حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

 

درست فکر کردن کار سختی است...

درست عمل کردن هزار بار سخت تر است...

کاش بتوانم قلبم را متقاعد کنم به حرف عقلم گوش کند، این روزها سرکشی می کند.

+ ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٤
comment نظرات ()

سنگر

انگار بعضی از ما مادرها پشت بچه هایمان سنگر میگیریم تا دیگران نقایص و کوتاهی ها و کم کاری هایمان را نبینند. اضافه وزن، درس های نخوانده، رها کردن کارهایی که در تمام زندگی آرزو داشتیم انجام بدهیم، آشفتگی ظاهر و لباس و زندگی و خلاصه هر ایراد دیگری که به ما وارد است را از پشت سنگر بچه ها رفع و رجوع می کنیم.....

البته خیلی خوب میدانم که واقعا بچه ها خیلی از اوقات دلیل این مسایل هستند، اما گاهی فکر می کنم شاید کمی سعی بیشتر، انگیزه بیشتر، حمایت بیشتر ...بتواند کمک کند که از پشت سنگر بیرون بیاییم.

+ ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱۳
comment نظرات ()

عصای دست (2)

از خرید برگشتیم و مشغول جا دادن خریدها در یخچال و کمد بودیم... پسرک که دید کسی به فکر او و کفشهایش نیست خودش کفشهایش را در آورد، توی جاکفشی گذاشت، بعد کفشهای من که با عجله جلوی در ولو شده بودند را هم کنار کفش خودش گذاشت، آخر سر هم برای خودش دست زد!

+ ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٢
comment نظرات ()

لالایی

قبل از به دنیا اومدن پسرک، من یک سری لالایی فارسی و ترکی جمع آوری و حفظ کرده بودم... کلی روی هر کدوم فکر کرده بودم، بعضی از کلمات رو تغییر داده بودم. در دوران بارداری گاهی برای پسرک میخوندمشون.

در این مدتی که پسرکم به دنیا اومده حتی یک بار هم اون لالایی ها رو نخوندم. هر بار خواستم لالایی بگم یک شعری یا عبارتی، یک ریتمی و نوایی خود به خود به زبونم اومده... راستش من این لالایی های من در آوردی رو خیلی دوست دارم

خودش هم برای خودش لالایی میگه... گاهی که من ساکتم، خودش با یک ریتم ملایمی برای خودش لالایی میگه.و... بعد هم خوابش میبره قلب

+ ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٢
comment نظرات ()

پرستار کوچولوی من

مریض بودم.... جان تکان خوردن نداشتم، همسر جان هم که طبق معمول سفر بود. هواپیما هم طبق معمول تاخیر داشت.

پسرک بهانه میگرفت، حق داشت. گفتم: "پسرم تلفنو برام میاری؟" ... تپ تپ تپ، صدای پای وروجک و بعد از چند لحظه گوشی تلفن. شماره پدرش را گرفتم تا بلکه بچه برای چند دقیقه ای صحبت کند و آرام بشود. صدای پدرش می آمد: "پسرم از مامانت مراقبت کن تا من بیام، باشه؟" فکر کنم میداند مراقبت یعنی چه، چون بعد از چند لحظه گوشی را گذاشت روی تخت و من را بوسید، مهربانترین بوسه یک پرستار 18 ماهه...

+ ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٩
comment نظرات ()

یک خاطره...

پست قبلی منو یاد یک خاطره انداخت... قبل از این که بچه دار بشم یک بار در جواب دوست عزیزی که توصیه میکرد بچه دار بشم گفتم که چون چندین سال من و همسر مربوطه دوتایی زندگی کردیم الان نمیتونم یک نفر دیگه رو در خلوت دونفره مون بپذیرم.

دوستم از این عبارت "یک نفر دیگه" انقدر خندید که از چشمهاش اشک راه افتاد. میگفت: "نفر دیگه ای در کار نیست. بچه، خودته. یک تکه از وجود خودته"

و من الان میدونم که راست میگفت (البته اون روز اصلا این طور فکر نمی کردم)

+ ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱
comment نظرات ()

جواب یک کامنت

"ببخش عزیزم این حرف را میزنم اما یک سوال دارم حالا که با وجود نی نی از کارت و پیشرفت عقب افتادی دچار عذاب وجدان نمیشی؟ من خودم از بچه متنفرم و هرگز دوست ندارم بچه دار بشم.چه لزومی داره اینقدر وقت و انرژی بزارم برای یک انسان دیگه"

این کامنت یک دوست خوبه. احساس کردم خوبه جوابش رو یک کم طولانی تر بدم. راستش این "چه لزومی داره..." یک زمانی سوال و فلسفه من هم بود به همین دلیل درکش می کنم.

نمیدونم کدوم پستم این تصویر را ایجاد کرده که من از کار و پیشرفتم عقب افتادم. شاید سرعت پیشرفتم در بعضی زمینه ها کند شده باشه ولی همچنان سرعت حرکت و پیشرفت من از خیلی ها بیشتره. میخوام بگم که اگر واقعا آدم پیشرفت کردن و ترقی باشی بچه مانعت نمیشه. اولویت بندی ها رو تغییر میده اما جهت گیری رو نه. راستش الان حواشی و حساسیت های من در محیط کارم کم شده و تمرکز بیشتری بر روی اهدافم دارم. شاید فرصت کمتری داشته باشم ولی از اون فرصتها بهتر استفاده می کنم.

من هم فکر می کردم بچه دار شدن غیرضروری است: عشق من و همسرم برای پر کردن یک زندگی کافی بود. هنوز حرف برای گفتن با هم داشتیم و هنوز جاه طلبی های شغلی داشتیم و هنوز هزار رویا و ...

اما راستش الان از خودم میپرسم مگر من حق ندارم از زیبایی های زندگی لذت ببرم؟ مگر من به جرم این که مثلا درسخوان بودم باید از شادیهای بزرگ زندگی- از بزرگترین شادی های زندگی- محروم بشم؟ اصلا من کی و کجا تعهد دادم که زندگیم رو وقف علم یا کار یا هر چیز دیگه یا بکنم؟

امروز عصر پسرک رو بردم پارک. سوار کالسکه از روی پله ها پایین میومدیم و این پایین افتادن پسرک رو به قهقههه می انداخت. خنده اش انقدر شاد و بی دریغ و واقعی بود که همه بی اختیار نگاهش میکردند و لبخند می زندند. صدای خنده اش قلب و روح منو از ارامش پر میکرد. هیچ وقت در تمام زندگیم چنین احساسی رو تجربه نکردم و نخواهم کرد.

راستش رو بخواهی علی رغم این که در ظاهر من برای پسرک (یک آدم دیگه، به قول شما) وقت میذارم ولی در واقع اون داره برای من وقت میذاره: به من فرصت میده آدم بهتری بشم، آدم کاملتری بشم، آدم شادتری بشم.

من لایق این هستم که آدم بهتری بشم، آدم کاملتری بشم، آدم شادتری بشم.

 

پی نوشت. خانم Candan Ercetin یک خواننده ترک هستند که آهنگی دارند به اسم Melek. آهنگ مربوط به چندین سال قبل است. دیدن کلیپ را توصیه می کنم ، مخصوصا در کنار کسی که بتواند برایتان ترجمه کند. ترجمه اش روی کلیپ معنی دار است وگرنه خودم برایتان ترجمه میکردم.

+ ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱
comment نظرات ()