حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

حکایت شب هجران

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد                وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

عهد لیلی و مجنون نیست که با شکستن ظرف برای هم پیغام عاشقانه بفرستند، زمان پدر و مادرم هم نیست که برای یک تلفن راه دور چندین ساعت در کاریر منتظر بشوند، اما هنوز هم با وجود تلفن همراه و چت و ویدئوکال و هزار جینگولک بازی دیگر "فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت"

+ ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

سختی‌های زندگی

من فکر می‌کنم سخت ترین دوران زندگی دوران شیرخواریه، فقط چون آدم‌ها یادشون نمیاد فکر می‌کنند دوران خیلی شیرینی بوده. مثلا تصور کنید باید نیم ساعت تمام گریه کنید تا دو سه تا بزرگتر خنگ بفهمند که شما خوابتون میاد و احتیاج دارید یکی روی پا تکونتون بده. اون خنگ‌ها هم به جای این کار ساده هی گرایپ میکسچر بریزند توی حلقتون و بزنند پشتتون و یا مثلا یک جغجغه رو جلوی صورتتون تکون بدن (این دیگه غیر قابل تحمله)...

+ ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

شیرین

یکی از شیرین‌ترین لحظه‌های زندگی وقتیه که یک بچه سه ماه و نیمه با تمام وجود زل زده به جوارابش و هی تعادلش به هم میخوره و میافته روی پاهاش ...

+ ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

دوستی مجازی

به شوهرم میگم: میای بریم دیدن بچه دوستم؟ توی بخش .... بیمارستان ... بستریه

میگه: باشه، شماره اتاقشو میدونی؟

میگم: راستش .... نه

میگه: خوب از اطلاعات میپرسیم، فامیل بچه رو میدونی؟

میگم: راستش .... نه

میگه: عیبی نداره برو توی بخش اتاق ها رو نگاه کن. اگر شانست بزنه و مامانش پیشش باشه پیداش میکنی. قیافه مامانشو که میشناسی؟

میگم: راستش .... نه

میگه: ای بابا، خوب عیب نداره وایسا وسط بخش اسمشو بلند بگو. خودش میشنوه میاد بیرون. اسمشو که دیگه میدونی؟

میگم: راستش ..............نه

فکر کنم حالا حالا ها دستم بندازه ......

+ ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

بی خوابی

هوا هنوز تاریک بود که جوجو  برای شیر خوردن بیدارم کرد. بعدش هر کاری کردم خوابم نبرد. تمام فکر و خیال های دنیا ریخته بود توی سرم و دلواپس بودم و توی دلم در حد ماشین لباسشویی 7 کیلویی رخت می شستند... نه دلم میومد همسرجان رو بیدار کنم و در مورد نگرانی های مشترکمون باهاش صحبت کنم (بیچاره بعد از عمری یک شب می خواست بخوابه)، نه میشد به کسی تلفن کنم و در مورد برنامه هایی که همین نصفه شبی به ذهنم رسیده بود برنامه ریزی کنیم (کدوم آدم عاقلی بعد از همچین تلفنی با من دوباره کار میکنه؟). خلاصه داشتم دبیوانه می شدم. از همه بدتر بچه مثل ماه خوابیده بود و من آی دلم می سوخت که خوابم نمیبره.......

این جور وقت ها فقط یک راه دارم: پا شم و یک کاری بکنم. یکی از کارهای عقب مونده، یکی از اون کارهایی که فقط چند ساعت دیگه کار لازم دارند تا تموم بشوند و اون چند ساعت هیچ وقت پیدا نمیشه.... یکی از همون کارهای رو انتخاب کردم و شروع کردم.

الان چشمهام باز نمیشه، اما عوضش یک کار تموم شده دارم، هیچ کس رو نصفه شب بیدار نکردم و از همه بهتر خودمم چل نشدم! ولی هنوز هم با این همه خستگی خوابم نمیبره...

+ ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

روی دیگر زندگی...

پسر قد بلند و لاغری بود. دخترهای کلاس اسمش را گذاشته بودند پیازچه که خیلی هم به جثه اش می‌آمد. یکی از پسرهای خوب کلاس ما بود. کم سر و صدا و بی آزار بود و یادم نمی‌آید در هیچ دعوا و جدلی او را یک طرف ماجرا دیده باشم. با چند نفری از دوستانش می‌گشت که روی‌هم رفته بچه‌های شاد کلاس ما به حساب می‌آمدند. البته شاد با تعبیر سال‌های دانشجویی ما، که این روزها می‌شود آدمهای معمولی ...

دیروز رایانامه ای آمد که مرده. همین. یک جمله بدون توضیح. بماند که من هنوز امیدوارم یکی از شوخی‌های دوستانش باشد که گویا نیست. باور کردن مرگ سخت است. وقتی علت مرگ را ندانی سخت تر هم می‌شود. اصلا دلم نمی‌خواهد علت مرگ را بدانم. همین ناباوری برایم بهتر است. اما به پدر و مادرش فکر می کنم. آن‌ها که نمی‌توانند مثل من فرض کنند شاید راست نباشد. آن‌ها تلخی را با تمام وجود حس می‌کنند. خدا صبرشان بدهد...

+ ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

شلغم

علم خیلی پیشرفت کرده، صورت کامل پیوند میزنند،  داروهای ضد ایدز و سرطان کشف می‌کنند، کم مانده اکسیر جوانی هم تولید کنند و همراه با آب حیات در بسته بندی های ١٢۵ و ٢۵٠ میلی به خلق الله بفروشند. اما هنوز برای سرماخوردگی درمانی قوی تر از شلغم آبپز اختراع نشده....

داروها می‌توانند آب ریزش را کم کنند یا تب را پایین بیاورند. اما این احساس خستگی کشنده همره با سرماخوردگی را هیچ چیز کم نمی کند.

+ ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

میزبان خوب

خانم عزیز میزبان

این که ما یک سال است تشریف نیاورده ایم خانه شما دلیل نمیشود شما هر غذایی که در یک سال گذشته پخته اید را امشب برای ما بپزید. هم اسراف می‌شود، هم برای رژیم ما ضرر دارد، هم اصولا با هم سازگار نیستند، هم روی میزتان جا نمیشود، هم دعوت کردن متقابل شما مستلزم انرژی بیش از حدی است که فعلا موجود نیست....

+ ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

حکایت مکرر...

من بچه لاغر و قد بلندی بودم و به همین خاطر غذا خوردن من همیشه یکی از غصه‌های مامان و بابام بوده.

یادمه یک روز با مامانم توی صف نانوایی وایستاده بودیم. یک خانمی به مامانم گفت: یک کم به این بچت غذا بده. میوه و اینها هم بده بلکه یک کمی جون بگیره... وقتی اومدیم خونه مامانم رفت توی آشپزخونه و یواشکی گریه کرد. من انقدر خجالت کشیدم که نگو... ظهر اون روز به زور هر چی تونستم خوردم. تا عصر هم همه چیزهایی که مامانم روزهای دیگه به زور بهم می خوروند رو تند تند خوردم. یادمه که دلم درد گرفته بود. بعد هی می‌رفتم جلوی آینه خودمو نگاه می‌کردم ببینم چاق شدم یا نه!

مامانم اون موقع ده سال از امروز من کوچکتر بود. طفلکی ...

 

+ ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

شغل پاره وقت

بانکداری الکترونیک پدیده جالبی است. هر کدام از ما را بسته به میزان کارهای بانکی مان تبدیل به یکی از کارمندان بانک می‌کند، بدون این که به کسی حقوق بدهد و همه هم راضی هستند.

+ ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

ترازو

نامردیه. موقع سلامت روزی 30 گرم اضافه میکنی. وقت مریضی سه روزه 300 گرم کم میکنی. آخه من الان چطوری اون 300 گرم رو جبران کنم؟ گریه

+ ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

پسرم باباییه

جوجوم سرما خورده. بماند که وسط سرفه و عطسه همچنان نیشش بازه و لبخند میزنه... یعنی من عاشق روحیه اش هستم.

دیشب بدقلقی می‌کرد. هر بار می‌خوابید یک ربع بعد بیدار میشد و گریه می‌کرد. من هم خسته بودم و دیگه کشش نداشتم. ساعت ۴ صبح بود که برای بار n ام خوابوندمش و گفتم این دفعه که بیدار بشه همسرجان رو بیدار میکنم نگهش داره.

 از اون لحظه به بعد خوابیده تا حالا.... همچین هوای باباشو داره....

+ ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

در نکوهش پس انداز

من و همسر جان تقریبا همسنیم و به همین دلیل خاطرات و یادمان‌های مشابهی از دوران بچگی داریم و گاهی با مرور کردنشان سرگرم می‌شویم. یکی از این موارد دفترچه حساب پس انداز قرض الحسنه دوران بچگی است که هر کداممان چندتایی داریم. موجودی‌هایمان هم از ١٢٠٠ تومان هست به بالا.

آن روزها واحد عیدی ۵٠ تومان بود و عیددیدنی مثل امروز منسوخ نشده بود. از اول عید ما در حال جمع کردن ارقام دریافتی بودیم تا آخر سیزده. بعد هم مادر گرامی برای آموزش پس انداز به فرزند دلبندش ما را توجیه می‌کرد که باید عیدی‌هایمان را ببریم بگذاریم بانک... گاهی هم برای تشویق هر چه بیشتر مبلغی هم به سرمایه کوچک ما اضافه می کردند که به اصطلاح رند شود. بعد هم یک روز دست ما را می‌گرفتند و مثل این تبلیغ‌های تلویزیونی به بانک می‌رفیم و حسابی به اسممان باز می‌کردند یا حساب قبلی را تکمیل می‌کردند. گاهی هم که اسباب کشی می کردیم این کار در محله جدید هم تکرار میشد. هدف از این کار صرفا آموزش پس انداز بود وگرنه  نه خانواده های ما چنان درگیر ارزش‌های معنوی قرض الحسنه بودند و نه بانک‌های آن روزگار قرعه کشی های محیرالعقول و تبلیغ‌های عجیب و غریب داشتند. البته هر از گاهی هم این حساب‌ها در قرعه کشی برنده می‌شدند. من حسابی دارم با موجودی اولیه ١٣٠٠ تومان (باور کنید آن روزها رقم قابل اعتنایی بود) که ٢۵٠٠ تومان هم برنده شده است و الان با مجموع ٣٨٠٠ تومان یکی از دفترچه های معتبر من به حساب می آید!  چند سالی هم  محل کار پدرم برای فرزندان کارکنانش که شاگرد ممتاز می‌شدند یک حساب با ٢٠٠٠ تومان موجودی در بانکی در جاده کرج باز می‌کرد. به این ترتیب تعداد این دفترچه ها همچنان بیشتر و بیشتر میشد. اما این فرهنگ پس انداز اجازه نمی‌داد کسی دست به این پول‌ها بزند. برای پدر و مادرم که دست زدن به این پول‌ها برای هر نوع کاری در حد خوردن مال صغیر بود. خودمان هم به دلیل نهادینه شدن فرهنگ پس انداز ! عمرا چنین عمل شنیعی به ذهنمان نمی رسید.

خلاصه داستان، ما دو نفر الان ۶ دفترچه قرض الحسنه داریم که موجودی هیچ کدام به اندازه هزینه تاکسی تا بانک مربوطه نیست. بالاترین مبلغ هم مربوط به همان دفترچه کذایی جاده کرج است. نه دلمان می آید دورشان بیاندازیم، نه به دردی می خورند که نگه داریم. احتمالا بعضی هایشان هم به دلیل پایین بودن موجودی منقضی شده اند!

به نظرم اگر به جای پس انداز کردن، همه را می دادیم بستنی کیم یا حتی آلاسکا می خریدیم بهتر بود ...

+ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

پسرم

امروز پسرم سه ماهه می شود. از دو ماه پیش اولین آواها را امتحان می‌کند. کم کم یاد گرفته از این آواها استفاده کند. با آوای معینی من را صدا می کند، برای روشن کردن دوباره آویزهای گردان بالای سرش، برای نگاه کردن به او وقتی که شیر می‌خورد. با آوای دیگری گله می‌کند، اگر نگاهش نکنم، اگر موقع راه بردنش متوقف شوم. تازگی با لحن مهربانی اعلام رضایت می‌کند، بعد از بازی کردن، بعد از شیر خوردن.

امروز پسرم سه ماهه می‌شود. یک ماه و نیم است که مفهوم لبخند را شناخته. لبخندی به پهنای صورتش، خیلی خوب بلد است از این لبخند بی دندان استفاده کند: برای شکار کردن بزرگترهایی که از نزدیکی اش رد می‌شوند. خوب فهمیده که بزرگترها تاب مقاومت در برابر لبخندش را ندارند. یکی از آن لبخندها را پرتاب می کند و حداقل یک ربع بغل و بازی دریافت می‌کند.

پسرم تازگی دوربین را می‌شناسد. می‌داند که چیز بدی نیست و درد ندارد. با این حال خیلی هم سر از کارش و نوری که از آن خارج می‌شود در نمی‌آورد. ولی می‌داند این هم منتظر لبخند اوست. چند لحظه تردید می‌کند و بعد لبخند مورد نظر را تحویل می‌دهد.

پسرم امروز به آینه علاقمند شده. نگاهش با خوشحالی بین تصویر خودش و من در آینه جا به جا می‌شود و بلند بلند آواز می‌خواند. بعید می‌دانم مفهوم تصویر را بداند. به نظرم برای آن نی نی دیگر از اتفاقات امروزش تعریف می‌کند. فکر می‌کنم پسرم بعدها مثل خودم پرحرف بشود!

+ ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

همسر عزیزم

در این چند روز که به ماموریت رفته ای تازه متوجه شدم چقدر در نگهداری از بچه به کمک و حضور تو نیاز دارم. نه به خاطر این که هر شب کیسه پوشک‌های استفاده شده را با بقیه آشغال‌ها بیرون می‌بری، یا بچه را نگه می‌داری تا حمام کنم، یا در حمام کردن بچه کمکم می کنی، یا وقتی بدقلقی می کند کمکم می کنی تا ساکتش کنم...

به تو احتیاج دارم تا وقتی بالاخره موفق می‌شوم رادین را بخوابانم و آهسته سربخورم توی تخت در عالم خوب و بیداری بگویی: "خوابید؟ خسته نباشی عزیزم"

+ ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٦
comment نظرات ()

زن خوب فرمان‌بر پارسا...

با دوستان دوران مدرسه دور هم جمع شده ایم.

یکی شاغل است. صبح‌ها بچه را بیدار می کند و حاضر می‌کند و به مادرش می‌سپارد. سر کار می‌رود و بعد از برگشتن تا شب برای جبران ساعت‌های غیبتش تقلا می‌کند.   از خستگی و فرصت کمی که برای خودش دارد مینالد و می‌گوید مردم سرزنشش می کنند که چرا مادر کاملی نیست و بچه دو ساله را تنها! می‌گذارد.

دیگری خانه دار است. صبح ها بچه را بیدار می کند و به مادرش می‌سپارد. به کلاس‌های مختلف می‌رود که هیکلش را متناسب و اطلاعاتش را به روز نگه دارد. وقتی با بچه به خانه بر می‌گردد خسته است و حوصله کارهای خانه را ندارد. از شوهرش گله می کند که در خانه کمک نمی کند و تمام بار خانه بر دوش اوست. لابد مردم تحسینش می کنند که خانه داری می کند و فداکاری.

گویا سپردن بچه به مادر خیلی کار بدیست اگر می‌خواهید سر کار بروید یا درس بخوانید. خیلی کار خوبی است اگر می‌خواهید به آرایشگاه و ایروبیک و یوگا و فال قهوه بروید.

+ ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()

ضریب درازگوشی

بابای پسرک با کلی ادعا و سابقه توی این ١۴ سال نهایتا تونسته باشه ضریب درازگوشی منو ۴٠% زیاد کنه. این فسقلی سه ماه نشده حداقل ٢٠٠% ضریب رو بالا برده! قابل تحسینه ...

+ ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()

حکمت جشن سیسمونی

یکی از رسومی که من هیچ وقت ضرورتش رو نفهمیده بودم جشن سیسمونی بود. توی اون شلوغی و با شکم قلمبه در حالی که هر قدم مصیبتی به حساب میاد ملتو دعوت کنی و پذیرایی کنی و بعد مجبور باشی در مورد این که چرا فلان چیزو خریدی و بهمان رو نخریدی توضیح بدی و بعد حرص بخوری که چرا فلانی این جور گفت و ...

اما الان فهمیدم با توجه به سرعت رشد بچه، هرقدر هم کم خرید کنی بازهم تعداد زیادی از لباسهای بچه استفاده نشده میمونه و تنها امکان دیده شدنشون توی مراسمی مثل جشن سیسمونیه!

 

+ ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤
comment نظرات ()