حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

لذتهای مادری

مامان قشنگم...

- بله عزیزم؟

-مامان خیلی عزیزم....

-جانم پسرم؟

- خیلی دوست دارم

-لبخندقلبنیشخندقلب... این جا چرا آیکون دراز شدن گوش نداره؟

.......................................

-مامان جون.....من یک صدایی شنیدم.....

-چه صدایی پسرم؟

-صدای بوس من بود! تو رو بوس کردم

-فرشتهماچ

+ ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

 

بابای پسرک نصف هفته رو نیست. برای همین هم خیلی از جاها من و پسرک دو تایی میریم، گردش و پارک و مهمونی و ... یک روز پسرک دو تا از عروسکهای انگشتی رو به زور سوار ماشین کرده بود که "نی نی و مامان با هم میرن ددر! برای من خنده دار بود ولی فکر می کنم باباش یک کم دلش گرفت! طفلی

تازگی ها بابا بیشتر خونه است. روزها با هم بازی میکنند و طبق معمول بازی با بابا پر از قانون شکنی و شیطنت و هیجانه، برعکس بازی های مامان! امروز که از سر کار برگشتیم پسرک یک خونه با لگو درست کرده بود. توی خونه دو تا آدمک آبی رنگ رو به هم چسبونده بود که "بابا رادین رو بگل کرده" و یک کم دورتر، یک ادمک نارنجی تنها "این هم مامانه"

این دفعه نوبت من بود که دلم بگیره...

+ ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

قدرت بی انتهای مادر!

پسرک اول میگه هوا روشن شده! بعد اسمون کیپ و ابری رو نگاه میکنه میگه هوا روشن نشده! آخرش هم به من میگه هوا رو درست کن!
آخه من هوا رو چیکار میتونم بکنم بچه جان!

+ ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

خواب شیرین

با هزار زحمت راضی شده بیاد توی رختخواب، هزار بار به بهانه ها مختلف پاشده، چند بار آب خواسته، چند بار میخواسته بره دستشویی، یک بار هم لباسش اذیت میکرده، یک بار شیر میخواسته، یک بار پاستیل... دیگه صبرم داره به آخرش میرسه.... اما انگار کم کم داره خوابش میبره...

یهو بلند میشه و دست من رو (دو تا دستهام رو زیر سرم میذارم) میگیره و میگه مامان دوستت دارم در رو باز کن! (یعنی دستت رو بردار تا بیام توی بغلت)

نمیدونم اینم آخرین تیر ترکشش برای نخوابیدنه یا واقعا یهو محبتش گل کرده. یک ثانیه زمان برای تصمیم گرفتن دارم که جدی بشم و بگم "الان وقت خوابه. سرت رو بذار روی بالش خودت و بخواب!" یا مهربون بشم و بغلش کنم.

مهربون میشم میاد توی بغلم و چشمهاشو میبنده و فوری میخوابه

+ ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

مخالف کوچک

قدیم ها این طوری بود که من اول شعر را میخواندم و او بقیه اش را.

تازگی این طوری شده: (بلدها مال ایشان است)

یک توپ دارم گلگلی نیست

سرخ و سفید و آبی نیست

میرنم زمین هبا نمیره هبا نمیره (این قسمت را با کمی عصبانیت بخوانید)

نمیدونی تا نمیخوام تا کدا بره، تا کدا نره

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات ()

گفتمان

از وقتی لباسهای زمستانی بزرگ را تنش می کنیم، هر وقت میبینه دستش در فاصله مورد انتظارش از توی آستین بیرون نمی آد سر استین رو میگیره جلوی دهنش و دستش رو صدا میکنه: "بیا"

+ ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات ()

با خنده بگو

اصولا بچه بهانه گیری نیست اما چند روزی بود که بهانه گیری می کرد و برای هر چیزی که میخواست نق می زد و گاهی گریه میکرد. یک بار باباش موقع نق زدنش با انگشتهاش دو تا گوشه لب پسرک رو به نشانه لبخند بالا برد و گفت: "با خنده، هر چی میخوای با خنده بگو"

امشب بعد از عمری خواستیم با هم فیلم ببینیم و برای این که اعتراض پسرک رو به حداقل برسونیم کارتون ریو رو انتخاب کردیم. اما ظاهرا پسرک خوشش نیومد و اصرار داشت "بالیبال" بذاریم! ما هم مقاومت میکردیم.

تا این که حوصله اش سر رفت، اومد روبروی باباش، با دو تا انگشت گوشه لبهاشو بالا برد و گفت: " با خنده میگم، بالیبال بذار!"

معلومه که ما هم بالیبال گذاشتیم دیگه...

+ ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٤
comment نظرات ()

سوال فلسفی

این روزها یا یک سوال خیلی عجیب مواجه میشم:

"مامان، من دلم چی میخواد؟"

فدای این همه اعتمادت بشم، من واقعا جواب این سوال رو نمیدونم، جان مادر!

+ ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
comment نظرات ()