حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

شعبده باز

به نظر کار مادر مثل کار شعبده بازی است که تعداد زیادی توپ ریز و درشت را همزمان روی هوا نگه میدارد. مهم نیست توپها چند تا باشند: اگر یکی از دستش بیافتد خودش و دیگران فقط همان یکی را میبینند و بقیه توپهایی که همچنان در هوا هستند برای کسی حتی خودش مهم نیست.

+ ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳٠
comment نظرات ()

ملامینه ضد خش

فروشنده تخت و کمد دائم از جنس رویه تعریف میکرد: ملامینه ضد خش!

همسر جان هم طرح و ظرافتهای این کار را پسندیده بود و اصرار داشت همین را بگیریم. من هم که میدانم اگر چیزی را بپسندد امکان ندارد نظرش عوض شود قبول کردم. اما کلی سر به سرش میگذاشتم: ملامینه ضد خش! مگه اپن آشپزخونه است که ضد خش باشه...

دیروز پسرک توی تختش بود و من داشتم اتاقش را مرتب میکردم. طبق معمول هر وقت توی تخت خودش باشد با دندان آویزان میشود از نرده های تخت و صدای خرت خرت دندانهایش می آید. یاد جمله فروشنده افتادم و تخت را بررسی کردم. انصافا جای دندانهایش هیچ جای نرده ها نمانده بود.

کسی یک پوشش ملامینه ضد خش برای جاهای دیگری که گاز میگیرد سراغ ندارد؟

+ ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٩
comment نظرات ()

The cows give us milk

آخر شب بود و من باید برای فردا یک سری اسلاید جدید تهیه میکردم. همسر جان هم باید کاری را جمع بندی میکرد و تحویل میداد. هر دو به شدت سرمان شلوغ بود و پسرک هم اصرار داشت که نخوابد و شیطنت کند.

چاره ای نبود. جعبه بگیر و ینشان یا همان سی دی های بیبی انشتن خودمان را در آوردیم و یکی از مورد علاقه هایش را برای پسرک گذاشتیم تا چند دقیقه ای سرگرم باشد و ما به کارهایمان برسیم.

سعی میکردم یادداشت هایم را تبدیل به اسلاید کنم و در عین حال با پسرک حرف بزنم که تنها نماند و بیش از حد محو تلویزیون نشود. حرف میزدم و تایپ میکردم، آواز می خواندم و جدول می کشیدم، اسم حیوانات را تکرار می کردم و چپ چین را راست چین می کردم...

فقط نمیدانم چرا فردا صبح هر اسلایدی را که میخواستم توضیح بدهم یک صدایی بلند بلند توی ذهنم میخواند:

The cows give us milk

The cows give us milk

The cows give us milk

+ ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸
comment نظرات ()

گازو

این پسر ما یک جور ابراز محبت دارد به اسم گازو. خاله اش این اسم را گذاشته، کله آدم را میگیرد توی دستش و دهن بازش را میچسباند به لپ آدم! انجام دادنش هم هوسی است. معمولا من و گاهی پدرش و خیلی کمتر بقیه را گازو میکند... بعد از چند بار خواهش

گاهی هم خودش محبتش گل میکند. یک جای نامربوط مثلا جلوی در آسانسور، توی آشپزخانه، در یک لحظه ای که منتظرش نیستم کله ام را میگیرد توی دستهای کوچولویش و خودش را میچسباند به لپ من و خوشمزه خوشمزه گازو میکند... این جور وقتها خیلی کیف میکنم. دلم میخواهد بزرگتر هم که شد یادش بماند، گاهی محبت بدون خواهش، بدون دلیل، بدون این که طرفش منتظر باشد، زیباترین شکل محبت است.

راستی، وقتی میگویم کله ام را میگیرد یعنی دستش را به چیزی که به دست برسد از مو و دماغ و گوش و چشم و .. می اندازد و میکشد طرف خودش!

+ ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸
comment نظرات ()

جاها عوض

تا چند روز پیش من سعی می کردم وقتی پسرک حواسش نیست دور از چشمش از اتاق برم بیرون و مثلا زیر غذا رو کم کنم، الان چند روزیه اون سعی میکنه وقتی من حواسم نیست دور از چشم من بره سرک بکشه به جاهایی که نباید بره!

+ ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۱
comment نظرات ()

اولین همبازی

بچه ها زودتر از اون که فکر میکنیم بزر گ میشن. امروز پسرم با همبازیش! که پسر همسایه مونه کلی بازی کرد. به همین زودی دوست پیدا کرده و با اسباب بازیهای دوستش که 2 سالی بزرگتره بازی میکنه. من هم با دهن باز تماشا می کنم که چطور راحت از بغل من سر میخوره و میره سراغ عرشیا و اسباب بازیهاش...

نوشتم برای این که یادم نره چقدر زود بزرگ میشه و میره دنبال زندگیش.. و یادم نره قبل از رفتن باید خیلی چیزها رو یادش بدم. چقدر کار دارم و چقدر فرصت کمه

+ ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱۸
comment نظرات ()

لحن

خونه ما طبقه اوله. وقتهایی که پنجره باز باشه (که این روزها هم دائم بازه) صدای صحبت مردم رو میشه شنید. کوچه هم درختی و نسبتا خلوته و گاهی سرگرم میشیم با کش و واکشهای دخترک و پسرکی که در مورد موضوعات خنده داری بحث می کنند. بحث ها و موضوعاتشان برای من که چندین سالی است این عوالم را گذرانده ام گاهی چنان خنده داره که میترسم اونها هم متقابلا صدای خنده من را بشنوند. گاهی هم صدای موبایل صحبت کردن آدمها رو میشنویم. صدای همسایه های روبرو هم که جواب آیفون رو میدن شنیده میشه.

راستش الان چند وقتیه که لحن صحبت آدمها عوض شده. خشن و تند و بی ادب حرف میزنن. این مردم که میگم منظورم همه این آدمهاست. اگر قدیم دختر و پسر ها (حداقل یکی شون) قربون صدقه می رفتند الان هر دو نفر با تلخی و تندی صحبت میکنند. اونهایی که با موبایل حرف میزنند هم... الان یک نفر داشت با آیفون با کسی صحبت میکرد. لحنش انقدر خشن بود که اول به نظرم اومد دعوا شده که شکر خدا داشتند احوالپرسی میکردند!

 

 

+ ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

استندبای

یک از دلایل من برای دیر بچه دار شدن این بود که بچه ها دگمه استند بای ندارند. نمیشود به بچه گفت:" عزیزم من فردا امتحان/ کار/ گرفتاری/ مهمونی/ ... دارم لطفا ٢ ساعت با من کار نداشته باش. ٢ ساعت؟ بگو ٢ دقیقه، به اندازه یک دست به آب کوچولو

امروز میدانم اگرچه بچه ها دگمه استندبای ندارند اما توانایی جادویی نصب و فعال سازی یک دگمه استندبای بر روی تمام فعالیت های زندگی دارند. زندگیم در حالت استندبای است و استندبای هم برق مصرف می کند، استهلاک دارد ....

+ ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

تفکر انتزاعی

همسر جان دیشب رفت مشهد. حالا رادین هی چهار دست و پا میره جلوی در اتاقی که دیروز باباش اونجا درس میخوند میشینه و آواز میخونه. وقتی هم میبینه باباش نیومد شروع میکنه به نق زدن. هم دلم میسوزه هم خنده ام میگیره...

آخه دیروز همسر جان رو فرستادم بره توی اتاق که رادین مزاحم درس خوندنش نشه. اول پسرک رفت نشست پشت در اتاق و آواز خوند. دلمون آب شد. بغلش کردیم و یک کمی بازی کردیم. دفعه بعد دید با آواز خوندن هم نمیایم انقدر به در مشت زد تا در باز شد (دستگیره در یک کم شله با تکون باز میشه) و رفت نشست روی کتاب باباش!

حالا امروز بچه ام رفت تمام اتاقها رو گشت وقتی از پیدا کردن باباش ناامید شد نشست پشت همون اتاق دیروزی و شروع کرد به آواز خوندن. هنوز امیدواره باباش از یک جایی ظاهر بشه

 

پ. ن. الان باباش گفت برای ساعت 12 امشب بلیط گرفته برگرده پیش جوجو! حالا هی به معجزه دعای این دلهای کوچولو شک کنید!

+ ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

از این بدتر هم هست

باز خدا پدر پرشین بلاگ را بیامرزد که در مورد زمان برطرف شدن مشکل اطلاع رسانی کرد. سایت خرید الکترونیک ایران ایر از روز 4 شنبه (که ما برای اولین بار سر زدیم، از قبلش خبر ندارم) نوشته بود امروز از ساعت 11 تا 18 سرویس قطع است. این صفحه همچنان تا دیشب که برای آخرین بار چک کردیم برپا بود. نتیجه اش فقط این شد که یک پرواز ساعت مناسب از یک هواپیمایی دیگر هم در این فاصله پر شد.

+ ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

دعا

خدایا به من قدرت بده در لحظه هایی که باید با اخم کردن به پسرک نشون بدم کار بدی کرده جلوی خنده ام رو بگیرم...

+ ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٢
comment نظرات ()

مدیریت موفق

یکی از مثالهای مدیریت موفق در کشور ما این سوپر دریانی سرکوچه ماست که توی یک فسقل جا، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو انبار میکنه و همیشه هم جنسش جوره!

+ ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٢
comment نظرات ()

آموزش همگانی

این داستان راهنمایی کردن مادرها و اعتقاد به این که دائم لازم است به مادرها چیزی را تذکر بدهی دنیای مجازی را هم گرفته. وبلاگ دوستانی که بیشتر در مورد روزانه های فرزندانشان می نویسد پر است از کامنتهای این مدلی:

- کاش بچه رو توی ماشین بغل نمی کردی. یک وقت طوری میشه ها ...

- چرا به بچه شیرخشک میدی.... وای وای وای

- روش پتو ننداختی؟! سرما میخوره

-گذاشتیش مهد؟ خجالت نمیکشی؟

- توی سوپ امروزش کلم بروکلی نریختی؟ به تو هم میگن مادر؟

- ....

 

پ.ن. خودم هم گاهی از این نظرها میدم ها... کلن مرضش واگیر داره

+ ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٩
comment نظرات ()

برعکس بخون!

تقریبا برای باز کردن اینترنت اکسپلورر هم احتیاج به نکش رتلیف دارم!

کاش حداقل به روح اعتقاد داشتند یجوری دلمون خنک میشد...

+ ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۸
comment نظرات ()

عزت

طفلکی ماست چقدر ماه رمضون از عزت میافته

+ ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٧
comment نظرات ()

روحیه بچه

وقتی بچه دار بشی هر کس از راه برسه در مورد همه اجزای زندگیت نظر میده که چطوری باید آب بخوری و راه بری و بشینی و بلند بشی که خدای نکرده روحیه بچه اوخ نشه (بماند که گاهی چقدر این تئوری ها متناقض هستند)، اما تا حالا یک نفر هم نگفته اگر با سر و روی ژولیده توی خونه بگردی روحیه بچه خراب میشه!

+ ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱
comment نظرات ()

تنبلی شیرین

در زندگی هر آدمی باید روزهایی باشد که بدون دغدغه لنگ ظهر از خواب بیدار شود!خواب

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱
comment نظرات ()