حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

نینا

بچه که بودم اسم نینا را دوست داشتم. حالا پسرک برایم اسم تازه گذاشته: گویا هنوز زبانش به ل نمیچرخد، من را نینا صدا می کند

+ ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٤
comment نظرات ()

از زیر قرآن می گذراندش

سال تحصیلی شروع شده و بابا باید برگردد سر درس و مشق. یک دستم قرآن، یک دستم پسرک که متوجه رفتن پدرش شده و وسط اشک و اعتراض، قران را از دست من میگیرد و بالای سر پدرش نگه میدارد و زیر لب چیزهایی پچ پچ می کند، با سین و صاد!

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
comment نظرات ()

سعدی - در نکوهش غیبت

یاد دارم که در ایام طفولیت، متعبد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر ـ رحمة‌الله علیه ـ نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد، چون‌آن خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند. گفت: جان پدر، تو نیز اگر بخفتی، به از آن که در پوستین خلق افتی

 

همین جوری.... فکر کردم بد نیست گاهی به جای افتخار کردن به سعدی و امثالش، به نوشته هاشون توجه کنیم.

+ ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
comment نظرات ()

مال من یا ما تو

بعد از عمری فرصت شد برای خونه یک کم خرت و پرت بخرم. این وسط یدونه هم زیر قابلمه ای گرد خریدم. از لحظه ای که وارد ماشین شدم صاحب پیدا کرده و تا این لحظه جناب زیر قابلمه ای وارد آشپزخونه نشدند. امروز خواستم از بین اسباب بازی ها برش دارم و ببرم. با چنان اعتراض جدی مواجه شدم که حساب کار دستم اومد.

حالا زیر قابلمه ای به چه در ایشون میخوره؟ به جای فرمون ماشین ازش استفاده می کنند، ماشین شارژی اش هم یک گوشه برای خودش خاک میخوره.

باید برم یک زیر قابلمه ای مربع شکل پیدا کنم...

+ ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٤
comment نظرات ()

یک مرد واقعی!

پسرک ما خیلی پرحرف نیست. ممکن است نیم ساعت هم با اسباب بازیهایش بازی کند و صدایش در نیاید. اما خدا نکند کوچکترین چیزی بر وفق مرادش نباشد. خیلی جدی بلند بلند میگوید: ای بابا... و اگر مشکلش زود حل نشود با لحن تندتری تکرار می کند: ای بـابـــــا...

مثل یک مرد واقعی، کم حرف می زند اما غر زدن را خوب بلد است.

 

+ ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱
comment نظرات ()