حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

لبخند بی رمق

مادربزگم در جوانی فوت کرده، با چندین بچه قد و نیم قد و به دنبال یک بیماری طولانی. مادرم کم سن بوده و تصاویر محدودی در ذهنش از مادر باقی مانده. یکی از این تصاویر قیافه رنگ پریده مادرش است که نزدیک زمان برگشتن پدر بزرگم از سر کار، جعبه لوازم آرایشش را در می آورده و دستی به صورتش میبرده و بعد در آینه کوچکی به خودش لبخند میزده، در همان حال مریضی و در رختخواب.

امروز مریض بودم و با پسرک تنها بودیم. سعی میکردم خودم را بکشانم جایی که بازی میکند تا کنارش باشم. به بهانه بازی با لحاف صدایش میکردم توی تخت و تمام سعی ام را میکردم که سرگرمش کنم و حتی بخندانمش. یک بار که حسابی کیف کرده بود و قهقهه میزد من هم بی اختیار لبخند زدم. جان لبخند زدن هم نداشتم اما خنده اش انقدر مسری بود که جان گرفتم.

یاد مادربزرگم افتادم. میدانم که او هم چقدر زیاد نگران تمام کارهای به زمین مانده اش، نگران تمام کارهایی که میخواست برای این بچه ها بکند و نمیتوانست بوده. و مطمئنم گاهی که موفق میشده کاری بکند همان لبخند بی رمق توی اینه به صورتش می آمده، حتی اگر مادرم آن را ندیده باشد یا به یاد نیاورد.

+ ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

شروع شد

شروع شد: تماشای بچه ای که یواشکی کتاب هاش رو با خودش توی تخت میبره و در حال خوندنشون خوابش میبره. از الان بهش غبطه میخورم، از تمام اون لذتهای پیش رو، لذت کشف تمام اون کتابهای کلاسیک، رمانهای چند جلدی، از لذت خوندن تمام کتابهایی که زیر کتابهای درسی قایمشون میکنه و شبهای امتحان وسوسه خوندنشون قوی تر از استرس امتحانه.

کتاب رو از زیر سرش برداشتم و یاد تمام کتابهایی افتادم که شبها با خودم به رختخواب میبردم و صبح ها کنار تختم پیدا میشدند، گذاشتم کنار تختش.

صبح به خیر مامان عزیزم

+ ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

دیکتاتور

میوه درخت کامکوات قیافه جذابی برای بچه ها دارد. اقای میزبان وقتی نگاه پسرک را دید چند تا چید و یکی را داد دست پسرک. اما ظاهرا طعمش به جذابیت قیافه اش نبود و پسرک با لب و لوچه کج تفش کرد. بعد از چند لحظه با قیافه مصمم رفت سراغ اقای میزبان و بقیه کامکواتها را از دستش گرفت و جلوی چشمان حیرت زده ما که فکر میکردیم لابد نظرش عوض شده یا برای بازی میخواهدشان، همه را مستقیم ریخت توی سطل اشغال!

اصلا چه معنی داره این بزرگترها چیزهایی که من دوست ندارم رو بخورند!

+ ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢
comment نظرات ()