حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

آزادمرد

اولین بار که دست پسرک کثیف شد در مطب دکتر بودیم. دستش را دراز کرد و به صندلی زد. برای اولین بار به چیزی واقعا کثیف دست زده بود و من -در حال و هوای آن روزها- نمیدانستم دستش را چطوری باید تمیز کنم. احساس می کردم حریم امن و تمیز شیرخوار کوچولوی من آلوده شده. احساس خنده داری بود که هم از این که دستش را به سمت چیزی دراز کرده (در آن سن یک مرحله مهم تکامل بود) خوشحال بودم و هم ناراحت.

اما کف پاهایش، پاهای تمیز و کوچولویی که زمین نمی گذاشت، وقتی شروع کرد به چهار دست و پا رفتن و وقتی برای اولین بار پایش (البته روی پایش) کثیف شد باز دچار همین احساس مسخره شدم. هم خوشحال بودم که چهار دست و پا می رود و هم ناراحت که پایش کثیف شده.

میبینم که کم کم پنهان کاری یاد میگیرد. لابد این هم یک مرحله از بزرگ شدن است. همان طور که دست و پایش کثیف شد حتما روحش هم به تدریج از این تمیزی ناب در می آید. میدانم قابل اجتناب نیست اما کاش حداقل خیلی کثیف نشود. کاش انصاف را هیچ وقت فراموش نکند. کاش آزادمرد باشد، مثل اسمش. 

+ ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳۱
comment نظرات ()

از اقوام دختر سعدی

از خواب که بیدار میشه، اولین کلمه اش در بین خواب و بیداری : ددر

آخرین کلمه قبل از این که از شدت خستگی بیهوش بشه: ددر

تازگی خواب هم که میبینه، در خواب بلند بلند میگه: ددر

با دختر سعدی یک نسبتی داره، گویا

راستی این بچه تازگی ها خیلی خواب میبینه، البته ظاهرا خوابهای خوب: ددر و خنده و بدو بدو و آواز خوندن. طبیعیه؟

+ ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۸
comment نظرات ()

مفهوم پنهان

صفحه را باز کردم که پست جدید بگذارم.... باز شدن صفحه طول کشید و من یک لحظه از پشت میز بلند شدم تا به کاری برسم. سر که برگرداندم دیدم وروجک دو تا پست گذاشته، ظاهرا خالی است اما در واقع محتوایش قصه شیطنت یک پسر بچه 21 ماهه است.... یک وروجک میگم، یک وروجک میشنوید ها ...

پاکشان نمیکنم تا برای خودش یادگاری بماند...

+ ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۸
comment نظرات ()

 

+ ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۸
comment نظرات ()

 

+ ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۸
comment نظرات ()

یک جیغ بی مقدمه

توی رستوران نشسته بودیم که بی مقدمه جیـــــــــغ پسرک در آمد و با اصرار میخواست از صندلی پایین برود، هیچ جور هم آرام نمیشد. بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که خانمی دو میز آن طرف تر در کیفش را که از قضا خیلی شبیه کیف من است باز کرده و چیزی در می آورد. کیف خودم را نشانش دادم و همه مقدسات را واسطه کردم که قبول کند کیف آن خانم مال خودش است، ولی تا آخر غذا هر چند لحظه یک بار نگاهی با اخم به خانومه می انداخت.

+ ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()

اصفهانی کوچک

شنیده بودم اصفهانی ها گوشفیل را با دوغ میخورند اما با وجود این همه "آدم شوهر" اصفهانی تا حالا ندیده بودم. جند روز پیش پسرک توی سفره افطار سرک می کشید، اول غووووخ (همان دوغ خودمان) خواست، بعد هم یک گوشفیل تپل برداشت و با غووووخ خورد!

+ ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()

سرانه مصرف آش رشته

با این که حتی تعویض روغنی ها هم این روزها آش رشته میفروشن چرا باز هم صف انقدر طولانیه؟

+ ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٤
comment نظرات ()

کدام؟

دارم سعی میکنم تصمیم بگیرم که سوء تفاهم اتفاق دردناکیه یا اتفاق خنده داریه....

 

+ ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

اعتراف

اعتراف می کنم من عاشق پرده های سفید سبک با گلهای رنگی قرمز و زرد هستم، که باد برقصاندشان، انگار توی خانه دخترک شیرینی می رقصد...

اعتراف می کنم هیچ وقت چنین پرده ای نخریده ام. همیشه همراهم نگاه کرده و گفته: "قشنگه، اما برای باغ. برای خونه تو یک چیز سنگین تر مناسبه". و من همیشه به خانه برگشته ام با یک پرده کرم یا طلایی، با سرب هایی که پاگیرشان می کند، همان طور که خودم پاگیر شدم. پرده هایی که زیبا و مناسب هستند و به خانه و وسایل من می آیند ولی نه به روحیه من ....

اعتراف می کنم حداکثر شجاعتم این است که بعد از چند بار شستن، سرب پایین پایشان را باز می کنم تا حداقل پرواز بکنند، پروازی که چندان هم به این پرده های متشخص نمی آید،  اما به هر حال من را خوشحال می کند. 

البته پرده ها آشپزخانه همیشه استثنا هستند. تنها جایی از خانه که با نظر قاطع خودم پرده اش را میگیرم. انگار تنها جایی که واقعا قلمرو خودم میدانمش. عجیب است که حتی زنی مثل من که چندان در آشپزخانه وقت نمی گذارد باز هم آشپزخانه را قلمرو خودش میداند

+ ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٤
comment نظرات ()

اختلاف طبقاتی

پسری که سوار سانتافه بود با چنان حسرتی به ب ام و کنارش نگاه میکرد که دل سنگ آب میشد.

+ ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱
comment نظرات ()