حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

راستگویی

حتی کسانی که اعتقاد دارند اخبار رسانه ملی راست است هم دو قسمت را باور نمیکنند: یکی قیمت دلار و ارز و دیگری دمای هوای امروز! 

+ ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

پدافند

یاد گرفتم که برای جمع کردن تکه های پراکنده اسباب بازیهای پسرک (حلقه های هوش، مکعبها، جاگذاری ها و پازلها) از چند جعبه کوچک استفاده کنم

یاد گرفته که در یک حرکت محتوای جعبه ها را برگرداند کف اتاق

+ ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

استدلال منطقی

میگم: هاپو چی میگه؟

میگه: هاپ هاپ

میگم: پیشی چی میگه؟

میگه: پیش پیش

+ ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

موسیقی شناس کوچک من

حوصله اش از بازی سر رفته. سی دی "حسنی نگو یک دسته گل.." را می آورد که برایش بگذارم. من هم مامان حرف گوش کنی هستم و میگذارم اما خودم اصلا تحمل شنیدنش را ندارم. هدست را میگذارم توی گوشم و صدای استاد را زیاد می کنم: "گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد..."

پسرک شاکی میشود به زور هدست را از سر من میکشد و روی گوشهای خودش میکذارد. قیافه اش بامزه شده: ابروها را در هم کشیده و لابد تمرکز  کرده، بی خیال حسنی، محو موسیقی جادویی دلشدگان...

من بیچاره هم حسنی گوش می کنم دیگه.... 

+ ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

جایگزین

پسرک خیلی به افشانه شیشه شور علاقه داره ولی هنوز بلد نیست فشارشون بده. الان دیدم رفته یکی رو بر داشته گرفته سمت میز با دهنش صدای افشانه در میاره ...

+ ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

 

پدرش دوباره رفت سفر. پسرک بدقلق و بیقرار و دلتنگ را بغل کردم و بوسیدم. سرش را گذاشت روی سینه ام. در بین بوسه و لالایی من خوابید.

دلم گرفت. یاد آن مادری افتادم که کنار بچه هایش نیست تا تسلایشان بدهد. میداند چقدر در بیخبری از پدر و مادرشان رنج می کشند و دلش میخواهد  -مثل من- بغلشان کند، ببوسد و لالایی بگوید، تسلایشان بدهد، اما نمیتواند...

از دست من در این لحظه فقط دعا برای آرامش فرزندانشان بر می آید.

+ ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

رد پا

بعضی وقت‏ها رد آدمها در آسانسور میماند. مثل اول صبح که بوی ادکلن نفر قبلی هنوز در آسانسور حس می شود یا امروز ظهر که بوی سبزی تازه در اسانسور می آمد، پر سیر و تره و نعناع و گشنیز و هزار بوی تازه و زنده کننده ذهن، گویا هنوز در این آپارتمان کدبانوهایی زندگی می کنند.

+ ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸
comment نظرات ()