حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

روانشناسی کودک

دیروز پسرک را طولانی تر از همیشه تنها گذاشته بودم. مادربزرگش می گفت خیلی بی تابی میکرده و چندین بار با اصرار او را کشانده جلوی در اسانسور و زل زده به در بسته، لابد در انتظار معجزه خروج من از اسانسور (یا حداقل خروج آن یکی خانمی که در آینه اسانسور یک نی نی دیگر را بغل می کند!)

شب که خواباندمش بی قرار بود. دائم دست و پا میزد و چندین بار ناگهان در خواب گریه ها بلند سر داد. من و پدرش دلواپس و نگران بغلش کردیم و در همان حال نیم ساعتی صحبت کردیم. گفتگوی خوبی بود، در مورد الگوی زندگیمان و سرنوشت این بچه معصوم که با اجبارهای ما زندگی می کند...

بعد از این نیم ساعت، محتوای پوشک پسرک نشان داد که گریه هایش از دلتنگی نبوده، از دلپیچه بوده!

یادمان باشد: روانشناسی کودک مهم است اما بعضی مسایل دیگر مهمتر اند. مسائل را بیشتر از آن که هست پیچیده نکنیم.

+ ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠
comment نظرات ()

مردم ازاری

نفهمیدم کدوم کلیدها رو فشار داد که صفحه مانیتورم وارونه شد، یک ربع گشتم تا تونستم درستش کنم

 

+ ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠
comment نظرات ()

چی رو؟

عموما تیمهایی که چیزی برای باختن ندارند می بازند.

+ ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠
comment نظرات ()

دعا

میگن خوشبختی فاصله کوتاه بین بدبختی هاست

خدایا، لطفا یه کاری کن فاصله به صفر نرسه، طاقتم داره به صفر میرسه

دلم یک زمان فاقد گرفتاری میخواد. میدونم نمیشه طولانی باشه ولی یک کوچولو چی؟ میشه لطفا؟

+ ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۸
comment نظرات ()

تمرین

در این کتابی که برای آموزش دادن به بچه گرفته ام نوشته است در این سن باید با بچه تمرین کنیم که چیزی را بگیرد و پس بدهد.

راستش بچه ما در قسمت اول خیلی فعال است اما اگر چیزی را گرفت دیگر پس بده نیست. نمیدانم هنوز مفهومش را درک نکرده یا همان یک چهارم ژن اصفهانی کار دستش داده!

 

+ ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤
comment نظرات ()

مرخصی

با این که مادر بودن یک شغل بدون تعطیلی است، تجربه نشان داده که اگر گاهی مغز را به مرخصی استحقاقی نفرستیم مجبور خواهیم شد با مرخصی استعلاجی اش موافقت کنیم.

+ ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

آروم

امروز بیست و سوم خرداد است.

دیروز سرعت اینترنت اصلا کم نبود.

دیروز چهره شهر اصلا غیرطبیعی نبود.

دیروز ترافیک شهر اصلا غیرعادی نبود.

 

همه چی آرومه، تو به من دل بستی .... گویا!

+ ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

اشتراک

این روزها هی یاد زری سووشون می افتم، از لحاظ نقشه جغرافیا

+ ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۱
comment نظرات ()

کودکی ما

این روزها پسربچه های کوچولوی زیادی را میبینم که اسمشان طه (طاها) است. یک اسم با بار مذهبی و نسبتا شیک.

برای من اما، این اسم یادآور "طه یاسین رمضان" است. هم دوره های من هنوز تصاویری که در تلویزیون سیاه و سفید از معاون صدام میدیدیم را به یاد می آورند. هنوز این اسم من را به یاد بمباران می اندازد. دلم را آشوب میکند.

طه اسم قشنگی است. این زخمهای جنگ اند که هنوز انقدر تازه اند و دردناک...

+ ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
comment نظرات ()

جذابیت برای یک 7 ماهه

چند ساعتی است که این بچه داره نق میزنه. احساس میکنم پوست سرشونه هام سابیده شده از بس بغلش کردم. چند بار هم به باباش زنگ زدم تا باهاش صحبت کنه و چند دقیقه ای ساکت بشه ولی باز هم از نو شروع کرده.

سری آخر که توی بغلم بردمش آشپزخونه تا یک سری به سوپ فرداش بزنم دیدم داره به سینی پلاستیکی یجوری نگاه میکنه. من هم سینی رو دادم دستش و الان انقدر ساکته که من دارم پست جدید مینویسم!

 

پ.ن. سینی ها ٣ تا بودند، بزرگ و متوسط و کوچک. فعلا کوچولوئه شده اسباب بازی رادین.

+ ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٧
comment نظرات ()

امتحان

بیماری فرزندان سخت ترین امتحان خداوند است، در هر سنی که باشند.

خدایا، لطفا هیچ پدر و مادری را با بیماری فرزندشان امتحان نکن ...

 

+ ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٧
comment نظرات ()

تلفن همراه

همسر مهربانم

یکی از تفاوتهای بچه ها با تلفن همراه این است که بچه ها با بازی کردن، باتری تمام نمیکنند و خاموش نمیشوند.

لطفا برای خواباندن بچه با او بازی نکنید!

+ ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٤
comment نظرات ()

همه آرزوهای من

آرزو داشتم آویز بالای سرت را ببینی، بعد آرزو داشتم دستت را به طرفشان دراز کنی، بعدترها آرزو داشتم محکم بگیریشان ...

امروز وقتی داشتم از توی تخت بلندت میکردم در یک لحظه آویز را گرفتی و با خودت آوردی. همین طور محکم توی مشتت نگه داشته بودی و وارسی اش میکردی و اصلا خیال نداشتی ولش کنی. یاد همه آرزوهایم افتادم. آرزوهایی که امروز محقق شدنشان مایه دردسر شده است...

اونو  بده من بچه ....

+ ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
comment نظرات ()

خودت خواستی ها ...

وقتی زمانی برسه که برای باز کردن موتور جستجو هم احتیاج به "نکش رتلیف" باشه استفاده از اون تقصیر "رتلیف کننده" است و لا غیر...

 

+ ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
comment نظرات ()

ناهار

تا حالا شده میزبانتون بگه "ببخشید ها، از ناهار خونه خودتون هم افتادین..."

یعنی مثلا غذای مهمونی از غذای روزمره شما بدتر بوده

دیروز ظهر جایی بودیم که برنامه پذیرایی خیلی افتضاح بود. آخر جلسه مسئول جلسه اینو گفت. اولین بار بود که واقعا راست گفته بودند.

+ ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱
comment نظرات ()

rush

بالاخره خوابید.

الان من یک زمان محدود ٢٠ دقیقه ای دارم که به کارهام برسم: قابلمه های غذای خودم و بچه رو بشورم بعد گزارشی رو که یک ذره دیگه کار داره تموم کنم و ارسال کنم. تا گزارش داره بارگذاری میشه لباس بریزم توی ماشین و برگردم گزارش رو ارسال کنم تا بعدش برنج پاک کنم برای درست کردن آرد برنج. اسباب بازی های رادین رو از توی خونه جمع کنم و یک نگاهی به ایمیلهام بندازم نکنه نامه مهمی اومده باشه. لباسهای شسته رادین رو جمع کنم که بذارم توی کمد

وقت تمام است. بچه بیدار شده، خونه هنوز آشفته است، کارها هنوز نیمه کاره، من کلافه ...

حداقل یکی از اون خنده های خوشمزه رو حواله کن، کوچولوی من. به یک چیز خوب برای بقیه روز احتیاج دارم...

+ ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٩
comment نظرات ()

روشنایی های شهر

این پست از وبلاگ روشنایی های شهر تجربه این روزهای همه مادرهای هم دوره من است. چه خوب که کسانی هستند که انقدر خوب می توانند توصیف کنند.

از دست ندهید

+ ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦
comment نظرات ()

copy paste

تلویزیون داره همایش دوقلوها در دانشگاه سمنان رو نشون میده. دو تا برادر تیشرت های سفید پوشیدن که روی یکی نوشته copy و روی اون یکی نوشته paste. خیلی خندیدم :)

+ ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

دماوند

برای کسانی که توان کوهنوردی ندارند یکی از بهترین نقاط برای دیدن عظمت دماوند در مقایسه با سایر پسرخاله هایش، هواپیمای تهران مشهد است.

+ ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

یادآوری

این روزها هزار راه برای به یاد آوردن سالگردها و روزهای تولد دوستان وجود دارد. من از هیچ کدام استفاده نمی کنم. فکر می کنم اگر تاریخ تولدی خود به خود در ذهنم نماند دلیلی برای تبریک گفتن وجود ندارد.

امروز سوم خرداد است. سالگرد آزادسازی خرمشهر و روز تولد ٣ تا از دوستان من! این روز را هر سال به یاد می آورم و تبریک می گویم. هم به این سه دوست عزیزم و هم به همه مردم ایران.

سالگرد آزادی خرمشهر مبارک.

 

+ ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

لباس مناسب

داره لباس پوشیدن یاد میگیره. خودش دنبال سوراخ آستین میگرده و دستهاشو در میاره، کله شو بالا میگیره تا بتونه از یقه بیرون بیاره، از همه بامزه تر وقتی دارم بلوزشو در میارم سرشو بلند میکنه که بتونم راحت تر از کله اش بکشمش بیرون. فقط یک اشکال داره: انقدر گرماییه که از همین الان با شلوار و جوراب و کفش مشکل داره. وقتهایی که خیلی بیقراری میکنه تا کولر روشن میشه خوشحال و اروم میشه. گیر یک پدر و پسر گرمایی افتادم

مادرشوهرم همیشه میگه وقتی دختر پسرها روز خواستگاری با هم صحبت می کنند نباید وقتشونو با سوالهای احمقانه تلف کنند که مثلا شما چه جور غذایی دوست دارید یا مثلا چه رنگی چون اینها قابل تغییره. فقط باید از طرف بپرسند سرماییه یا گرمایی چون این یکی اصلا عوض بشو نیست و اگر آدمها با هم سازگار نباشند یک عمر زجر میکشند

+ ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

مادر را دل سوزد و دایه را دامن

عملا اثبات شد !

+ ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢
comment نظرات ()