حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

سیگار

یک همسایه ای داریم ما، زمستونها که با زنش دعواش میشه میره توی پارکینگ سیگار میکشه، دودش میاد توی واحد ما. تابستونها که دعواشون میشه میره روی پشت بوم باز هم دودش از مسیر کولر میاد توی واحد ما.

یکی بره اینا رو آشتی بده... خفه شدیم !

+ ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
comment نظرات ()

29

امروز 29ام ماه بود.

ساعت 3 بعد از ظهر بعد از کلی کلنجار رفتن پسرک را خواباندم. هنوز از اتاق بیرون نیامده بودم که زنگ در بلند شد. " خانم ماهانه میخواستم". ارجاعش دادم به مدیر ساختمان و با عجله به سمت بچه بدخواب شده ام برگشتم . نیم ساعت بعد دوباره موفق شدم بخوابانمش و برای خودم یک لیوان چای ریختم و نشستم که دوباره در زدند: باز هم ماهانه و مدیر ساختمان و جیغ بچه. این اتفاق ساعت پنج و نه و نیم هم تکرار شد. حالا اگر من بروم و سر اینها داد بزنم (و مطمئنم اینها هیچ کدام کارگرهای شهرداری محل ما نیستند چون اکثرشان را به قیافه میشناسم) میگویند :"اعصاب نداره"

نکته 1. تازه امروز متوجه شدم که آیفون دگمه خاموش ندارد!

نکته 2. این همه آدم ماههای قبل کجا بودند؟

+ ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

سنگ زیرین

با این که شاعر فرموده

"مرد باید که درکشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد"

نمیدونم چرا معمولا زنها هستند که این نقش رو بازی می کنند.

+ ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

تنهایی

وقتی که پشتم آفتاب سوخته شده و دستم نمیرسه کرم بزنم یا بخوارونمش

وقتی نمیتونیم دست بندم رو یک دستی ببندم و میرم دنبال یک دست بند راحت تر

وقتی دست بندی که راحت با یک دست بسته شده هر کاری میکنم یک دستی باز نمیشه

وقتی چیزهایی که باید بروند بالای کمد همین جوری پای کمد میمونند چون میترسم بدون این که کسی صندلی رو بگیره برم بالاش (اگه بیفتم کی میخواد به این بچه برسه؟)

وقتی برای بردن 4 تکه از ماشین به خونه باید 4 بار فاصله بین خونه و پارکینگ رو بچه به بغل برم تا هر بار یکی رو بیارم

وقتی به جای خوابیدن زل میزنم به مسنجر بلکه آنلاین بشی

 

دلم برات تنگ شده.

+ ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

استدلال

اگر بچه بعد از برگشتن از مهد بخوابه میگن "به بچه توی مهد دوای خواب آور میدن که انقدر خوابالو میشه"

اگر بچه بعد از برگشتن از مهد نخوابه میگن "به بچه توی مهد دوای خواب آور میدن میخوابه. وقتی برمیگرده خونه دیگه خوابش نمیاد"

یعنی این ذهن از ورودی های متضاد، خروجی های یکسان میگیره...

+ ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

درک

پدر و مادرها تصوری برای خودشان دارند که بچه " این را می فهمد" و "آن را نمی فهمد" که البته چندان هم معتبر نیست و حداکثر اعتبارش در ذهن خود پدر و مادر است و تحت تاثیر منفعت و تمایل آن لحظه شان!

من هم فکر می کنم پسرم بعضی چیزها را خوب می فهمد. مثلا اگر پیش کسی مانده باشد و بعد از برگشتن من بگوید:" رادین امروز خیلی شلوغ کرده" بلااستثنا لب ورمیچیند و با لحن شکایت آآآآآآآآآ می گوید. اما از این که واقعا شکایت کردن دیگران را می فهمد نمی توانم مطمئن باشم. اما در یک مورد صد در صد مطمئنم. معنی "نگاه عاقل اندر سفیه" را می فهمد. چون هر وقت می گویم"اون توی دهنت نکن" چند ثانیه ای شی مورد نظر را از دهنش بیرون می آورد و بعد یکی از این نگاهها تحویلم میدهد و مجددا مشغول به بلعیدن آن می شود.

+ ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

بیقرار

صبح که بیدار شدم برق رفته بود. هزارتا کار داشتم که انجام دادنشون احتیاجی به برق نداشت ولی من بیقرار و کلافه بودم.

بعد از ظهر اینترنت قطع بود. کار فوری با اینترنت نداشتم ولی احساس می کردم دارم خفه میشم، بیقرار و کلافه بودم.

خدا عصر رو به خیر بگذرونه چون همیشه یک کارهایی هست که به آب احتیاج داشته باشه و اگر کسی بیقرار و کلافه باشه اصلا عجیب نیست.

+ ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٧
comment نظرات ()

صندلی 3

در همان سالها که برای ما صندلی تازه خریده بودند و ذوق میکردیم برای کاری به اتاق رئیسمان رفته بودم. لازم شد برای کاری از رایانه استفاده کنم. ایشان بلند شدند تا من بنشینم... صندلی به قدری خراب بود که تقریبا غیر قابل استفاده بود.

بعدها از مسئول خرید پرسیدم چرا یک صندلی مدیریتی حسابی برای رئیس نگرفتند. گفت گفته "هنوز در درمانگاهها صندلی اسقاطی هست، من با همین هم راحتم."

 

+ ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

صندلی 2

چند سال بعد باز من بودم و یک مرکز دیگر و صندلی های مستعمل. تا این که یک بودجه ای رسید و این صندلی های مستعمل (که واقعا اسقاط بودند) جمع شدند و به جایشان یک سری صندلی حسابی خریده شد. صندلی ها در رنگهای مشکی و طوسی و دودی و قهوه ای و سورمه ای بودند. 2 تا هم صندلی گوجه ای (در واقع به رنگ خرمالو) بینشان بود که طرفدار هم نداشتند. یکی را به من دادند چون روحیه ام خیلی شاد بود :) یکی را هم به خانم مسئول دبیرخانه که اتفاقا ایشان هم روحیه شادی داشتند!

سال بعد من قبول شدم و برای ادامه تحصیل محل کار را ترک کردم. میز و صندلی من تحویل یک آقای دکتری شد که اول کلی هم به من نق زد به خاطر رنگ صندلی. سال بعد ایشان هم قبول شدند و صندلی رسید به نفر بعدی که سال بعد ایشان هم قبول شدند.

همین دیگه... الان منتظرم ببینم این صندلی باز هم مراد میده یا نه!

راستی آخرین بار که رفته بودم اداره دیدم خانم مسئول دبیرخانه هنوز صندلی اش را دارد و البته هنوز نایلونهای رویش را نکنده :)

 

+ ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

صندلی 1

تازه کارم را به عنوان پزشک طرحی در یک درمانگاه کوچولو در حومه شهر شروع کرده بودم. صندلی اتاق پزشک خیلی زوار در رفته بود و در واقع خراب ترین صندلی اداری موجود بود. یک بار وقتی رو به جلو خم شده بودم از پایه در رفت و من با فک روی میز فرود آمدم! خلاصه این که جرئتم را جمع کردم و به عنوان سرپرست درمانگاه از مسئول امور عمومی خواستم پیگیر درخواست صندلی باشد.

خلاصه این که چند ماه بعد یک صندلی برای ما فرستادند که زرشکی و خوشگل بود. صندلی را با سلام و صلوت آوردند و در اتاق من گذاشتند چند روزی از استفاده اش نگذشته بود که کمردردهای من شروع شد. به قدری شدید که گاهی راه رفتن برایم سخت میشد.

نزدیک عید بود. خدمه درمانگاه را کمی مفصل تر از همیشه تمیز می کرد. وقتی اتاق من برای نظافت تخلیه شد و صندلی بیرون رفت خود به خود! سر از اتاق یکی دیگر از پرسنل (طبعا قدیمی و سابقه دار) درآورد و یکی از صندلی های مستعمل جایگزینش شد. من هم کم سن بودم و محجوب و با این که سرپرست درمانگاه بودم بلد نبودم با این پرسنل قدیمی سر و کله بزنم. به روی خودم نیاوردم. از چند روز بعد کمر درد من خوب شد. ظاهرا این صندلی خیلی خیلی ارگونومیک بود!

یک هفته بعد مرخصی استعلاجی خانم صاحب صندلی را تایید کردم که از بس خانه تکانی کرده بود کمرش گرفته بود. کمر درد در ایام عید خوب شد و بعد از عید روز از نو... یک بار از من در مورد کمردردش نظر خواست گفتم احتمالا به خاطر صندلی است. بنده خدا فکر کرده بود متلک می گویم و باور نکرده بود! تا روزی که من از درمانگاه می آمدم با صندلی و کمردردش درگیر بود

+ ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

نیلپر

بعد از اشغال اتاق خواب دوم منزل توسط پسرم مجبور شدیم رایانه و مخلفاتش را به اتاق نشیمن منتقل کنیم و برای سازگاری با بقیه لوازم، میز و صندلی جدیدی هم برایش گرفتیم. موقع انتخاب صندلی مهربان همسر اصرار داشت که مارک نیلپر بگیریم که صندلی هایش از مدلهای مشابه کمی گرانتر هم بود. من هم سنگین و پا به ماه بی حوصله بودم و قبول کردم.

حق با ایشان بود: صندلی واقعا راحت است طوری که من برای شیر دادن هم از آن استفاده می کنم! برای من که یک بار به خاطر صندلی غیراستانداردی که تازه برای اداره خریده شده بود کمردرد گرفتم و یک هفته بستری شدم این راحتی خیلی ارزش دارد. نکته مهمتر این که یک چیزی به اسم خدمات پس از فروش دارد که راست است و واقعی! دیروز تماس گرفتم. امروز یک نفر را فرستادند که مودب بودو به کارش وارد بود و با ملاحظه بود و حتی برای انجام قسمتی از کار که احتیاج به ضربه زدن داشت ز خانه بیرون رفت تا بچه اذیت نشود! برای من که روی خریدهای بزرگ خدمات پس از فروش درست و حسابی ندیده ام و همیشه موقع خرید از فروشنده ها شنیده ام "گارانتی که الکیه" دیدن این که برای یک اشکال قابل تعمیر (که البته احتمالا با تعمیر دوباره به زودی بروز می کند) قطعه را بدون هزینه تعویض می کنند خیلی خیلی تعجب آور بود.

خلاصه این که ما که از خریدمان راضی بودم. خدا هم از ایشان راضی باشد و به تولید و کسبشان برکت بدهد!

پ.ن. اتاق توسط پسرک اشغال نشده، توسط وسایلش اشغال شده وگرنه خود ایشان هنوز در اتاق ما مستقر می باشند و ظاهرا حالا حالاها هم قصد خروج ندارند!

+ ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

تفاوت

یکی دیگه از تفاوتهای دنیای مجازی و واقعی اینه که در دنیای واقعی اگر کسی بگه "فکر میکردم ١٠ سال کوچکتر باشید" آدم بدون تردید مشعوف میشه اما در دنیای مجازی از انجا که آدمها همدیگر رو فقط از روی نوشته ها میشناسن یک کم تردید میکنه که مبادا از یک جهاتی عقلش به اندازه شناسنامه اش پیر نشده باشه نیشخند که البته طوری هم نیست!

+ ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

هواپیما

قرار بود مهربان همسر با هواپیما از مشهد به ساری بیاید و به بقیه خانواده در شمال ملحق بشود.

اول به دلیل نقص فنی تاخیر داشتند. بعد از رفتن به سالن ترانزیت مجددا تاخیر پیدا کردند. در نهایت بعد از پرواز تا نزدیک دامغان به دلیل نقص فنی به فروگاه مشهد برگشتند. نزدیک مشهد هواپیما از داخل ترک میخورد و خلبان اجبارا با سرعت و شتاب زیاد هواپیما را در فرودگاه مشهد فرود می آورد. دستش درد نکند. جزئیات داستان ترکیب عجیبی از ترسناک، خنده دار و نفرت انگیز است. فقط میدانم لطف خدا شامل حالمان شده.

فقط دلم میخواهد بدانم کسانی که با اطلاع از نقص فنی، اجازه پرواز به این هواپیما را دادند دقیقا در آن لحظه چه فکری میکردند.

+ ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

مهندسی

در طراحی ویلاهای شمال، حتما لازم است تعداد سرویس های بهداشتی حداقل یکی بیشتر از تعداد اتاق ها باشد. مهندس ویلایی که ما ساکن آن بودیم با رعایت کردن این اصل کلی برای خودش دعای خیر خرید!

+ ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

تغییر شغل

فکر میکنم بهتره همه کسانی که شغلشون طراحی جعبه دستمال کاغذیه تغییر شغل بدن و بشن طراح اسباب بازی

 

توضیح: بچه ها علاقه عجیبی به جعبه های دستمال کاغذی دارند.

+ ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٠
comment نظرات ()

در باب اسامی

فکر میکنم خنده دار تر از اسم "مرکز درمان ناباروری حضرت مریم" فقط "آبمیوه فروشی شوکران" باشه

+ ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٠
comment نظرات ()

دنیای زنانه

با پسرم سوار هواپیما شده بودم. یک طرفم خانمی ٣ سال بزرگتر از من نشسته بود که برای دختر ٢١ ساله اش دنبال شوهر میگشت. طرف دیگه دختر خانم مجرد ٣ سال کوچکتر از من نشسته بود که از سفر یک روزه جشن تولدش در مشهد برمیگشت و دانشجو بود و شاغل و خلاصه خیلی پرمشغله...

تمام مدت پرواز ما سه نفر که از بسیاری جهات متفاوت و در واقع متضاد بودیم با هم صحبت کردیم در مورد بچه داری و فلسفه حیات و آینده شغلی و دستور غذای بدون گوشت و تفاوت هواپیمای فوکر و بوئینگ و وضعیت دانشگاه های انگلیس و شیوع افسردگی و ساختار آستان قدس رضوی و آب و هوای آبادان و وضعیت بورس و جام جهانی و ...

 

یکی از دبیران دبیرستانمان تعریف میکرد که یک سال با عده زیادی از فامیل رفته بودند شیراز. در راه برگشت خاله و مادرش در ماشین او نشسته بودند و تمام راه با هم صحبت میکردند. وقتی که بالاخره به تهران میرسند و خاله را در منزلش پیاده میکنند به مادر دبیرمان می گوید:" خوب خواهر ، حالا بقیه شو بعدا برات میگم!"

+ ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٦
comment نظرات ()

یک عاشقانه آرام

همسر جان برای کاری رفته بوده نمایندگی ایران خودرو. اونجا یک زن و شوهر مسن رو دیده که اومده بودند ٢٠۶ جدیدشان را تحویل بگیرند. می گفت انقدر روابطشان، محبتشان به هم، تاییدی که به هم میدادند و خلاصه همه اجزای رفتارشان عاشقانه و لذتی که از انجام دادن یک کار تازه با هم میبردند آشکار بود که همه رو به حسرت می انداخت.

با هم پیر شدن زیباست

عاشق پیر شدن زیباست

+ ; ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤
comment نظرات ()

کابوس مادرانه

دیشب خواب دیدم رادین زبون باز کرده داره میگه "من میل ندارم"

+ ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

لباس چرک

شوهرم هر هفته در برگشتن از شهر محل تحصیلش لباس های چرک را هم برای شستشو با خودش میاره. امروز میخواستم لباسها رو توی ماشین لباسشویی بریزم. انقدر قشنگ و مرتب تا کرده بودشون انگار نه انگار لباس چرکند! انگار تازه از روی بند جمع شدند

همین جوریه. اگر دیگه به کسی احتیاج نداشته باشه دورش نمیندازه. همون قدر با احترام رفتار میکنه. اصلا الگوهای رفتاری آدمها انگار ثابته.... آدمها، لباسها، ظرفها، غذاها ...

 

+ ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
comment نظرات ()

از این کار متنفرم

راستش را بخواهید من هیچ وقت کار خونه را دوست نداشتم. در سن و سالی که همکلاسی های من مادرهایشان را با فضولی در آشپزی و کثافت کاری در آشپزخانه کلافه میکردند من اصلا علاقه ای به این کارها نداشتم. در سن و سالی هم که کدبانوگریشان را به ظهور می رساندند و غذاها و شیرینی های جدید و جالب درست میکردند و پدر و مادرشان کیف میکردند باز هم اهل این نوع هنرها نبودم. بعد از ازدواجم هم وضع همین طور ماند. به خاطر شکل زندگی ما که کمتر در خانه بودیم وقت کمتری برای کارهای خانه میگذاشتم. آشپزی این وسط استثنا بود، بیشتر به خاطر علاقه شخصی به غذای خوشمزه :)

حالا که تقریبا دائم در خانه هستم بیشتر از قبل خانه داری میکنم. اما بی علاقگی من به کارهای خانه تغییری نکرده. دیروز متوجه شدم تعداد زیادی از کارهای خانه هستند که من از آنها متنفرم و این جمله را در هنگام انجام دادنشان به خودم یادآوری میکنم و همین باعث میشود کارها برایم سخت تر بشود. تصمیم گرفتم در این پست یک لیست از این کارها به ترتیب نفرتم! بگذارم. این جوری هم مجبور میشوم یک کمی حیا کنم و بعضی ها را از لیست خارج کنم و هم کم کم تلاش کنم هر کدام را که آخر لیست قرار می گیرند یک جوری دوست داشته باشم! به تدریج ان پست را ویرایش خواهم کرد

 

1. پاک کردن اجاق گاز

2. تعویض ملافه تخت

3. پهن کردن لباس های شسته شده (به جز لباسهای بچه)

4. گردگیری صندلی ها و مبلها

 

+ ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۸
comment نظرات ()

شوخی

پسرکم فردا وارد 9 ماهگی میشود. امروز برای اولین بار با من شوخی کرد.

 

+ ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٧
comment نظرات ()

پزشک دهکده

بعضی از همسایه های آپارتمان ما خیلی مهربانند مثلا در فصل بهار از باغشان برای همسایه ها (و البته به طور خاص برای ما) میوه می آورند. گاهی در غروبهای ماه رمضان بربری تازه، در صبح روز تعطیل شیرینی خانگی، بعد از تولد پسرم چندین بار قبل از ساعت 12 بشقاب غذاهای هوس انگیز... از جنس محبتهایی که در این شهر و این محل کمتر دیده میشود.

بعضی هایشان هم یک عادتی دارند: اگر برای نسخه ای، دوایی، مریضی به خانه ما سر بزنند گاهی چند روز بعد با یک سنگک داغ دو رو خشخاش، یا یک دسر خانگی خوشمزه یا همچین چیزی دوباره سراغمان می آیند و از وضعیت بیماریشان هم باخبرمان میکنند. راستش این جور وقتها احساس پزشک دهکده بودن پیدا میکنم و نمیدانم چرا مزه اش هم بیشتر است.

بفرمایید نان تازه با عسل طبیعی. از شهرستان برای همسایه مان آورده اند

 

+ ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٦
comment نظرات ()

سرکوفت

مهمانی زنانه است با میانگین سن 50 سال. بچه پیش پدر و پدربزرگش خانه ماست و من دارم با عجله در چیدن میز به صاحبخانه کمک میکنم و همزمان جواب سوالات پزشکی ملت را میدهم. آن طرف مجلس صحبت در مورد یکی از سریالهای فارسی وان است که یکی از من میپرسد: " مگه نه؟" توضیح میدهم که تا حالا هیچ کدام از این سریالها را ندیدم. با تندی -انگار گفته باشم شبها مسواک نمیزنم- می پرسد چرا؟ خیلی خوبن که... مادرشوهرم میخواهد عصبانیت ایشان را کمی آرام کند می گوید این طفلک که با بچه فرصت این جور کارها رو نداره و خانم مربوطه پشت چشک نازک کنان میگوید:" وا... مگه ما بچه بزرگ نکردیم!"

تا حالا برای همه چیز سرکوفت شنیده بودیم غیر از این یکی.

+ ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢
comment نظرات ()