حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

استدلال در تاکسی

روزی که هوای تهران صاف شد یادتان هست؟ همان روزی که به قول کاریکاتوریست همشهری اسمان با کیفیت LCD و LED دیده میشد؟

من سوار تاکسی بودم که یک آقای جوان هم سوار شد. سلام و احوالپرسی با راننده (که فکر می کنم خودش و ماشینش هر دو از قدیمیترینهای تهران بودند و من نگران بودم که تا آخر راه یا خودش تلف شود یا ماشین به اجزای تشکیل دهنده تجزیه شود) کرد و شروع کرد به صحبت. بعد از چند جمله رسید به آب و هوا: " آقا، هوا تمیز شد ها...

راننده : " بله ..... بله ..."

مسافر: "همین دیگه... تا یک باد اومد هوا تمیز شد"

راننده : " بله ..... بله ..."

مسافر: " پس این که هی می گفتند الودگی مال بنزینه مزخرف می گفتن دیگه، مثل همیشه"

راننده (بعد از چند لحظه سکوت) : " آقاجون یک وقتیه که اوتولت آتیش نمیشه... یعنی هر کاریش بکنی استارت نمیخوره، من پیرمرد بهت میگم اشکال از باطریه. باهاس باطری عوض کنی.. اونوقت تو چهارتا از این بچه محلهاتو میاری تا ماشینو هل بدن. ماشینم رووشن میشه آخرش، حالا هی بگو ایراد از باطری نیست، ماشین هل لازم داره...."

مسافر که تا آخر خط حرف نزد. راننده هم چشم از جلوش بر نمیداشت. نمیدونم با اون سن و سال چشمهاش چقدر از خیابون جلوشو میدید ولی مطمئنم مغزش هنوز خوب و سریع کار میکرد!

+ ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

جواب یک سوال همیشگی...

دوران دانشجویی اخیر من بیشتر در اتاق کاری که در دپارتمان مربوطه داشتیم می گذشت. این اتاق بین خانمها و اقایان و سال بالایی ها و سال پایینی ها مشترک بود. در فاصله درس خواندن و کار بر روی پروژه ها،دور  میز وسط اتاق جمع میشدیم و چیزی میخوردیم و صحبت میکردیم. هر کس سفری میرفت یا موفقیتی کسب میکرد یا حسش را داشت خوراکی برای میز می آورد و دور هم میخوردیم. باور دارم که از این صحبتها (گاه در مورد درس و گاه در مورد زندگی) خیلی بیشتر یاد گرفته ام تا از کلاسها و پروژه ها... اهالی از دغدغه هایشان صحبت می کردند، ازکارهایشان،  بچه هایشان، رئیسهایشان، همسرانشان ...

ما دو تا دوست بودیم، متاهل و بدون بچه... گاهی بین صحبت دوستان از شب بیداری دیشبشان به خاطر تب بچه، از تحویل ندادن فلان پروژه به خاطر شیطنت بچه، از آرزوی سفری یا برنامه ای که ما داشتیم و آنها نمیتوانستند بیایند به خاطر بچه، ما دو نفر با چشمهای گرد و نگاه مردد، غیرمستقیم میپرسیدیم که آیا راضیند یا نه، آیا اگر فرصت تصمیم گیری مجدد داشتند باز هم میخواستند پدر یا مادر بشوند یا نه... جوابها متنوع بود، حتی جوابهای یک آدم ثابت. از "سگ بشو، مادر نشو" شروع میشد و به "این منبع عشق بیکران، این انرژی کائنات، این گام مهم تکامل بشر" ختم میشد. ما هم هر روز سردرگم تر...

این وسط یک روز دوستان گیر دادند به ما دو نفر که چرا بچه دار نمیشوید. ما هم که دست پری داشتیم از انواع استدلال برای بچه دار نشدن، همه را رو کردیم به همراه بعضی از نقل قولهای خودشان. یادم هست که یکی از آقایان که پدر یک دختر خوشگل و بسیار باهوش است گفت: "من هیچ وقت به کسی توصیه نمی کنم بچه دار نشود، اما اگر بدانم حرفهای من باعث شده کسی چنین تصمیمی بگیرد خوشحال میشوم."

شش ماه بعد ما دو دوست هر دو منتظر هدیه آسمانی مان بودیم. بچه هایی که به فاصله 2 ماه به دنیا آمدند و زندگی هر دوی ما را زیر و رو کردند. من شخصا یادم نمیآید کی تصمیمم عوض شد، چطور همه استدلالهایم رنگ باخت، چرا بعد از 6 سال به این نتیجه رسیدم که آرزو دارم مادر بشوم... اما میدانم که این باشکوهترین اتفاق زندگیم است.

زندگی من کلا عوض شده. اولویتهایم، آرزوهایم، هدفهایم، روش زندگیم، همه و همه تحت تاثیر قرار گرفته.آیا میتوانم همه کارهایی که آرزو داشتم انجام بدهم؟ نه. ایا میتوانم به همه هدفهایی که برای زندگیم مهم بود و سالها برایشان تلاش کرده بودم (و بعضی ها در حال تحقق بودند) دست پیدا کنم؟ نه.... اما مساله این است که برایم مهم نیست. تمام زندگی شغلی و آرزوهای دور و درازم در کنار این پست جدید (شغل تمام وقت، 24 ساعته، بدون مرخصی و  بدون چشمداشت مادری) بی زرق و برق و بی آب و رنگ است. ارزش آنها برای من کم نشده، بلکه ارزش این یکی خیلی زیاد است، مثل خورشیدی که نور چراغ قوه در کنارش دیده نمیشود.

مادری سخت است.زندگی من پر از تعارض و دلمشغولی است. گاهی خسته میشوم، گاهی ناامید، گاهی فکر می کنم که شجاعت، توان یا مهارت کافی برای انجام مسئولیتهایم ندارم. با این حال زندگی من پر از لحظه های باشکوه است، لحظه هایی که  هر کدامشان میتواند برای تمام زندگی پشتوانه باشد. من هیچ وقت به کسی توصیه نمی کنم بچه دار شود، اما اگر بدانم حرفهای من باعث شده کسی چنین تصمیمی بگیرد خوشحال میشوم.

+ ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

به یاد استاد منوچهر احترامی

ما برای این پسرک یک سی دی "حسنی نگو یک دسته گل" خریدیدم. خیلی دوست داره و با تمام وجود توجه میکنه.... بعد فکر کردیم لابد به این جور چیزها علاقه داره رفتیم چند تا دیگه از سی دی های همون موسسه رو خریدیم... نگو پسرک رو معجزه شعر استاد احترامی جذب کرده و اصلا توجهی به شعرهای آبکی بقیه نداره... شعرهایی که تقریبا توی همشون عبارت "خدا کنه نمیره" تکرار میشه فقط به این دلیل که وزن و قافیه خوبی داره! 

خلاصه این که سرودن شعر و تهیه برنامه برای کودک خیلی سخت تر از بزرگسال است و بچه ها هم فقط به  رنگ و ریتم قانع نیستند. از همین حالا بعضی چیزها را می فهمند و انتخاب می کنند و بعضی های دیگر را رد می کنند و موقع پخش شدن آنها می آیند سراغ مامانشان که میخواهد بعد از چندین روز وبلاگش را آپ کند!

+ ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

ظرف ذهن

بعضی از آدمها هستند که تا دهنشونو باز می کنند میتونی حدس بزنی آخرین ایمیلهایی که خوندند کدوم بوده، اصلا حرفهاشون آینه میل باکسشونه

+ ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

از دل برود...

یادم رفته بود تهران انقدر کوه داره ....

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

نامگذاری

این پست یادتونه؟

مرکز زبان صامت رو هم بهش اضافه کنید

 

+ ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

خبر خوش

"نمیدونید چقدر خوشحالم. همین الان یک پیامک اومد که از این به بعد دوشنبه ها هم میتونید با ماهان به دوسلدورف سفر کنید.... انقدر خوشحالم. خوب شد بهمون خبر دادند."

از طرف یک مامان که بچه اش با اومدن این پیامک از خواب بیدار شده عصبانی

+ ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٦
comment نظرات ()