حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

آزار یا محبت

نمیدانم این که مشغول کاری باشی انقدر که متوجه نشوی بچه خواب آلود است، تا آخرش خودش بیاید و بگوید:"مامان نینا، بریم نانا" (یعنی مامان لیلا بریم لالا) کودک ازاری به حساب می آید یا نه

اما مطمئنم این که مادری را که با عذاب وجدان از خسته بودن بچه اش، کارش را نصفه ول کرده و نیم ساعت گذشته را به قصه و لالایی گفتن گذرانده به دالی بازی با لحاف دعوت کنی و بعد هم تصمیم بگیری روی تخت بپر بپر کنی قطعا از مصادیق مادرآزاری است...

چه خوب بلدی برای هدفت برنامه ریزی کنی، جمله های موثر را پیدا کنی، نقش بازی کنی و آخر هم با یک خنده خوشمزه، همه را شاد و راضی نگه داری. من با سرعت کارم را متوقف کردم، با علاقه و محبت لالایی و قصه گفتم، با خوشحالی دالی بازی کردم و در آخر با بپر بپر تو احساس کردم روزم کامل شده....

ممنون که روزم را کامل کردی

+ ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
comment نظرات ()

کار نشد نداره

از بین کادوهای جشن تولد چند سری آجر خانه سازی (همان لگوی خودمان) را افتتاح کرده و با پشتکار عجیبی چیزهای مختلفی سرهم می کند. امروز در حال لگوبازی با پدرش، چند تکه از خانه سازی های قبلی اش را که بزرگتر هستند آورده و اصرار دارد به مجموعه هنریشان اضافه کنند. پدرش می گوید: "پسرم این که مال اینجا نیست. جا نمیشه"

یک نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و آن قطعه را کنار بقیه جا می دهد و خیلی جدی می گوید "دیدی شد!"

 

+ ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
comment نظرات ()

امروز و فردا

بهترین قسمت فرزند بودن، اعتماد بی حدیه که به والدینت داری و تصور میکنی میتونند همه مشکلات و غصه ها رو برطرف بکنند، همه دردها رو درمان کنند و جواب همه سوالها رو بدونند...

سخت ترین قسمت والد بودن، اینه که میدونی خیلی زود همه این تصورها از بین میره

+ ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment نظرات ()