حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

ضبط صوت کوچک

قرار بود شوهرم زنگ بزنه به یکی از بچه ها تولدش رو تبریک بگه، برگشته بهم میگه تلفنش رو جواب نداد... پسرک فوری میگه بهش ایمیل بزن!

 

راستش من فکر نمی کنم دقیق بدونه ایمیل چیه (شاید هم بدونه، از اینها هیچی بعید نیست)، احتمالا قبلا دیالوگ مشابهی شنیده و یادش مونده. مواظب تک تک کلماتمون جلوی این بچه ها باشیم، ضبط می کنند و اتفاقا قدرت بازیابی شون هم خیلی بالاست.

 

پی نوشت. یک بار مادر م به من گفت اگر وقتی بچه بودی میدونستم با این دقت داری حرکات من رو تماشا میکنی از ترس فلج می شدم. الان می فهمم منظورش چی بوده.

+ ; ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

مقصر همیشگی

تجربه بیش از 2 سال بچه داری به من نشون داده که مردم همیشه در یک مورد اتفاق نظر دارند: تحت هر شرایطی مادر مقصره، حتی اگر بچه در بهترین شرایط ممکن باشه

+ ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

به همین زودی شروع شد!

لباسهای پسرک را پوشاندم و رفت تا در فاصله ای که من لباس میپوشم و کیف هایمان را آماده می کنم بازی کند. وقتی دید ما جلوی در منتظرش هستیم خیلی جدی گفت: "میشه شما بیین (برید) من بمونم بادی (بازی) کنم؟"

دهن من که باز مونده بود... اما پدرش خیلی جدی گفت:" 10 سال زود شروع کردی پسرم، فعلا بیا کفشت رو بپوش"

+ ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

تایید می کنیم.

این روزها بازی با Xbox سرگرمی مورد علاقه پسرک ماست. و در ادامه الگو برداری از بابای مربوطه، به جای بازی های عروسکی خودش به بازی های وزرشی پدرش توجه ویژه دارد. سی دی مذکو 7 بازی دارد که از بین آنها رادین تصادفا متوجه شده که در بکس موفق است. ظاهرا دستگاه متوجه نیست که قد این بازیکن کوتاه است و ضربه های پسرک از زیر گارد بسته حریف را نقش زمین میکند.

دیروز وسط بازی اعلام کرد که "اینو دوس ندایم"...."بازی دیگه بذار".... بالیبال دوس دایم"

و خلاصه ما والیبال را راه انداختیم. برعکس بکس که خودش می زد و می برد و آخرش می گفت:"بیبین، منو بیبین" در والیبال پسرک احتیاج به مربی داشت که برایش داد بزند "حالا بپر بالا.... حالا با دست توپ رو بزن ..." و دیگر از آن بردهای شیرین خبری نبود.

شب قبل از خواب، وقتی دیگر فکر میکردم پلک هایش سنگین شده، یهو نشست روی تخت و گفت: "بالیبال دخ (سخت) بود". توی خواب و بیداری گفتم "خوب دیگه والیبال بازی نکن".... دوباره گفت "بالیبال دخ  بود. و باز همان جواب را دادم. کوتاه نیامد. چندین بار جمله اش را تکرار کرد تا کم کم به این فکر افتادم که شاید این جواب مورد نظرش نیست.... این دفعه گفتم "اما تو خیلی خوب بازی کردی، آفرین"

چند لحظه سکوت کرد و گفت "باشه" و با خیال راحت خوابید.

+ ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳
comment نظرات ()

 

پسرک قدیما برای من و خودش لالایی میگفت، نغمه های ملایم و شیرینی که بدون الگوی معینی میخواند. عاشق این لالایی ها بودم. ریتم جالبی داشتند که هر بار جدید بود و شبیه هیچ آهنگی که بشناسم نبود.

دیروز وقتی گفتم برای مامان لالایی بخوان.... گفت بلد نیستم. در مقابل اصرار من چیزی شبیه لالایی هایی که من برایش می خواندم را خواند... حیفم می آید از همه چیزهای قشنگی که میتواند انجام بدهد ولی به خاطر الگوبرداری از اطرافش فراموششان می کند، کنارشنان میگذارد و مثل بقه لالایی می گوید.

چطوری برایش توضیح بدهم که همان چیزی که خودش بلد است عالیست؟ چطور بفهمم کدام آموزش، کدام اسباب بازی، کدام حرکت من خلاقیتش را از بین نمی برد؟

سختی بچه بزرگ کردن در نداشتن این جوابهاست، وگرنه کولیک و زردی و دندان در آوردن، همه بالاخره تمام می شوند.

 

پی نوشت. لگو بازی می کند، من و پدرش هم به بهانه بازی با بچه، لگوبازی می کنیم، با هیجان تمام. چیزهایی که ما می سازیم را خراب می کند و به دل خودش چیزی میسازد. وقتی آدمک داخل لگو را بین این ساختمان ها (که من نمیدانم چی هستند) راه میبرد لبخند فاتحانه بامزه ای دارد.... فکر می کنم در قدم اول باید برای خودم و شوهرم یک لگو بزرگ بخرم تا دست از سر بازی بچه برداریم.

+ ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
comment نظرات ()