسرم، و با بوسه بی مقدمه پسرکی که یهو میاد میگه: "مامان عزیزم، قوبونت برم، از دست من خوشحال شو!" و من دیگه کاری غیر از خوشحال شدن از دستم بر نمیاد.

اینها رو نوشتم که یادم بمونه من امسال بهترن هدیه روز زن رو دریافت کردم. هدیه ای که اسمش هدیه نیست، اما تنها هدیه واقعی دنیاست. مگه میشه محبت و حمایت، اون هم وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داری رو توی جعبه گذاشت و پاپیون زد و گفت روزت مبارک!

فکر کنم میشه

 

پ.ن. این "از دست من خوشحال شو" را خودش به قرینه "از دستت ناراحت شدم" ساخته است و راستش خیلی کاربرد دارد.

+ ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()