حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

پسر کو ندارد نشان از مادر

دیروز پسرک رو با خودم برده بودم دانشگاه، منشی گروه بردش توی جلسه استادها، یکی از استادهامون گفته:" هم قیافه اش شبیه مامانشه، هم اخلاقش، هم اجتماعی بودنش"

آخه بچه غریبی که نکرده هیچ، دونه دونه شونو با دقت نگاه کرده، به خوشگل‌ها و مهربون‌هاشون لبخند زده، بعد هم چهار چشمی رفته توی کار خوراکی‌های روی میز!

+ ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

ابعاد

کوچک بودن آدم‌ها وقتی معلوم میشه که در پست‌های بزرگ قرار بگیرند.

+ ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

انتظار

یک نفر پیدا می‌شود یک سرویس رایگان به شما می‌دهد، بعد یک زمانی دیگر نمی‌تواند یا نمی‌خواهد به این کار ادامه بدهد. شما هم که به سرویسش معتاد شده‌اید و از دست رفته‌اید!

همین دیگه .... یعنب الان در خماری هستیم شدید ...

+ ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

ذوق می‌کنیم

در رستوران ما چهار نفر  غذایمان را خورده بودیم و پسرک از روی کالسکه‌اش تماشایمان می‌کرد. شروع کرد به نق زدن و دست و پا زدن. بغلش کردم  به این خیال که دلش بغل مامان می‌خواهد. اما انگار چیز دیگری می‌خواست. با تمام وجودش دست و پا می‌زد و سعی‌ می‌کرد خودش را به سمت جلو (میز) هل بدهد. بردمش نزدیک‌تر. دست‌هایش را دراز کرده بود و از شدت هیجان دستهایش می‌لرزید. قوطی قرمز رنگ کوکا را می‌خواست. قوطی خالی بود. گذاشتیمش نزدیک دست بچه. با تلاش و تمرکز زیاد (قیافه‌اش خیلیییییی دیدنی بود، شبیه دانشمندی که در حال انجام آزمایش خیلی حساسی است...) بالاخره موفق شد قوطی را با دو دست بگیرد و به سمت دهنش ببرد. قوطی سبک و لیز بود و نه می‌توانست توی دهن ببردش و نه خوب نگهش دارد.  از دستش افتاد.

متاسفانه قوطی‌های بعدی فانتا و نارنجی رنگ بودند. با علاقه کمتر همین کار را با آن‌ها تکرار کرد در حالی که مرتب به قوطی قرمز مورد علاقه‌اش نگاه می‌کرد...

همین دیگه. ما هم ذوق می‌کردیم.

راستی شوهرم از این ماجرا فیلم گرفت. خیلی بامزه شده به خصوص قیافه رادین. اگر به جای نوشابه کوکاکولا از خمیردندان استفاده کرده بود می شد ما هم برای این فیلم دنبال مشتری بگردیم!

+ ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

رشته‌ تحصیلی

استادی داریم که مرد شریفی است. البته دقیقا استاد ما نیست و از دپارتمان مجاور برای بعضی کلاس‌ها سراغ ما می‌آید. ایشان متخصص تغذیه هستند و در کلاس مرتب از مضرات سوسیس و کالباس و نوشابه و در تقبیح رفتن به فست فود صحبت می‌کند. البته در صحت مطالب استاد هم شکی نیست.

چند شب پیش (روم به دیوار) رفته بودیم فست فود تا یک کمی نیترات و نیتریت به بدن بزنیم. استاد گرامی همراه با خانواده وارد شدند. استاد پیتزای مخصوصی خورد همراه با نوشابه.

موقع رفتن خواستم به رسم ادب سلام کنم. فکر کردم باید احساس بدی باشد. این که بدانی شعارهای اصلی رشته‌ات را حتی خودت هم نمی‌توانی اجرا کنی. به نظرم این رشته اصلا خوب نیست. ما در این جامعه به اندازه کافی با تعارض زندگی می‌کنیم. لازم نیست یکی دیگر هم به این تعارض‌ها اضافه کنیم.

در نهایت من خوشحالم که تغذیه نخواندم. اصلا با روحیات و اشتهای من سازگار نیست.

+ ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

استاد

استاد خوبی بود. کلاس‌هایش را منظم و با علاقه برگزار می‌کرد. با دانشجوها تعامل داشت.از سوال کردن نمی‌ترسید و از هر فرصتی برای یادگیری استفاده می‌کرد. کلاس‌هایش را دوست داشتم.

باغ میوه ای داشتند. از میوه‌های باغشان سهمی هم برای اتاق دانشجویان کنار می‌گذاشت. نمی‌دانید میوه باغ در یک بعد از ظهر طولانی چقدر می‌چسبد. در انتراکت بین کلاس‌هایش شکلات‌های خوشمزه‌اش را با ما قسمت می‌کرد. یک روز یکی از بچه‌ها مریض بود. اجازه نداد ناهار دانشگاه را بخورد و به اصرار ناهار خانگی خودش را به او داد.

جوان بود. مانتوهای شاد و روشن می‌پوشید و هیکل ظریفی داشت. اکثر روزها نگهبان جلوی در اصلی از او کارت دانشجویی می‌خواست. سرزندگی یک دانشجوی جوان را داشت.

با آن‌همه شور زندگی، با آن‌همه مهربانی، با آن‌همه توانمندی.... مرد. به همین راحتی، به دنبال یک بیماری کوتاه و مهلک. باور کردنش سخت است.

خدایش بیامرزد.

 

+ ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

خطر غرق شدن

پدرشوهرم (در حالی که با یک دستمال سعی می کرد سیل جاری از دهن نوه عزیز را کنترل کند): "این بچه رو اصلا نمیتونی تنها بذاری، ممکنه غرق بشه!"

+ ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

سوال

- ببخشیدا، خیلی عذر می‌خوام می‌پرسم، شرمنده، شیر خودتونو می‌خوره؟

آخه اگر به نظرت این سوال اینقدر زشته مگه مجبوری بپرسی؟ مثلا میتونی به جاش بپرسی "شیر مادر میخوره؟" یا مثلا "شیرخشک که نمی‌خوره؟"

خلاصه مرد گنده با این مدل سوال کردنش جلوی کل فامیل یک کاری کرد تا گوشام قرمز شد!

+ ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

مجاز و ممنوع

نقل به مضمون میکنم از کتاب "دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده" (داستایوفسکی) که قریب به ٢۴٠ سال پیش بخشی از گفتگوی یک فرانسوی و یک روس در قطار را حکایت می کند:

مرد فرانسوی: " ولی آقا، هر آنچه در قانون صراحتا ممنوع اعلام نشده مجاز است."

مرد روس (همچنان به زبان فرانسه):"خیر آقا، هر آنچه در قانون صراحتا مجاز اعلام نشده ممنوع است!"

به نظرم وضع ما هم همین است. زبان و ظواهر را داریم اما تفاوتهای اساسی با نمونه اصلی داریم و در نتیجه تبدیل می‌شویم به کاریکاتور

پ.ن. اگر اصل کتاب دم دستم بود با امانت برایتان می‌نوشتمش. متاسفانه به دلیل کمبود جا (اتاق کارمان را دو وجب بچه اشغال کرد و حکم تخلیه برای کتابخانه مان گرفت!) کتاب در انباری است. هر وقت فرصتی بشود برای بازبینی انباری، این نوشته را تصحیح خواهم کرد.

+ ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

توجیه نیست

چند روز پیش داشت گریه می‌کرد. انقدر بامزه گریه میکرد که تصمیم گرفتم ازش عکس بگیرم. تا دوربینو دید شروع کرد لبخند زدن. حالا هی من دوربینو می‌برم کنار که دوباره گریه کنه، بعد تا اون قبافه رو میگیره و می‌خواهم عکس بگیرم دوباره می‌خنده.

توجیه نیست بچم: عزیزم واجب نیست که به دوربین بخندی!

خیلی دلم میخواد بدونم فکر میکنه دوربین چیه ...

 

+ ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

موفقیت

همه چیز یک طرف، این لبخند فاتحانه بعد از بالا آوردنت هم یک طرف!

+ ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
comment نظرات ()

پسرم شجاعه!

امروز رفتیم واکسن بزنیم. واکسن چهار ماهگی که یک تزریقی و یک خوراکیه. پسرم این بار برعکس نوبت قبل حسابی بیدار بود. پای بچه رو گرفتم و جیغغغغغغغغغغغغغغ

همراه با اون جیغ چند ثانیه‌ای با نگاهش می‌گفت: "مامانی، چرا یهو اینجوری شد؟ زود باش یک کاری بکن" و دقیقا این جمله "یک کاری بکن" از چشمهاش قابل خوندن بود. خواهش نبود، دستور هم نبود. اطلاع رسانی بود...

آروم نگاش کردم، طوری که بدونه مشکل کوچیکی بوده و الان حل شده. به تجربه میدونم که مادرهایی که بیتابی میکنن به بچه پیغام بدی می‌فرستند و در نتیجه بچه‌هاشون بعد از واکسن بدقلقی میکنند چون احساس می کنند اتفاق وحشتناکی افتاده.

بعد از چند ثانیه گریه اش قطع شد. من هم در اولین فرصت بغلش کردم. در کمتر از یک دقیقه داشت به خانم واکسیناتور و همکاراش لبخند میزد!

من عاشق این پسرم. از من و باباش هم خوش خلق‌تره!

 

+ ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
comment نظرات ()

نقطه تعادل

او تمام هفته را کار کرده و منتظر جمعه است تا در خانه بماند و با بچه‌اش سر و کله بزند و خستگی در کند.

من تمام هفته را با بچه سر و کله زده‌ام و منتظر جمعه‌ام که از خانه بیرون بروم و خستگی در کنم.

نه استراحت در خانه برای او لطفی دارد، وقتی من کسل باشم، نه تفریح بیرون از خانه برای من، وقتی او خسته باشد.

مطمئنا به زودی نقطه تعادل راپیدا می‌کنیم..... فکر کنم یک جایی همین دور و اطراف باشد!

+ ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٦
comment نظرات ()

پیش فروش

فکر میکنم علت این که این روزها اصلا فرصت نمیکنم دستشویی برم اینه که در دوران بارداری سهمیه الانم رو استفاده کرده بودم!

+ ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()

سایزبندی

بعید میدونم در بخش طراحی لباس رولان هیچ زنی کار بکنه، چون هر زنی حتی اگر بچه نداشته باشه تشخیص میده لباس به این بزرگی نمیتونه Newborn باشه. هنوز برای پسر من که نزدیک 4 ماهشه بزرگه!

+ ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

در خانه تکانی

یک سوال: فقط من با انواع اسپری‌ها (از شیشه شور و پاک کننده همه کاره و ...) مشکل دارم و زود قسمت افشانه را از کار میندازم یا بقیه هم این مشکلو دارند؟ نکنه این هم از اون فن‌آوری‌هاییه که هنوز بهش دست پیدا نکردیم؟

http://expected.persianblog.ir/post/11/

+ ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

دوست جدید

چه شکر گویمت ای خیل غم، عفاک الله       که روز بی کسی آخر نمی‌روی ز سرم

 

این جا مراد از "خیل غم" اطلاعیه صورت حساب همراه اول است که در این وضعیت تنهایی و تعطیلات موبایل ما، بدون تاخیر به ما سر میزند.

+ ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()

دلخوشی

تمام دلخوشی تو از این دنیا و تفریحاتش اینه که بیای تو بغل من، حیف نیست من نگران بغلی شدنت باشم؟

بپر بغل مامان، پسرکم......

+ ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()

باز هم ...

یکی از بزرگ‌ترین اشتباه‌ها اینه که به کسی که دنبال همدردی و دلسوزیه راه حل بدی....

این بار هزارم، یاد نمیگیرم که....

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()