حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

واحد اندازه گیری مساحت

یک رادین واحد جدید اندازه گیری مساحت است و برابر است با فضایی که بین ۴ بالش محصور میگردد.

+ ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳٠
comment نظرات ()

گونه شناسی

اینهایی که تا میبینند بچه رشد حرکتی خوبی دارد روزی صد بار تذکر میدهند: "بمیرم برات، بچه که راه بیافته بدبختی، هی باید دنبالش بدویی" دقیقا همانهایی هستند که از 8ماهگی مرتب خواهند گفت:"راه نیافتاده هنوز؟ ببرش دکتر! بچه من از 2 ماهگی میدوید"

+ ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
comment نظرات ()

هنرهای رزمی

تصمیم دارم یکی از هنرهای رزمی را یاد بگیرم فقط با این هدف که یک روز یکی از این راننده ها یا موتورسوارهایی که وقتی یک زن باردار یا کالسکه دار یا بچه با بغل را میبینند برای ترساندنش مانور می دهند را چنان بزنم، چنان بزنم، آی بزنم، آی بزنم ....

+ ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
comment نظرات ()

آقای نظیف

توی کوچه داشتم با سرعت راه می رفتم تا قبل از ساعت ١٢ بتونم کارمو توی اداره مربوطه انجام بدم. یک صدای آروم و منظمی می اومد: تیک، تیک، ...

هر چی اطرافمو نگاه کردم منبعشو پیدا نکردم تا چشمم افتاد به آقایی که از طبقه دوم یکی از ساختمونا خم شده بود توی کوچه و داشت ناخنشو میگرفت ...

شانس آورد من این سمت خیابون بودم. البته کسی با افتادن یک تکه ناخن روی سرش ضربه مغزی نمیشه ولی قبول کنید خیلی چندشههههههههههههه!

نمیدونم میمرد اگه یک تکه کاغذ باطله می گرفت زیر دستش؟! 

+ ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٤
comment نظرات ()

کاریکاتور

آخر یکی از جزوه های دوران دانشجویی یک کاریکاتور کشیده بودن که در صحنه اول آقا گوسفنده، خانم گوسفنده رو میبینه و کلی قلب میریزه روی سرش. بعد میره یک دسته گل براش میچینه و بهش میده. این دفعه یک عالمه قلب میریزه روی سر خانم گوسفنده......... بعد خانم گوسفنده در مقابل چشمان حیرت زده آقا گوسفنده با یک حرکت همه گل‌ها رو می‌بلعه!

حالا قضیه ماست با این پسرک. هر چیز جدیدی که نشونش میدیم با عشق و علاقه نگاش میکنه و محوش میشه. بعد با تلاش فراوووووون می‌گیرتش، بعد هم در اولین حرکت می‌کنه توی دهنش!

+ ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۳
comment نظرات ()

بارش الطاف

خدایا، دلیل خاصی داره که همه پیشنهادهای کاری عالی در همین یک سالی که من کمتر کار میکنم به من داده میشه؟

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٢
comment نظرات ()

معضل پیچیده

همسر جان داره با صدای بلند خورخور میکنه ...

میترسم اگر همسر جان رو جا به جا کنم همسر جان بدخواب بشه ...

میترسم اگر بچه را بردارم ببرم به اتاق دیگه بچه بدخواب بشه...

میترسم اگر هیچ کاری نکنم با این خورخورهای همسر جان نی نی از خواب بیدار بشه و گریه کنه و همسر جان رو هم بدخواب کنه...

گیر کردم ها ....

 

+ ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()

خطر چلونده شدن

واقعا خودم هم نمیدونم چطور میشه که این بچه رو یک جوری نمیچلونم که صدمه ببینه!

+ ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()

به یاد یار و دیار

یکی از کارگرهای افغانی ساختمان در حال ساخت همسایه با صدای بلند آواز سوزناکی می‌خواند. انقدر سوزناک که دلم می‌خواهد گریه کنم.

 

+ ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
comment نظرات ()

اقاقیا

دیروز کالسکه بچه را برداشتم و رفتم برای خرید. هوای بهاری تهران این روزها عالیه و سبزی درختها هنوز تازه است و هر جا یک تکه زمین بایر باشه گیاهی چیزی توش در اومده. خلاصه هوای این روزهای تهران برای پیاده روی مناسبه. هرچند که با کالسکه (حتی کالسکه سبک و ظریف رادین) کمتر میشه از پیاده رو استفاده کرد.

مسیرم را از کوچه های فرعی انتخاب کردم که امنیت بیشتری داشته باشه. توی یکی از کوچه های فرعی یک بوی خیلی آشنا به معنی کلمه میخکوبم کرد. هی به اطراف نگاه کردم تا بالاخره یک خونه کوچولو ویلایی قدیمی بین اون همه آپارتمان پیدا کردم که اقاقیاهای حیاطش سرک کشیده بودند توی کوچه. این عطر، بوی حیاط خونه بچگی هام و بوی پیاده روی های عاشقانه زمان جوانی ماست. در یک لحظه هزارتا خاطره خوب از جلوی چشمم گذشت.

بعید میدونم تا بزرگ شدن پسرم دیگه اقاقیایی توی تهران باقی بمونه. خواستم بیدارش کنم تا مطمئن بشم حداقل یک بار اقاقیا رو دیده و این بوی خنک و ارامش بخش رو حس کرده. اما خوب، بیدارش که نکردم. اصلا مرض که ندارم بچه بیچاره رو که تمام این پیاده روی و میوه فروشی و سوپری و مرغ فروشی رو با اخلاق خوش تحمل کرده و آخر هم خوابش برده رو بیدار کنم. تازه، حتی اگر هم بیدار بود خدا میدونه چی براش جالب بود: این گربه ای که زیر یک درخت داره با یک تکه استخوان کلنجار میره، یا کاغذهای قرمز رنگ بسته بندی ساندویچ که توی یک کیسه کنار همون درخته، یا این ماشین براق آلبالویی ...

فکر نمی کنم در عاشقی های این ها "باغ پیوند من و تو پر از عطر اقاقی" جایی داشته باشه. فعلا که دوران "احتمالا دارم عاشقت میشم" است. تا زمان این ها چه شود...

نکته: ای دارندگان کالسکه مکسی کوزی، بر شما باد خریدن سبد خرید کالسکه که بسیار مفید است.  

+ ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
comment نظرات ()

کلاغ

1. سال ها پیش مادرم برای دیدن پدرش به شهرستانشان رفته بود. یک روز جمعه که دل همگی در خانه گرفته بوده نامادریش پیشنهاد می کند به گورستان بروند تا دلشان باز شود. در راه یک کلاغ با ذوق که ناهار مفصلی هم خورده بوده چادر مادرم را هدف می گیرد. نامادری مربوطه و سایر شاهدان (این جور موقع ها همیشه عده زیادی سر می رسند) تاکید می کنند این علامت خوش شانسی است. مادرم هیچ وقت نفهمید در آن شرایط (با نامادری در راه گورستان برای تفرج!) خوش شانسی دقیقا کجا قرار است پیدا بشود.

2. مهمان زوج جوانی بودیم که روز تولد پسرم عروسی کرده بودند و نتوانسته بودیم در مراسمشان شرکت کنیم. یک عکس از عروسیشان در یک باغ پاییزی به ما هدیه دادند. گویا عروس خانم هم بلافاصله بعد از گرفتن این عکس مورد عنایت یک کلاغ با ذوق که ناهار مفصلی هم خورده بوده قرار می گیرد. ظاهرا تا امروز همه تاکید کرده اند که این علامت خوش شانسی است.البته به نظر من همین که کلاغ به جای موهای شینیون شده عروس، دنباله لباسش را هدف گرفته خوشس شانسی به حساب می آید!

3. من نمی دانم اولین بار به ذهن چه کسی رسیده که پی پی کلاغ را خوش یمن اعلام کند. ولی خدا بیامرزدش. ایده درخشانی بوده

4. زمان عروسی ما، تازه رسم شده بود عروس و داماد عکس های کوچکی از خودشان به مهمانان هدیه بدهند. کم کم عکس ها بزرگ شدند و قاب کاغذی و جعبه پیدا کردند. عکس عروس فوق الذکر با قاب چوبی به ما هدیه داده شد. خلاصه مجردها بجنبند که به زودی باید یک قاب عکس دیجیتال با حافظه اضافه به مهمان ها هدیه بدهند. از ما گفتن!

+ ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

در ضرورت وجود گزینه دوم

این سوپری که زنگ میزدم برام جنس می آورد تلفنش تا اطلاع ثانوی مسدوده! تلفن بقیه سوپرهای محل را هم ندارم.

+ ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

موسیقی

بعد از جمع شدن میز شام، به میزبانمان اصرار کردیم  پیانو بزند. در سال‌های اخیر، فقط دختر بچه‌های کوچولو که تازه معلم گرفته بودند برایمان پیانو زده بودند و تصور مرد جوانی که پیانو می‌زند برایمان یک کمی دور از ذهن شده بود! آهنگ‌های انتخابی اش زیبا، رویایی (طرف تازه داماد است، هنوز در عوالم رویایی به سر می‌برد!) و کمتر شنیده شده بود.

نگران بودم که پسرک سر و صدا به راه بیاندازد چون کمی هم بیقرار بود. اما به محض شروع شدن آهنگ ساکت شد. چنان ساکت که انگار نه انگار چند دقیقه پیش در حال نق زدن بوده. به محض ساکت شدن صدای پیانو باز نق می‌زد و با شروع آهنگ بعدی باز ساکت می شد. بعد از اتمام کار، خواستیم با دستگاه پخش صوت گولش بزنیم اما گول نخورد! کار دوست ما را به کار استادان بزرگ ترجیح می داد.دوستم مجموعه ای از کارهایی که خودش زده بود را برایش گذاشت، ساکت شد و تا آخر شب مشغول موسیقی بود.

+ ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

آن عکس‌های قدیمی

زمان بچگی من دوربین‌های عکاسی خانگی هنوز اختراعاتی جالب به حساب می‌آمدند، با فیلم‌های ٢۴ تایی و ٣۶ تایی که با روند عکس گرفتن آن روزها و با در نظر گرفتن حوصله ما خیلی دیر تمام می شدند. عکس‌ها خیلی حرمت داشتند و مثل امروز نبود که در سایه تکنولوژی عکاسی دیجیتال، تریک تریک عکس بگیریم و اکثرشان را یک بار هم نگاه نکنیم. تک تک آن ٢۴ عکس با حوصله کادر بندی می‌شد، کلی حاضر و ١ ٢ ٣ می‌گفتند و بعد از ظاهر شدن عکس‌ها بارها و بارها مرورشان می‌کردند. با این زمینه قبلی، دیدن عکس‌هایی در آلبوم بچگی‌هایم که به نظر بی‌هوا گرفته شده اند خیلی عجیب بود. عکسی با یک بالش یا یک پتو یا یک میز به هم ریخته در پس زمینه، عکسی که من لباس خانگی پوشیده‌ام یا موهای پدرم شانه نشده است. همیشه از این عکس‌ها لجم می‌گرفت. هیچ نکته خاصی نداشتند. لابد می‌شد این عکس‌ها را خیلی بهتر گرفت.

پسرم در روز آخر ۴ ماهگی اش نشست. خیلی سریع پریدم به سمت دوربین تا این صحنه را ضبط کنم. حاصل کار، عکس پسربچه‌ای است روی تختی نامرتب، در حالی که لباس خانگی پوشیده و در زمینه پدرش با موهای آشفته دیده می شود! یاد آلبوم عکس‌های بچگی‌ام افتادم. آن عکس موضوع مهمی داشته. بچه‌ای که برای اولین بار نشسته و پدر و مادری که خواستند آن لحظه را ضبط کنند و اصلا بالش کنار اتاق یا آشفته بودن موهایشان برایشان مهم نبوده.

 

+ ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٠
comment نظرات ()

جایزه پمپرز طلایی

پسرم اولین بار در چهار ماه و نیمگی سوار هواپیما شد. من خیلی نگران گوش‌درد و بی‌قراری بچه بودم. صندلی‌های هواپیما هم که به صورت فشرده چیده شده بود و حتی پاهای من که قد متوسطی دارم به سختی جا می‌شد و کلن جایی برای مانور دادن نبود. ظاهرا باید به ما کمربند مخصوص برای بچه می‌دادند که موجود نبود و هر بار یکی از مهمان‌دارها می‌آمد و می‌گفت چرا کمربندش را نبسته‌اید و می‌گفتیم نداده‌اید و می‌رفت که بیاورد و نمی‌آورد. خلاصه در همین وضع و با استعانت از شیشه شیر موقع بلند شدن هواپیما ساکت ماند و بعد از چند لحظه خوابید. هر چقدر پسر من تمام راه را خوابید چند تا بچه دیگر یک نفس جیغ زدند طفلکی‌ها. وقتی از هواپیما پیاده می‌شدیم یکی از اعضای تیم ١٨ نفره ما شنیده بود که مادر یکی از بچه ها به شوهرش می‌گفت "کوفتش بشه این مامانه با این شانسش، بچه اش همش خواب بود!"

در برگشت دیگر اصلا کسی به فکر کمربند نبود و احتمالا ما هم در سفر چاق‌تر شده بودیم چون جا تنگ‌تر به نظر می‌آمد! پسرک در مسیر برگشت هم یا شیر خورد یا خوابید و یا با افراد صندلی عقب دالی بازی کرد! موقع پیاده شدن همه با من موافق بودند که جایزه پمپرز طلایی به پسرک تعلق می‌گیره

یک تجربه: یک شیشه شیر یا حتی آب قند برای سفر هوایی خیلی مفیده.

 

* پذیرایی هواپیما شامل یک کیک و یک شکلات و یک آب‌میوه بود. یک  آقایی از ته هواپیما داد زد:"اتوبوس سیر و سفر هم که همینو میده". اسباب بازی هم ندادند به نی نی ها. آب‌نبات موقع بلند شدن هواپیما رو هم ندادند. خلاصه کاملا اکونومیک بود!

 

+ ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
comment نظرات ()

دوستی‌ها

بعضی دوستی‌ها هستند که چنان عمیقند که حتی اگر یک نیم‌کره فاصله داشته باشیم و در سال روی هم رفته نیم ساعت هم با هم صحبت نکنیم باز هم عمیق می‌مانند. در لحظه دیدن انگار مکالمه‌ای که همین دیروز متوقف شده را ادامه می دهیم. نیازی به توضیح نیست که در این ایام بی‌خبری چه کردیم و چه خواهی کرد. ارتباطات سریع ترمیم می‌شوند و رشته صحبت به این که چه فکر می کنیم و چرا کشیده می شود.

من آن قدر خوش شانسم که یکی از این دوست‌ها را دارم و آن قدر بد شانس که با این دوست سالی نیم ساعت به زحمت فرصت صحبت بی دغدغه دارم. اما همان هم غنیمت است.

یک اشکالی که در من هست، مکالمه تلفنی را دوست ندارم. چیزی که در گفتگوی چهره به چهره با یک نگاه مردد یک ثانیه ای منتقل می‌شود در مکالمه تلفنی چندین دقیقه وقت لازم دارد.

 

+ ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

ملاقات مجازی

آشنایی حضوری با کسانی که در دنیای مجازی می‌شناسیم از کارهایی است که من اصولا طرفدارش نیستم. اما این یک مورد فرق داشت. در این گروه نزدیک به یک سال بود که در لحظه‌های سخت و شیرین در کنار هم بودیم. به هم کمک کردیم، ایده دادیم، تسلا دادیم... خلاصه وقتی فرصتی برای آشنا شدن با این جمع پیدا شد شک نکردم. دوست داشتم دوستانم را بیشتر و بهتر بشناسم.

تجربه جالبی بود. جمع خوب و صمیمی بود و غیر از این که قیافه همدیگر را نمی‌شناختیم تقریبا همه چیز را در مورد هم می‌دانستیم! اما نکته مهم این بود که قضاوت کردن در مورد آدم‌ها در دنیای مجازی با ضریب خطای خیلی بالایی همراه است، حتی اگر این شناخت در زمان طولانی به دست بیاید. کسی که در دنیای مجازی به راحتی صحبت می‌کرد در دنیای واقع به سختی کلمه‌ای از دهانش خارج می شد. کسی که معمولا منفعل بود مجلس گردانی می‌کرد. حتی عکس‌هایی که از هم و از بچه‌هایمان دیده بودیم کمک کمی می‌کردند. بچه‌ها لاغرتر، چاق‌تر خوشگل‌تر یا مظلوم‌تر از چیزی بودند که دیده بودیم. حالا باید تمام پروفایل ذهنی که از افراد دارم را بازبینی کنم.

 

+ ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

یک نکته

مسافرت تفریحی با یک بچه چهار ماه و نیمه، شدنی و سرگرم کننده است.

+ ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

کدبانویی که من باشم

مهمان برکت خانه است. از برکت مهمان امروز، بالاخره چمدان‌ها از وسط خانه جمع و میزها گردگیری شدند.

+ ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

در تحویل سال

با هزار و یک وسواس لباس سال تحویل رادین را انتخاب کردیم و با کلی مراسم و با محدودیت امکانات هتل بچه را حمام کردیم و لباس پوشاندیم. قرار بود برای تحویل سال در اتاق بزرگترین فرد گروه جمع بشویم و بعد از اجرای فریضه ماچ و بوسه و گرفتن عیدی و ... به بقیه اهالی هتل که در در آمفی تئاتر دور یک کیک بزرگ جمع شده بودند ملحق بشویم.

بالاخره فرصت به خودمان رسید که لباسی بپوشیم و دستی به سر و رویمان بکشیم. چیزی تا تحویل سال نمانده بود که ... بعله دیدیم ایشان در یک اقدام غیرمنتظره پیف زده اند به کل سر و لباسشان و حالا ما مانده بودیم و دقایق کمی که تا تحویل مانده بود.

مثل فیلمی که روی دور تند گذاشته باشند، لباس‌ها را در آوردیم و با توجه به وسعت حادثه کلن بچه را از اول حمام کردیم! بعد هم یک لباس دیگر پیدا و تن بچه کردیم. این وسط لباس من هم تعویض-لازم شد و خلاصه لحظه‌ای که به بقیه فامیل رسیدیم کمتر از ٢ دقیقه تا تحویل سال باقی بود.

سال که تحویل شد ١٧ نفر همزمان شروع کردند به ماچ و بوسه و فریاد و تبریک و ...پسرک چند دقیقه‌ای تماشا کرد و بعد انگار به این نتیجه رسید که اتفاق ترسناکی افتاده که همه در تلاطمند لب ورچید! بعد هم اصرار داشت هر هدیه‌ای که می‌گیرد (از بسته‌های کادو شده تا اسکناس و چک پول و ...) را درجا قورت بدهد!

مهارتش در گرفتن زیاد شده و دوست دارد هرچیزی که نزدیکش است را شکار کند. یک چیز دیگر: معنی بوسه را می‌داند و وقتی می‌بوسمش قیافه مخصوصی به خودش می‌گیرد. دلبری می کند به تمام معنا.

خدایا شکر

+ ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

سال نو مبارک

عید امسال برای من خیلی ویژه بود. برای اولین بار پسرم در آغوشم بود و همه چیز شکل جدیدی داشت. امیدوارم امسال برای همه سال خوبی باشد.

 

+ ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
comment نظرات ()