حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

فامیلهای جدید

آدمها پشت در اتاق مراقبتهای ویژه کم کم با هم آشنا میشوند. هر روز از دیدن هم قوت قلب میگیرند... کم کم نگاههای آشنا، "بهترند، ان شاء ا..؟"، "کی قرار برن بخش به سلامتی؟"، کم کم با هم فامیل میشوند بعد از روزهای تلخ. به هم دلداری میدهند، دعا می کنند، برای مریض همدیگر گریه می کنند. پیوندی تلخی بینشان است که برای همیشه باقی میکاند.

+ ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٦
comment نظرات ()

قهقرا

قبلا شطرنج برره ای بازی میکردیم... این روزها گل یا پوچ همایونی بازی میکنیم...

مردمی که شطرنج برره ای بازی میکنند هنوز یک قدم جلوتر از مردمی هستند که گل یا پوچ همایونی بازی میکنند!

توضیح گویا ضروری: در شطرنج برره ای همه حق دارند وقتی اوضاع بر وفق مرادشان نبود بزنند زیر همه چیز و بازی را به هم بزنند. در گل یا پوچ همایونی شرایط به شکلی است که یک نفر ضرورتا برنده بازی است و از دست هیچ کس کاری بر نمی آید و بدتر این که همه این وضعیت را پذیرفته اند و برنده را تشویق هم می کنند.

+ ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()

در شهر ما

فست فودی که غذا سفارش داده بودیم دو سری میز داشت: یک سری با صندلی و تعداد کمتری با مبل. منتظر بودیم یکی از مبلها خالی بشه تا بچه هم بتونه یک کم راحت تر باشه... یک مبل خالی شد و یک خانواده پرجمعیت بیرون رفتند و میزشون پر از غذاهای نصفه و نیمه باقی موند. قبل از این که ما برسیم آقایی حدودا 45 ساله، موقر و با یک کیف اداری و لباسهای مرتب اونجا نسشت. ما هم ناچار روی صندلی ها نشستیم.

حواسم به این اقا بود که ببینم کسی همراهشه یا تنهایی میز به این بزرگی رو اشغال کرده، دیدم اون بنده خدا داره بقیه غذاهای اون خانواده رو میخوره، بعد هم یک چیزهایی رو لای کاغذهای ساندویچ پیچید و توی کیفش گذاشت، با دقت و سر فرصت...

همین دیگه... نمیدونم چی باید بگم، خیلی ها توی شهرمون با سیلی صورت سرخ نگه میدارن

+ ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()

بی انصافا!

دلم برای بچه شان سوخت...

یک نفر بیاید و مادر وپدرها را توجیه کند که بچه ای را که بین مادربزرگها و خاله ها و عموها و ... دست به دست میشود و برایش آش دندانی میپزند و کل فامیل را برای تب کردنش خبر می کنند و آمار اجابت مزاج روزانه اش را همه پیرزنهای فامیل دارند و هر تکه لباسش را فامیل از جشن سیسمونی به یاد دارند و هر لحظه از زندگیش از قبل از تولد در این شبکه اجتماعی غنی و گرم و شاید ترسناک میگذرد نمیشود سر شب مثل یک بچه اروپایی و آمریکایی که در دنیای دیگری زندگی می کند فرستاد به اتاق خواب.

 همین ...

+ ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

یک ثانیه

پشت چراغ قرمز ایستاده ام. وقت خوبی است که یک نگاهی به بچه بکنم. در آینه صندلی عقب را نگاه میکنم: خالی است. یک ثانیه طول می کشد تا یادم بیاید بچه را پیش کسی گذاشته ام و تنها هستم. این یک ثانیه  جزء سخت ترین ثانیه های زندگیم است.

هوای نیمه مهر ماه خنک و دلچسب است. پنجره ماشین باز است و باد خنک به صورتم میخورد. مبادا بچه سرما بخورد! همان طور که در حال حرکتم دست راستم را عقب میبرم و دنبال پاهای پسرک میگردم که ببینم سرد نشده باشند... پیدایشان نمیکنم. باز هم یک ثانیه طول می کشد تا یادم بیاید پسرک همراهم نیست.

در جلسه نشسته ایم که ناگهان از اتاق بغل صدای افتادن چیزی میاید. از جا میپرم: زمین خورد؟ باز هم یک ثانیه زمان لازم است تا یادم بیاید پسرک چندین کیلومتر دورتر است.

این "یک ثانیه" ها در زندگیم خیلی زیاد شده اند. امیدوارم به تدریج کمتر بشوند... فرساینده اند.

+ ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۸
comment نظرات ()

کل

توی کوچه مان عروس آورده اند. زنها کل می کشند، پسرم یکه میخورد و میترسد!. خوب که فکر میکنم شاید حق با او باشد!

+ ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٦
comment نظرات ()

در این یک سال

پارسال همین موقع ها بود که آخرین خریدهای پسرم را انجام میدادیم. یادم هست که انگار داشتم برای یک مهمان رودربایستی دار خرید میکردم. میخواستم همه چیز برای مهمانم بهترین باشد و هیچ نقصی در پذیرایی کردنم وجود نداشته باشد.

مهمان... رودربایستی... پذیرایی...

برای پسرم خرید میکنم. میخواهم همه چیز خوب و کامل باشد... خرید کردنم مثل سال قبل است ولی احساسم خیلی متفاوت شده: رودربایستی در کار نیست. مهمانی در کار نیست. این بار برای یک تکه از جانم خرید می کنم. تکه ای که عزیزترین است و چیزهایی را که از خودم دریغ می کنم به راحتی برای او فراهم میکنم. دیگر مهمانی نیست که بخواهم از او پذیرایی کنم، شکل جدید زندگی من است، خود من است که تغییر شکل داده، در اثر یک حادثه مترقبه

بزرگ شدم، پسرم. با هم بزرگ شدیم و تو زندگی من را برای همیشه تغییر دادی. تمرکز من را از بیرون به درون خودم آوردی و این مهمترین مرحله از بزرگ شدنم بود. باز هم بزرگ خواهم شد... با تو، قدم به قدم.

 

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٥
comment نظرات ()

هر دو یا هیچ کدام

در بسته های همایش به عنوان هدیه یک کیف پول گذاشته بودند. هدفشان هم لابد این بود که چیزی انتخاب کنند که زنانه و مردانه نداشته باشد و هر دو گروه استفاده کنند. کیف پولی انتخاب کرده بودند که هم زنانه بود و هم مردانه، یا نه زنانه بود و نه مردانه.... آواره و بلاتکلیف!

+ ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٤
comment نظرات ()

بزرگی

احساس می کنم نسبت به دوران بی فرزندی، هم خودم بزرگتر شدم، هم قلب و روحم و هم شکمم!

+ ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٠
comment نظرات ()

my baby syndrome

عبارت "my baby syndrome" اصطلاحی است که نشان دهنده ناتوانی طراحان، محققان و ایده پردازان در قضاوت صحیح در مورد نقاط ضعف برنامه یا محصول "خودشان" است. وقتی داشتم در موردش جستجو میکردم به چند اصطلاح بامزه برخوردم:

stay away from my baby! syndrome : وقتی احساس می کنیم حتی نگاه های غریبه قصد صدمه زدن به نی نی ما را دارند!

hands off my baby! syndrome : وقتی انتظار داریم احد الناسی در مورد بچه ها نظر ندهد و حرفی جز تعریف و تمجید نزند!

I'm losing my baby! syndrome: وقتی (در آینده) احساس خواهیم کرد که جوجه مان از لانه میرود و احتمالا میخواهیم از این اتفاق جلوگیری کنیم و یا حداقل آن را به تعویق بیاندازیم!

I-want-whats-best-for-my-baby!" syndrome یا به عبارتی nothing is too perfect for my baby" syndrome یا مال بچه ما باید حتما بهترین باشه حتی اگر برای فهمیدن این که "بهترین" کدومه اعصاب خودمون و کل فامیل رو خرد کنیم و آخرش هم بالاخره نفهمیم کدوم بهتره!

only the best name brand for my baby" syndrome وقتی فکر میکنیم اگر جوراب بچه هم از معروفترین مارک نباشد در وظایف مادری کوتاهی کرده ایم

Not My Baby Syndrome: وقتی هر بچه ای به جز نی نی ما، زشت، خنگ، بی ادب، لوس و غیرقابل تحمل است

 

مواظب خودمان باشیم که از این مرض ها نگیریم: هم اسمشان طوری نیست که بشود برای در و همسایه و فامیل تعریف کرد و هم درمانشان خیلی سخت است!

+ ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
comment نظرات ()

یک تجربه خوشمزه

بستنی سیب کاله خوشمزه است!

+ ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
comment نظرات ()

شعور

راستی چرا اگر به کسی بگیم "رفتارت در حد شعورت است" دلخور میشه؟

یعنی آدمی که از رفتارش شرمنده نیست، چرا از این که رفتارش رو نشونه شعورش بدونیم ناراحت میشه؟

به نظر شما گفتن این جمله به کسی که حاضر نیست قبول کنه کار اشتباهی کرده توهین به حساب میاد یا نه؟ و ایا کسی که اصرار داره کارش صحیح بوده حق داره از چنین جمله ای ناراحت بشه؟

+ ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
comment نظرات ()

در مصایب خریدن مانتو

یک زمانی من مانتوها رو نمیپسندیدم، حالا مانتوها منو نمی پسندند!

+ ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
comment نظرات ()

سوته دلان خارجی!

این متن برای مادرهای قدیمی و مادرهای آینده مفیده 

I was a better mom before I had kids! 

+ ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٥
comment نظرات ()

دستِ پیش

یکی از روشهای رایج بین بعضی اطرافیان ما این است که اگر مقصر باشند حتما خودشان را طلبکار نشان میدهند: اگر طرف مقابل نجابت کرد و چیزی به رویشان نیاورد بیشتر طلبکار میشوند! ... اگر طرف مقابل تصمیم گرفت عکس العمل نشان بدهد هم که چیزی از دست نمیدهند :)

+ ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
comment نظرات ()

تاثیر

این اقای پلیسها رو دیدین که گاهی کنار جاده یا خیابونی که ترافیکه ایستاده اند و با دست به ماشینها علامت میدند که حرکت کنند. با یک جدیتی این کار رو انجام میدند که اگر کسی ندونه فکر میکنه بدون دست تکون دادن اینها لابد ماشینها سر جاشون میمونند! حتما آخر ساعت کارشون کتف درد میگیرند از این همه حرکت.

احساس می کنم در مسیر بزرگ شدن این وروجکها ما نقش همون پلیسها رو داریم. با تمام وجود داریم خودمونو از کت و کول میندازیم  ولی عمده کارهای ما در مسیر تکامل این وروجکها تاثیر زیادی نداره. اونها دارند کار خودشونو میکنند و ما هی داریم بال بال میزنیم.  

+ ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
comment نظرات ()