حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تهران- شهر کی؟

دیشب باید با شوهرم برای گرفتن عکس از پسرک به عکاسی می رفتیم. عکاسی تقریبا ٣٠٠ متر بالاتر از خانه ما و در کنار بانک و سوپرمارکت و میوه فروشی محله است. ما هم گفتیم برای این مسیر کوتاه ماشین نمی‌بریم و با کالسکه می‌رویم.

این اولین بار بود که در اطراف خانه خودمان از کالسکه استفاده می‌کردیم. در این مسیر کوتاه تقریبا یک سوم مسیر فاقد پیاده روی قابل استفاده برای کالسکه بود، در ۴ نقطه مسیر برای کاری (احتمالا فاضلاب) کنده شده بود، و هیچ مسیر امنی برای رفتن به سمت مقابل خیابان وجود نداشت. حرکت با یک وسیله چرخدار حتی از نوع کالسکه سبک پسرک تقریبا غیر ممکن بود و احتمال تصادف خیلی زیاد.

خیلی بعید میدانم که هرگز در این مسیر از کالسکه استفاده کنم. احتمالا باید با ماشین برای خرید روزانه ام یا انجام کارهای بانکی و ... بروم. البته در محل ما حتی بربری پزی هم دلیوری دارد. اما زندگی در این محل برای کسی با ویلچر تقریبا غیرممکن است. هیچ کس به حقوق شهروندی معلولین و جانبازانی که دچار مشکلات حرکتی هستند توجهی نکرده است. البته در بقیه شهر هم وضع بهتر از این نیست. خیلی از ساختمان‌ها فاقد مسیرهای عبور ویلچر و کالسکه و .. هستند و بسیاری از ساختمان‌هایی که چنین مسیرهایی دارند هم چنان شیب تندی دارند که عبور از آن نه برای معلولین و نه برای مادران کالسکه دار بدون کمک دیگران ممکن نیست.

+ ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

پسرا شیرن ...

حدود یک ماه قبل از زایمان من، منزل یکی از دوستان مهمان بودیم.  با توجه به وضعیت من بحث به زایمان و افسردگی بعد از زایمان رسید. مادرهای حاضر در جمع همگی در مورد تجربیات خودشان صحبت کردند که هیچ کدام هم خاطرات خوبی نبودند.  وقتی همه به اندازه کافی در مورد مشکلات روحیشان صحبت کردند یکی از آقایان پرسید: الان شما به این بدبخت (یعنی من) روحیه دادید؟ یا چی؟

در واقع تمام آقایان از شنیدن روحیات خانمها بعد از زایمان دچار نگرانی شدید شده بودند اما هیچ کدام از خانمها حتی من از این مطالب نگران نشده بودیم. برای من این حرف‌ها بیشتر به این معنی بود که هر فاجعه‌ای هرچقدر هم بزرگ بعد از زایمان اتفاق بیافتد گذراست.

تازه اکثر آقایان این جمع پزشک بودند و با تئوری مطلب آشنایی داشتند.

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

Marley and Me

چند روز پیش تصادفا این فیلم را دیدم. چیز خاصی ندارد که بخواهم به کسی توصیه اش بکنم به جز این که آقای شخص اول فیلم هر وقت قصد داشت خبرنگار باشد شغل نویسندگی ستون‌های ثابت نصیبش می شد و هر وقت می‌خواست ستون بنویسد خبرنگار می شد. اما نکته‌ای که در حاشیه فیلم بود این بود همسر وی که از ابتدا و برای همه زندگی "برنامه" داشت و این برنامه شامل ملاقات با یک مرد جوان خوش قیافه، ازدواج با وی، مهاجرت به یک شهر گرم، پیدا کردن شغلی در روزنامه مورد علاقه و بچه دار شدن بود، بعد از تولد بچه دوم از برنامه‌هایش دست کشید و به خانه داری و تولد بچه های بعدی مشغول شد. به عبارتی تمام برنامه‌ها و جاه طلبی‌ها تنها تا تولد بچه دوم دوام آورد. در کنار این، پدر خانواده هم از شغل جذاب و پرمشغله خبرنگاری در نقاط آشفته جهان دست کشید و به زندگی آرام و نوشتن پست‌های مربوط به زندگی روزمره قناعت کرد.

البته موضوع فیلم سگ خانواده بود. با این حال به نظرم این فیلم علی رغم عنوان "یکی از بهترین فیلم‌های خانوادگی سال" به شدت برای زندگی خانوادگی به خصوص در مقاطعی که روحیه‌ها پایین است ضرر دارد. گفته باشم.....

پی نوشت: روحیه من موقع دیدن این فیلم خوب بود.

+ ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

سال‌گردها..

اوایل کار راحت‌تره. تاریخ آشنایی، اولین ملاقات، اولین بوسه، تاریخ تولدها، خواستگاری، نامزدی، عقد کنان، اولین سفر، یک موفقیت کاری یا درسی و ....

با شروع بارداری این لیست طولانی تر هم می‌شود: اولین بار که لگد زد، اولین بار که سکسکه کرد، اولین سونوگرافی اش، اولین بار که صدای قلبش را شنیدیم و ...

با تولد بچه دیگر از حد شمارش خارج می‌شود: اولین لبخند، اولین آغون آغون، اولین دندان، گردن گرفتن، راه افتادن و ....

فکر میکنم بعد از رفتن بچه ها می‌شود هر روز صبح مثل رادیو یک برنامه "در چنین روزی" داشت: ٣٠ سال پیش در چنین روزی به من گفتی که من را دوست داری، ٢٨ سال پیش در چنین روزی تزت را دفاع کردی، ٢۵ سال پیش در چنین روزی پسرمان برای اولین بار راه رفت، و .....

+ ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

حلقه یادآور

در خبرها بود که نوعی حلقه به بازار آمده که سالگرد ازدواج را یادآوری می کند.

مرداد ماه امسال بود و ما درگیر بازسازی خانه. موقتا مهاجرت کرده بودیم به منزل مادرشوهرم و خانه را سپرده بودیم دست کارگر و بنا و مهندس! (بماند که نزدیک زایمان من تقریبا با زور بیرونشان کردیم از بس که این صنف اگر بیایند رفتنشان با خداست). ما درگیر انتخاب کاشی حمام و شیر توالت و سرامیک و هزار خرده ریز بودیم و همزمان سفارش وسایل اتاق رادین و دل‌مشغولی‌های بارداری.... آخر شب که خسته و هلاک پای سفره شام ولو شده بودیم مادرشوهرم پرسید: امروز سالگرد عروسی شما نبود؟

من و شوهرم با دهن باز به هم نگاه کردیم. راست می گفت. در واقع تا هفته پیش یادمان بود و می‌خواستیم مثل هر سال برایش برنامه‌ای داشته باشیم ولی این هفته به قدری درگیر شده بودیم که یادمان رفته بود...

همیشه فکر می کردم اگر یکی از زوجین چنین تاریخی ر فراموش کند زندگی مشترکشان در وضعیت بحرانی قرار گرفته است. با این حال ما دو نفر فراموش کرده بودیم و بحرانی هم (البته به جز حضور پرشکوه کارگرها در خانه مان) در کار نبود. در واقع به قدری درگیر انجام دادن کاری با هم در زمان حال بودیم که کارهایی که چند سال پیش در چنین روزی با هم انجام داده بودیم چندان هم مهم نبود...

این را نوشتم که یادم باشد تاریخ‌ها مهم نیستند اگر دلمان با هم باشد. وگرنه در این روزگار با این همه سامانه های یادآوری تولدها و سالگردها فراموش کردن تاریخ ها بیشتر از به یاد آوردنشان استعداد لازم دارد.

+ ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

تورش

من راست دستم و همسرم چپ دست. من مطمئنم که بچه عمدتا از دست راستش استفاده می‌کند و شوهرم مطمئن است که از دست چپش استفاده می کند. این طفل معصوم هم که هنوز اصلا از هیچ دستی استفاده نمی کند....

+ ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

مطمئنی دیگه؟!

میگن یک بنده خدایی دستش میشکنه، گچ میگیرن. از دکتر میپرسه: وقتی گچ رو باز کنین میتونم ویلن بزنم؟ دکتر هم میگه: بله، البته که میتونی. میگه: چه خوب، آخه من قبلا بلد نبودم ویلن بزنم!

حالا حکایت منه. اصرار دارند که اگر به شیر دادن ادامه بدم سر ۶ ماه ٢٠ کیلو کم میکنم. کوتاه هم نمیاد (آخه من کلن ١٣ کیلو اضافه کردم!) تاکید دارند علت این که هنوز شکم دارم این است که سزارین شدم و اگر طبیعی زایمان کرده بودم حتما الان باربی بودم. (انگار نه انگار که من قبل از بارداری هم اضافه وزن داشتم و هیچ وقت هم کوچکترین شباهتی به باربی نداشتم!)

+ ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

توهم خوشبختی

بارها پیش آمده که پسر من در حین شیر خوردن خوابش برده بعد همان‌طور خواب آلود و با چشمان بسته دنبال می می می‌گشته. انتظار دارد در همان فاصله‌ای که قبلا بوده دوباره پیدایش کند. خیلی وقت‌ها وقتی نا امید می‌شود همانطور دهنش را نیمه باز می‌گذارد تا می می خود به خود پیدا شود! (که اگر پیدا نشود شروع به گریه می کند)گاهی هم در خواب تصور می‌کند که می می می‌خورد و شروع به مک زدن می‌کند!

فکر می کنم ما آدم‌ها همه همین طوریم. گاهی عزیزترین چیز زندگی را به دلیل غفلت و خواب آلودگی از دست می‌دهیم و بعد به جای این که دنبالش بگردیم انتظار داریم در همان مکانی که آخرین بار رهایش کردیم همچنان منتظر ما باشد در حالی که حتی حاضر نیستیم  چشمان بسته مان را باز کنیم. و اگر از پیدا کردنش ناامید شدیم دست روی دست می‌گذاریم و به امید این که خوشبختی از دست رفته ما از آسمان نازل شود دهنمان را باز می‌گذاریم. خیلی وقتها هم در خوابیم و با توهم این که هنوز خوشبختی در دستانمان است به زندگی ادامه می‌دهیم.

+ ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

معجزه

پسرم از روز تولد دو ماهگی اش وقتی تعجب می کند یک ابرویش را برایم بالا می‌اندازد. از ۶۵ روزگی با صدای بلند می‌خندد. کم کم صداهایی که از خودش در کی‌آورد معنی خاصی پیدا می کند که من و پدرش می فهمیم: یکی یعنی دلش بازی می‌خواهد و حوصله اش سر رفته، دیگری یعنی جایش ناراحت است و ... طبعا من و پدرش هم ذوق می کنیم. اوایل برایم عجیب بود که چرا این‌قدر هیجان زده می‌شوم در نهایت واقعیت این است که اکثر بچه ها در همین حدود سنی همین کارها را می کنند. اما دانستن روزمره بودن از ذوق و شوق من چیزی کم نمی‌کند.

واقعیت این است که من شاهد یک معجزه بزرگ هستم. تغییر شکل یک نوزاد آسیب پذیر به شیرخواری که هر روز بازی جدیدی برایم در آستین دارد معجزه مسلمی است. تماشا کردن این معجزه بزرگ هستی به من حق می‌دهد در موردش هیجان‌زده باشم، دائم صحبت کنم و هر لحظه به یادش بیافتم.

دنیا پر است از معجزه‌های روزمره. ولی تا این لحظه از زندگی من، این معجزه از همه تکان دهنده تر بوده

+ ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

تاریخ

تاریخ نشان داده حق و زور به طور همزمان مدت زیادی در دست یک گروه باقی نمی ماند.

+ ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

رانندگی با بچه

... سخت نیست. فقط باید از قبل به خودت قول بدهی که با گریه بچه هول نشوی و نکوبی روی ترمز. باید توی خونه تمرین کنی که وقتی بچه گریه میکند ندوی و آرام آرام بروی سراغش. باید یاد بگیری که به بچه عکس العمل فوری نشان ندهی چون خیلی عزیزتر از آن است که با یک واکنش غریزی دچار حادثه اش بکنی...

مثل همه چیز مادر بودن است.... باید یاد بگیری غریزه‌ات را کنترل کنی مبادا به بچه صدمه بزنی و تازه آن‌جاست که بصیرت مادری کم کم رشد می کند.

+ ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

چند دقیقه زمان برای من

یکی از نگرانی‌های جدی من قبل از بارداری این بود که در مدت مرخصی بعد از زایمان چطور وقتم را پر کنم. همیشه فکر می‌کردم فیلم‌های خام عروسی‌مان (یعنی فیلمهای میکس نشده که دو دوربین از عصر تا انتهای شب ضبط کرده اند و احتمالا باید پر از صحنه‌های جالب باشد) را تماشا می‌کنم. حتی یک لیست از کتاب‌هایی که دوست داشتم بخوانم و فرصت نکرده بودم تهیه کردم برای مطالعه در این مدت.

مادرهایی که بچه کوچک دارند تا همین جا کلی به من خندیده اند. یک شیرخوار فرصت هیچ کار مداومی را باقی نمی‌گذارد. خواندن وبلاگ (به ویژه وبلاگ‌های مینیمال) حداکثر کاری است که در فاصله گریه‌های بچه یا احیانا در زمان شیر دادنش می‌توان انجام داد! تمرکز بیش‌تر از ۵ دقیق تقریبا غیر ممکن است چون حتی اگر بچه کاری با من نداشته باشد من باید نگران باشم که نکند شیر پریده توی گلویش یا ...

نمی‌دانم لیست کتاب‌هایم تا کی باید برای خوانده شدن صبر کنند. ولی فیلم‌های خام عروسی فطعا تا بعد از بازنشستگی صبر خواهند کرد.

 

پ.ن.١. من وقتی بچه بودم دوست داشتم در یک کتاب‌فروشی کار کنم ولی هر وقت کسی می‌پرسید: "کوچولو، بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره بشی؟" می‌گفتم: "دکتر" چون مامانم گفته بود....

+ ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

تصمیمتو بگیر (2)

خانم مهربان- بچت دلدرد نداره؟ (آخه تا حالا دیدین بچه دلدرد نداشته باشه؟)

من- چرا

خانم مهربان- مال شیرته.حتما غلیظه (؟!!) بچه سر دلش میمونه

.... چند دقیقه بعد

خانم مهربان- چقدر وزن اضافه کرده؟

من- ۴٠٠ گرم

خانم مهربان- میدونی حتما شیرت رقیقه (؟!!). بچه خوب وزن نمیگیره

 باور کنید عین مکالمه را نوشته ام.

نتیجه گیری: تحت هر شرایطی مادر مقصر است

+ ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

فلق

امید چه داری از این شب

که در خون کشیده سپیده

+ ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

مهارت‌های ضروری

دیروز داشتیم توی اتوبان حرکت می کردیم که مهربان همسر به بیرون ماشین اشاره کرد و گفت : این چیه؟ من هم از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و اولین چیزی که دیدم یک شورلت بود. خیلی جدی جواب دادم : شورلت (ظاهرا منظورش تابلوی تبلیغاتی حاشیه اتوبان بوده و به هر حال کمی خندیدیم)

بعد از چند لحظه شوهرم با لحن خیلی جدی گفت: در ضمن مادر یک پسر نباید شورلت رو با بیوک اشتباه بگیره. کلی فرق دارند. نمی خواهی که فردا پسرمون نتونه بهت اعتماد کنه....

حالا بماند که شناخت ماشین‌ها برای تربیت فرزند واقعا لازمه یا نه، در نهایت شورلت و بیوک خیلی به هم شبیه هستند ها....

+ ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

تصمیمتو بگیر

قبل از ختنه پسرم:

آقا یا خانم مهربان- ختنه اش که کردید؟

من یا پدر پسرک- نه هنوز

آقا یا خانم مهربان - چرا؟!! میدونید که هر چه زودتر ختنه کنید بهتره ( + یک سخنرانی حداقل ده دقیقه‌ای در مورد فواید ختنه زودهنگام)

- (با شرمندگی) بله خوب. یک کمی گرفتار بودیم. قراره هفته آینده این کار رو انجام بدیم.

آقا یا خانم مهربان-  آخی..... گناه داره. بذارید یک کم جون بگیره!

این دیالوگ ۵ بار با کمی تغییر توسط آدم‌های مختلف اجرا شده است.

 

نتیجه گیری: کار درست، کاری است که پدر و مادر انجام نمی دهند....

+ ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

تعارض

سخت ترین قسمت بچه‌داری، شب بیداری‌هایش نیست، مریض‌داریهایش نیست، دلواپسی‌هایش نیست. سخت ترین قسمتش این است که مجبورم دائم به‌جای پسرم تصمیم بگیرم، تصمیم‌هایی که روز به روز مهم‌تر می‌شوند....

مهم‌ترین تغییر زندگی من، از دست دادن شغلم یا تغییر برنامه روزانه‌ام نیست. مهم‌ترینش این است که من دیگر حتی نمی‌توانم مثل قدیم به کسی قول فداکاری بدهم یا حتی به قول‌های قدیمم عمل کنم. باید همیشه و در قدم اول اولویت‌ها و منافع پسرم را بسنجم و این سنجش من را از بسیاری دشواری‌ها معاف می‌کند، معاف شدنی که گاهی بسیار تلخ است.

از طرفی برای من هنوز فداکاری کردن برای همسرم به اندازه سابق مهم است و هنوز حاضرم برای یک ذره خوشحال‌تر شدنش هر سختی را تحمل کنم و از طرف دیگر اجازه چنین انتخابی را ندارم چون زمان و زندگی من دیگر در اختیار خودم نیست. حق ندارم تصمیم بگیرم که پسرک را برمی‌دارم و هر جا باشد با او می‌روم. حق ندارم بگویم می‌مانم سختی‌های نبودنش را تحمل می کنم.

من باید غیر از خودم به جای پسرم هم تصمیم بگیرم. از طرف او قول همکاری بدهم. باید یاد بگیرم در نقش یک مادر تصمیم بگیرم.... خیلی سخت است. باید قضاوت کنم که پسرم کدام رو بیشتر دوست خواهد داشت.

بعد از دنیا آمدن پسرم من گاهی برای زندگی قبلی‌ام، برای بدن قبلی‌ام و برای خیلی چیزهای دیگر دلتنگ شدم. اما هیچ کدام قابل مقایسه با دلتنگی‌ام برای سبکباری قدیم نبود. زندگی‌ام مال من بود و اگر اراده می‌کردم بدون دغدغه در راهی که می‌خواستم قربانیش می‌کردم.

+ ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

اثربخشی

واقعا بهتر نیست به جای نیم ساعت گریه کردن، یک کلمه بگویی گرمت شده؟

+ ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٥
comment نظرات ()

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

پسر ما دماغش میخاره!!!!

چند روز پیش متوجه شدم وقتی بغلش می‌کنم با ریتم معینی دماغش رو میماله به لباسم. اول فکر کردم شاید گرسنه است ولی بعد متوجه شدم دماغش میخاره.

خلاصه کار جدید من خاراندن دماغ شازده است. آغون آغون میکنه و بعد که نگاهش میکنم دماغش رو چنگ میزنه. من هم انگشتم رو به صورت افقی میذارم جلوی دماغش که دماغشو بماله به انگشتم و خارشش بیافته.

 روح شیخ اجل شاد با این شعرش:

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

+ ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳
comment نظرات ()

دوستان قدیم

می‌خواستم خاطره‌ای از یکی از دوستانم تعریف کنم که چند سالی است از ایران رفته.

خواستم بنویسم "دوستی دارم" ولی احساس کردم فاصله جغرافیایی باعث شده ما تا حد زیادی از احوالات و روحیات هم بی‌خبر باشیم و با این درجه از بیخبری شاید واقعا نتوانیم همدیگر را دوست خطاب کنیم. خواستم بنویسم  "دوستی داشتم" دیدم این عبارت یک جورهایی یعنی ما دیگر دوست نیستیم. انگار مرده باشد (دور از جانش) یا بین ما دعوا و قهری اتفاق افتاده باشد.

هر چه فکر کردم نفهمیدم "دوستی دارم" یا "دوستی داشتم"

از خیر نوشتن خاطره گذشتم اصلا .....

+ ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳
comment نظرات ()

یادم باشد

پسرم تازه به دنیا آمده بود که عزیزی به ما گفت مواظب باشیم که به خاطر بچه با هم اختلاف پیدا نکنیم. گفت که با هر مریضی و ناراحتی بچه، پدر و مادر دچار نگرانی می‌شوند و بی‌اختیار همدیگر را مقصر قلمداد می‌کنند.

حرفش به نظرم نامربوط بود. فکر کردم در روزهای بیماری بچه بیشتر از قبل به هم احتیاج داریم و دلیلی ندارد خودمان را از مهم‌ترین پشتیبان محروم کنیم.

امروز پسرم را برای ختنه به بیمارستان بردیم. بچه در اتاق عمل بود و ما تحت فشار عصبی شدید. همدیگر را متهم می‌کردیم که به اندازه کافی در این مورد بررسی نکرده‌ایم و هر کدام دیگری را سرزنش می‌کردیم.

پسرم از اتاق عمل بیرون آمد و بغلش کردم. یاد حرف آن عزیز افتادم. دیدم که در آن لحظه‌های اضطراب اشتباه عمل کرده ام و خودم را از مهم‌ترین پشتیبان محروم کرده ام.

 

یادم باشد ....

+ ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢
comment نظرات ()

آرزو

امیدوارم بعد از دستیابی به فن آوری هسته ای، دانشمندان جوان کشورمان موفق شوند به تکنولوژی تولید پوشش آلومینیومی نوشیدنی‌ها هم دست پیدا کنند.

 

حسرت به دلمون موند یک بار بتونیم در شیر و شیرکاکائو و پنیر و آب‌میوه ها  رو بدون کمک چاقو باز کنیم.

+ ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱
comment نظرات ()