حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

بحران

همیشه وقتی شرایط بحرانی و بی ثبات میشد از خاطرات زمان جنگش تعریف میکرد. از پلهای شناوری که برای عبور از روی آب گذاشته بودند و اگر رویشان متوقف میشدند تعادلش به هم میخورد و به آب می افتادند. گویا تنها راه، دویدن از روی پلهای شناور بدون لحظه ای تامل بوده. می گفت در شرایط عدم ثبات تنها راه سریع حرکت کردن به سمت هدف است.

اما این بحران با قبلی ها فرق دارد. تعداد عوامل متغیر در تعیین شرایط انقدر زیاد است که امکان هیچ نوع تصمیم گیری وجود ندارد. یعنی حتی آن هدفی که باد به سمتش دوید هم مشخص نیست.

فکر کنم این جور مواقع بهتر است با آرامش از مسیر خارج شوم و در آب صبر کنم تا شرایط کمی باثبات تر شود. خدا باعث و بانیش را لعنت کند!

+ ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱
comment نظرات ()

آرزو

تازه گواهینامه گرفته بودم. بابام اصرار داشت که تا وقتی موقع دنده عوض کردن به دنده نگاه می کنم راننده نیستم. اعتقاد داشت بعد از مدتی بدون فکر کردن رانندگی میکنم و احتیاجی نیست این طور با دقت زل بزنم به جلو... میگفت برات عادی میشه همون طور که الان برای راه رفتن لازم نیست فکر کنی ولی اوایل برای هر قدم کلی دقت میکردی. تصورش هم سخت بود که روزی بتونم بدون فکر کردن رانندگی کنم.

امروز رادین 2 ساعت مهد بود. وقتی از خواب بیدار شد مربیش آوردش پیش من. صورت پسرک رنگ پریده بود و از حالت چشمهاش معلوم بود گریه کرده... بغلش که کردم سرشو گذاشت روی شونه ام و دستهای کوچولوشو دور گردنم انداخت. دلم داشت مثل کره توی ماهیتابه آب میشد. شروع کردم به حرف زدن. براش از در و دیوار تعریف میکردم. کم کم دستهاش شل شد و لبخند کجکی زد و سرشو بلند کرد. از اتاق بچه های بزرگتر صدای آهنگ میومد و ما دو تا هم با صدای آهنگ بالا پایین میپریدیم. براش کلی آواز خوندم و اون هم دست دسی می کرد و چشمهاش دوباره برق زد. دلم یک کم آروم شد. انقدر که بتونم پشت فرمون بشینم...

جلوی در پارکینگ خونه بودم. با تعجب به در نگاه میکردم و اصلا یادم نمیومد چطور تا اینجا رسیدم و از کدوم مسیر اومدم. صدای راهنمای ماشین نشون میداد که حداقل راهنما زده ام ولی اصلا چیزی یادم نمیومد. انگار تمام راه رو در یک عالم دیگه ای بودم.

آروم پسرک رو که با دقت منو نگاه میکرد بغل کردم. توی دلم گفتم گویا بالاخره راننده شدم. اون آرزو که بدون احتیاج فکر کردن رانندگی کنم برآورده شده بود.

همینه که میگن موقع دعا کردن باید خیلی دقت کرد. آرزوی برآورده آدم ممکنه مزه تلخی داشته باشه.

پ.ن. میدونم. خدا بهم لطف کرده که با این حواس پرت بلایی سر خودم و بچه نیاوردم.

+ ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٧
comment نظرات ()

سوال

زمان حرف زدن و راه رفتن و از پوشک گرفتن بچه همه مهمند، اما سوال اساسی من در این لحظه این است که بچه از چه سنی یاد میگیرد فین کند؟

+ ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٦
comment نظرات ()

عادت

آدم به خیلی چیزها عادت می کند: به هر هفته رساندن عزیزش به فرودگاه، به دست تنها بودن در خیلی لحظه ها، به بازی کردن نقش دونفر برای بچه کوچولویی که هنوز نمیداند "رفته سفر" یعنی چه ...

آدم به بعضی چیزها هیچ وقت عادت نمی کند: دیدن جای خالی روی کاناپه، تماشای بازرسی شدن تمام خانه به صورت چهار دست و پا برای پیدا کردن بابا، نشنیدن صدای نفس ارامش بخشت در تاریکی شب ...

امشب باز دلم برایت خیلی تنگ شده

+ ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٥
comment نظرات ()

سریال طنز یا بزن بزن

اصرار دارند سریعتر برسند تا سریال محبوب این روزهایشان را ببینند. در گرماگرم سلام و تعارف های معمول، سریال شروع می شود و همه محو تماشا... برای من که سریال را قبلا ندیده ام، چیزی بیشتر از یک سری فریاد متوالی نیست. از لحظه شروع سریال بدون انقطاع یک نفر بر سر دیگری فریاد میزند: مادر بر سر دختر و پسرش، خواهر بر سر برادر، پسر بر سر نامزدش، پدر نامزد بر سر داماد آینده، مادر بر سر پدر، شریک ها بر سر هم، مادرزن بر سر داماد، داماد و برادرزن بر سر هم.... خلاصه در یک نیمه سریال که من دیدم هیچ صحنه ای بدون فریاد زدن پیش نرفت. در ضمن گویا سریال طنز است.

نمیدانم کی این اتفاق افتاد: کی تلویزیون ما به مرحله ای رسید که در سریال طنزش همه دیالوگها با فریاد زدن همراه باشند؟ مبادا این واقعا انعکاس جامعه باشد، جامعه ای که مردم عادت کرده اند بر سر هم فریاد بکشند، حتی هنگام خوشی و خنده؟

+ ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۳
comment نظرات ()

شما یادتون نمیاد

یک زمانی دانشگاه علوم پزشکی ایران

+ ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٠
comment نظرات ()

استفاده ایزاری

استفاده ابزاری از زن فقط تصویر زنی دلربا در حال تبلیغ ریش تراش مردانه و یا استفاده از زنان زیبای فروشنده برای افزایش فروش کالا نیست.

گاهی نماد استفاده ابزاری از زن، یک خانم وزیر است که در ظاهر مشارکت زنان در کابینه را نشان میدهد و در عمل مجری دستورات وزیران پشت پرده است و سر سوزنی اجازه تصمیم گیری ندارد. به این ترتیب تصمیماتی را که کسی حاضر نیست مسئولیتشان را گردن بگیرد اعلام می کند و راه را برای حضور زنان شایسته در پستهای مدیریتی کشور از این که هست ناهموارتر می کند.

+ ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٩
comment نظرات ()

 

دعا میکردم چراغ قرمز طولانی تر بشه تا من از همین چند لحظه برای بستن چشمهام و استراحت استفاده کنم.  چراغ قرمز هم طولانی تر از همیشه بود، یک استراحت طولانی . و عجیب این که هیچ کدوم از بچه های فال فروش و گل فروش و اسفند دود کن پیداشون نبود..

سر چهارراه که رسیدم دیدم یک تیم فیلمبرداری در حال فعالیتند و گویا طولانی شدن زمان چراغ قرمز و نبودن بچه های کار به یمن حضور اونها بوده.

ما که از این فرصت برای استراحت استفاده کردیم ولی بیچاره اونهایی که عجله داشتند. بامزه تر از همه هم توقف ماشینها وسط چهارراه برای پیدا کردن هنرپیشه های احتمالا معروف مجموعه بود که ترافیک پشت سرشون رو بدتر میکرد. خلاصه که بساطی بود! 

+ ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
comment نظرات ()