حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

یک کامیون لفاف

توی ترافیک کشدار، یکی از سرگرمیهای بچه های این سن، ماشینهای اطرافه.

وقتی دیگه ماشین و رنگ جدیدی دور و برمون باقی نموند، به کامیونی که داشت یک بار آجر رو میبرد و روش یک پتو کشیده بود اشاره کردم و گفتم: اگه گفتی این کامیون داره چی میبره؟

پسرک : "لفاف!"

 

لفاف= همون لحاف خودمون!

+ ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

تست هوش

خانوم فامیل نسبتا دور ما، بانوی جوانی است که در زمینه آموزش کودک یا همچین چیزهایی تحصیل کرده است. بار قبل که در محضرشان بودیم میخواست از روی نقاشی های پسرک شرایط روحی اش را به ما بگوید، اما هر کاری کرد دریغ از دو تا خط راست که این بچه روی کاغذ بکشد، آن هم وقتی که یک گروه پسربچه بزرگتر از خودش آن طرف اتاق مسابقه ماشین میدادند! بماند که پسرک حتی در اوقاتی که ذوق هنری اش میجوشد و به طور خودجوش سراغ رنگ و کاغذمیرود معمولا چیزهایی میکشد که فقط خودش سر در می آورد، چیزهایی از جنس "ابهای اقیانوس که بخار شدند" یا ماهی های آبی توی اقیانوس آبی"، و بیشتر از بقیه هم "آتیش"!

در ملاقات اخیر خانوم فامیل نسبتا دور با خودش یک سری تست هوش آورده بود و من هم طبق عادت پسرک را به ایشان و دستیاران کوچولویشان واگذار کردم. بعد از چند دقیقه صدای انفجار خنده از اتاقی که بچه ها بازی میکردند آمد. ظاهرا پسرک ما بعد از چند تست اول با مکعبها و ... حوصله اش سر رفته و به آزمونگر محترم گفته "من اینها رو بلدم، بقه رو خودت همین جوری که من یادت دادم درست کن، باشه؟!" و راهش را کشیده و رفته!

 

+ ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

انجمن اولیا و مربیان

امروز رفته بودیم انجمن اولیا و مربیان. بعد از این همه وقت، هنوز برایم باورش سخت است که پسرک انقدر مستقل شده که دنیای خودش را دارد، و من دعوت شده ام که از این دریچه کوچک این دنیا را ببینم. تصور کردن پسرکم در حال کمک کردن به مربی برای توزیع پاستل ها، در حال بوسیدن مربی که زمین خورده، در حال ارتباط برقرار کردن با بچه ای که تازه وارد مهد شده، در حال رقابت کردن در کلاس زبان، .... همه و همه عجیبند، همزمان شبیه من و دور از من، شبیه پدرش و دور از پدرش، از جنس ما، با خصلت های مشابه، و در عین حال متفاوت از ما، با ویژگی های منحصر به فرد خودش.

راستش امروز در جلسه اولیا و مربیان احساس غرور کردم. پسرکم خیلی بزرگتر و تواناتر از چیزی شده که من تصور میکردم.  یادم باشد در اینده به پسرک، به توانایی ها و هوشش اعتماد کنم، حتی اگر جلسه ای نباشد که این را به من متذکر بشود.

+ ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()