حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

موانع ایذایی

اخیرا امنیت خونه ما خیلی زیاد شده! امکان نداره دزد یا هر غریبه ای بتونه از در یا پنجره یا هر مسیر دیگه ای بیاد تو و بدون صدمه جدی بیشتر از 2 متر جلو بره، هر چیزی ممکنه زیر پاش بره و ناکارش کنه، از برکت تلاش مضاعف این پسرک!

+ ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
comment نظرات ()

فضای شخصی

ساعت 7 نشده بود و من هنوز خوابالو بودم. سوار تاکسی که شدم به صدای خیلی بلند روضه با نخراشیده ترین صدای ممکن داشت پخش میشد. احتمالا کسایی که توی مجلس روضه مربوطه نشسته بودند توی اون ساعت شب و بعد از ساعتها سینه زنی و گریه یک جوری میتونستند صدای آقاهه رو تحمل کنند ولی سر صبح توی تاکسی کسایی که هنوز گیج خوابند به سختی میتونستند با صدا کنار بیان.

دو نفر بعدی که سوار شدند بلافاصله هدفونهای موبایلشونو در آوردند و توی گوششون گذاشتندو با آهنگهای انتخابی خودشون جلوی نفوذ فریادهای مخرب آقاهه به گوششون رو گرفتند. من تازه فهمیدم چرا این روزها همه با خودشون هدفون دارند: لابد سعی می کنند در این دنیای شلوغ یک کم فضای شخصی برای خودشون ایجاد کنند.

رسما از اون دخترهایی که چند روز پیش توی یک پستی بهشون ایراد گرفته بودم معذرت میخوام. باید برم توی جعبه گوشیم هدفونمو پیدا کنم.

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٥
comment نظرات ()

پسر دارم عصای دست

اینو خوندین؟

عصای دست

حالا من براتون بگم: پسر دارم عصای دست

قدیم دوست داشت همه دستمال کاغذی های توی جعبه رو در بیاره بریزه دورش. تازگی یدونه در میاره میکشه روی میز و میز رو تمیز میکنه مثلا، خیلی هم حرفه ای!

هر کی ندونه فکر میکنه من دائم دستمال توی دستم دارم گردگیری می کنم....

+ ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢
comment نظرات ()

نی نی و قمه زنی

یکی از دوستان لینکی فرستاده بود از عکسهایی که با جستجوی کلمه عاشورا به انگلیسی در گوگل به دست می آید. بین عکسها عکسی بود از مادری که داره فرق بچه شیرخوارش رو شکاف میده.... کاردی توی دست مادر و لبخندی مطمئن روی لبهاشه. بچه هم سن پسر من بود و توی عکس داشت جیغ میکشید. مادرش لبخند میزد، مطمئن، مثل لبخندی که من بعد از واکسن زدن به پسرم میزنم. لبخندی که میگه "میدونم دردت اومد ولی برای خودت لازمه، من هم سختمه ببینم اذیت میشه ولی به خاطر خودت تحمل می کنم"

از اون لحظه دلم آشوبه. دلم برای مادر و بچه اش میسوزه. دلم برای همه اشتباهاتی که هر مادری ممکنه بکنه، برای تمام قضاوتهای غلط، برای همه تصمیم هایی که به جای این طفل معصومها میگیریم در حالی که اصلا چنین حقی نداریم میسوزه. دلم برای خودم و همه مادرها میسوزه که ممکنه بدون این که بدونیم به پاره تنمون صدمه بزنیم، بدون این که بخوایم براشون تصمیمی بگیریم که اگر خودشون حق انتخاب داشتند شاید نمیگرفتند.

+ ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢
comment نظرات ()

هدیه ای برای نی نی

امشب رفته بودیم پیتزا فروشی. من و بابای پسرک پیتزا میخوردیم و اون هم با بطری آب و سیب زمینی سرخ کرده سر و کله میزد. بعد یهو آقای گارسون یک چیز بامزه ای برامون آورد: یک چیزی شکل ماهی با دم دراز از جنس خمیر پیتزا که توش پنیر و سبزی معطر و مخلفات داشت، با زیتون سیاه براش چشم درست کرده بودند و با گوجه فرنگی و پودر سبزیجات پولک... برای کوچولومون :))

اون نصفه ای که خودش خورد که هیچ... نصفه دیگه ای که من و باباش نصف کردیم هم خیلی خوشمزه بود. حسابی چسبید. پسرک هم کلی سرگرم شد.

راستش دفعه قبل هم در این پیتزا فروشی به پسرک یک سی دی کارتون کادو دادند که خیلی قشنگ بود. یک دفعه دیگر هم پازل داده بودند.

+ ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

بزرگراه شخصی

تصادف شده و ترافیک بزرگراه سنگینه. آقای راننده تاکسی با بیقراری هی سرک میکشه ببینه چه خبره. از دور یک خانم با قیافه مضطرب رفته بالای جدول کنار ماشینهای تصادفی و داره با هیجان با تلفن همراهش صحبت میکنه. اقای راننده با عصبانیت میگه:" این خانومها رانندگی بلد نیستند، سوار ماشین میشن نمیتونن جمعش کنن. همین میشه دیگه..."

چند دقیقه بعد قیافه دومین راننده تصادفی مشخص میشه: یک مرد جوان با سر و وضع ژیگول. آقای راننده دوباره میگه:" آقا این جوونا هم که دیگه بلای جون خیابونان. معلوم نیست چه قرصی و کوفتی میزنن که تو حال خودشون نیستند و دائم تصادف میکنن ملتو علاف میکنن"

چند قدم بعد راننده سومین ماشین را میبینیم که آقای مسنی با موهای سفید است. آقای راننده که حالا کنار ماشینهای تصادفی وایستاده سرشو از شیشه در میاره بیرون و میگه:"پیرمرد، خوب اگر تو که چشمات نمیبینه و دستت جون نداره فرمونو بپیچونی واسه چی میای توی خیابون که اینا رو هم گرفتار کنی؟"

میخواستم از آقای راننده که از قضا خودش هم بالای 65 سال بود بپرسم "میخوای بگم بزرگراهو برات اختصاصی کنن؟"

+ ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

دیدگاه منصفانه

در بین پسرهای همکلاسی دوره دانشگاه آدمهای جالبی داریم: غیر از متخصصین رشته های مختلف پزشکی، روزنامه نگار، تاجر، نویسنده،برج ساز، طراح، سیاستمدار، مدیر اجرایی، فعال سیاسی و ... داریم. ایشان معتقدند از بس این بچه ها بااستعدادند توانایی هر کاری را دارند.

اما اگر یکی از همکلاسی های دختر کاری غیر از پزشکی انجام بدهد: مدیر اجرایی باشد یا نویسنده یا صاحب شرکت تبلیغاتی یا  مثلا بخواهد چند سالی را فقط مادری کند ایشان معتقدند که : همینه دیگه... میان دانشگاه، جای پسرها رو میگیرن، بعد هم به جای این که از درسی که خوندن استفاده کنن میرن دنبال این بازیها!

+ ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()

یاد ایام

آهای 3 تا دختر دانشجویی که امروز توی دانشگاه سر جای قدیم من و دو تا دوست صمیمی ام نشسته بودید، که منو یاد اون روزها انداختید، که چقدر هم شبیه ما بودید...

می خواستم بگم ما که همسن شما بودیم وقتی دور هم می نشستیم با هم حرف میزدیم، نه این که هر کدوم یک هدفون توی گوشمون بذاریم...

راستی هیچ کدومتون صدای آواز پرنده روی درخت بالای سرتون رو شنیدید؟ توی این هوا و این فصل، صداش آدمو شاد میکرد. کدوم یکی از آهنگهای توی گوشیتون به این قشنگیه؟

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()

پشت ونی

دیروز توی ترافیک دیدم پشت یک ون نوشته: "بالاخره یک روز خوبی هم میاد!"

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۳
comment نظرات ()