حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

صعود و سقوط تایپ کردن من

اوایل کار با کامپیوتر، با انگشت سبابه دست راست تایپ می‌کردم و به پایان بردن هر جمله موفقیتی به حساب می‌آمد. (هنوز ماوس اختراع نشده بود!)

بعد کم کم با انگشت سبابه دو دست

تایپ با دو دست

بعد از دنیا آمدن پسرک دو باره با یک دست شروع به تایپ کردن کردم

دیروز موفق شدم وقتی دست راستم بند بود با دست چپ تایپ کنم و ماوس را حرکت بدهم. (طبیعی است که فقط با استفاده از انگشت سبابه)

در ضمن فهمیدم شوهر چپ دستم که از ماوس‌های راست دستی استفاده می‌کند کار خیلی شاقی نکرده و من الکی یک عمر دلم برایش سوخته (طفلکی می گفت کار راحتیه، من باور نمی‌کردم)

+ ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳٠
comment نظرات ()

از الان؟

این پسرک ما موقع شیرخوردن باید مطمئن بشه که من نگاش میکنم. همین که مطمئن شد نمیدونم چرا یهو کنجکاو میشه ببینه پشت سر من چه خبره. فقط هم به همون نقطه توجه داره و دیگه براش مهم نیست من نگاش میکنم یا نه.

 

بچه آدمیزاده دیگه. همین که از توجه یکی مطمئن شد میره دنبال بقیه!!

+ ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
comment نظرات ()

از دست رفتنی

هنوز ٢۴ ساعت از تولدش نمی گذشت که به خانه برگشتیم و من برای اولین بار با دقت و آرامش به نوزادم شیر می‌دادم. مثل هر نوزاد دیگری زود خسته می شد و خوابش می‌برد و دست از مکیدن می‌کشید. با این حال به محض این که احساس می‌کرد منبع غذایش از دهنش خارج می‌شود با تمام قدرت مک می‌زد.

 بالاخره بچه آدمیزاد است دیگر. قدر چیزی که دارد را تا زمانی که در حال از دست دادنش باشد نمی داند.

+ ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
comment نظرات ()

آوای وحش

این 50 روز خیلی سریع گذشت. غرق در لذت مادری، تجربه‌های جدید، دید و بازدیدها
سرم گرم بود به این که قلق‌های پسرم را بشناسم، گریه‌های مختلفش را از هم تفکیک کنم، توصیه های پیرزن‌های فامیل را با علم پزشکی تطبیق بدهم و منطقی برای توصیه‌های مختلف پیدا کنم که دلم برای به کار بستنشان رضایت بدهد. سرم گرم و دلم خوش بود و فرصت برای هیچ کار دیگری نمی ماند.
هنوز هم فرصت برای کار دیگری ندارم. اما کم کم پوشه کارهای نیمه تمام، فولدرهایی که سوابق کارهای جاری را در آن‌ها طبقه بندی کرده ام، ایمیل‌های تبریک کسانی که ارتباطات شغلی داریم، اطلاعیه‌های جلسات گروه، خبر دفاع از تز دوستان و خلاصه هزار و یک نشانه از دنیایی که زمانی در آن زندگی می‌کردم یادآوری می کنند که دنیایی که من به آن تعلق داشتم هنوز وجود دارد.
می‌دانم که این "آوای وحش" که مرا می‌خواند به تدریج بلندتر می‌شود و من را وادار می‌کند بین دنیای مادری و دنیای شغلی ام تعادلی برقرار کنم. می‌دانم که سخت‌ترین امتحان من برقراری این تعادل است. در این بین باید مواظب هزار و یک چیز ریز و درشت باشم که در کشمکش این دو قطب اصلی زندگی من زیر دست و پا له نشوند. مسئولیت‌های دیگر من، روابط و ارتباطاتی که بعد از دنیا آمدن بچه تبدیل به اولویت‌های چندم شده اند.
گاهی حس می کنم ذهنم از انجام این همه محاسبه دائم و تعیین اولویت خسته می‌شود.
امیدوارم به زودی بتوانم نقطه تعادل را پیدا کنم.........

+ ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()

تخت روبا

پسرم فعلا در تخت کوچکی که به تخت ما متصل می شود می‌خوابد. حسن این تخت‌ها این است که ارتفاعشان تا سطح تخت مادر قابل تنظیمند و امکان دسترسی راحت به نوزاد را برای مادر فراهم می‌کند. من هم به همین دلیل این تخت را خریدم. از طرف دیگر شب‌ها بدون بلند شدن می‌توانم وضعیت بچه را کنترل کنم و خلاصه پسرک را زیر نظر دارم.
اما امروز فهمیدم این تخت‌ها کاربرد مهم‌تری هم دارند. چند روزی است پسرم یاد گرفته به جای گریه کردن از ابزار "آغون آغون" برای جلب توجه استفاده کند. صبح با این صدا از خواب بیدار شدم. چشمم را که باز کردم، یک جفت چشم درشت سیاه زل زده بود به من . تا نگاهش کردم برایم خندید (همان خنده بی‌صدا که ده روزی هست یاد گرفته و دلبری می کند، شدید! و بعد با حرکت دستش توضیح داد که گرسنه است). فهمیدم کاربرد اصلی این تخت این است که پسرم هم می‌تواند من را زیر نظر داشته باشد!

+ ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()

ایمنی کودک

موقع خرید، همیشه بهترین و کاملترین رو می‌خریم. مثلا کریر نوزاد میخریم مارک فلان که بالاترین ضریب ایمنی رو داره و کلی هم در مورد امنیتش برای فامیل سخنران می کنیم. بعد نوزاد و شیر خوارمون رو میذاریم توش و بدون این که کمربند ایمنی رو ببندیم راه می‌افتیم توی خیابون و تازه کریر رو تاب هم میدیم که دلبندمون حال کنه. تازه توی ماشین هم بدون این که با استفاده از کمربند نصبش کنیم میذاریمش و راه می افتیم به امید خدا....
بعد وقتی بچه اتز توی کریر افتاد رو اسفالت یا وقتی توی پیچ تند کریر چپ شد میگیم این ها همش تبلیغه و فلان مارک اصلا ایمنی نداره....

+ ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()

هرم مازلو

مفهوم هرم مازلو را وقتی کاملا درک می کنید که مسئولیت مراقبت از یک نوزاد به عهده شما باشد. تا زمانی که گرسنه است هیچ چیز (دقیقا هیچ چیز) گریه اش را متوقف نمیکند. وقتی سیر شد تازه یاد بقیه مشکلاتش می افتد. بعد کم کم یاد می‌ گیرد که به سرگرمی هم نیاز دارد.... یعنی دائم هرم را بالا پایین میکند، ما هم دنبالش...

نوزاد 37 روزه به نبود سرگرمی اعتراض می کند (اعتراض با جیغ فرابنفش) جوان و نوجوان که جای خودشان رادارند. تازه نوبت به میانسال‌ها و کهنسال‌ها نمی‌رسد.

+ ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()

هیچ کس تنها نیست

حتی اگر وبلاگی خالی و فاقد محتوا باشد باز هم کسی خواهد بود که معتقد است :"وبلاگ خوب و آموزنده‌ای داری، به من هم سر بزن"!

+ ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()

قطار سریع السیر شرق

این ترمز اضطراری همیشه توی فیلمهایی که لوکیشن قطار دارند نقش مهمی بازی میکنه. حالا زندگی من شبیه یکی از این قطارهای سریعیه که توی تلویزیون نشون میدن، منتها یک ماه پیش یک حادثه مترقبه ترمز اضطراری رو کشیده و الان وسط ناکجاآباد متوقفم. دیدید که وقتی قطار این جوری متوقف میشه چطور آشوب کل قطار رو برمیداره؟

+ ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
comment نظرات ()